رمان خارجی

کتاب بلندی های بادگیر

امیلی برونته

بلندی های بادگیر (Wuthering Heights) رمانی است نوشتهٔ امیلی برونته (Emily Brontë)، شاعر و نویسندهٔ انگلیسی است. وادِرینگ هایتس در این داستان نام عمارت خانوادگی ارنشاو است و به معنی خانه‌ای است که روی تپه و در معرض باد ساخته شده‌است. این کتاب در سال ۱۸۴۷ منتشر شد. واژه Wuthering از کلمه‌ای اسکاتلندی گرفته شده‌است و به توفانی که اطراف خانه اصلی داستان وجود دارد اشاره می‌کند و نمادی از فضای پرسروصدای داستان است. بلندی‌های بادگیر تنها رمان امیلی برونته است. ویژگی متمایزکننده این رمان در زمان انتشارش لحن شاعرانه و دراماتیک بیان آن، عدم توضیح از نویسنده و ساختار غیرمعمولش بود.


خرید کتاب بلندی های بادگیر


»» درباره کتاب بلندی های بادگیر

کتاب بلندی‌های بادگیر، رمانی سرشار از عشق آتشین و اثر امیلی برونته است. داستان عشق هیث کلیف و کاترین ارنشا که با مشکلات زیادی روبرو هستند. عشقی نافرجام که سرانجام دو عاشق و بسیاری از اطرافیانشان را به نابودی می‌کشاند.

کتاب بلندی‌های بادگیر یکی از شاهکارهای کلاسیک جهان و تنها اثر امیلی برونته، شاعر و نویسنده انگلیسی است. این کتاب در ایران با عنوان عشق هرگز نمی‌میرد نیز ترجمه شده ‌است. رمان بلندی‌های بادگیر بیشتر به خاطر بیان خاصش منحصر به فرد شده است.

وادرینگ هایتس در این داستان نام عمارت خانوادگی ارنشاو است و به معنی خانه‌ای است که روی تپه و در معرض باد ساخته‌شده. واژه Wuthering از کلمه‌ای اسکاتلندی گرفته شده است و به توفانی که اطراف خانه اصلی داستان وجود دارد اشاره می‌کند و نمادی از فضای پر سر و صدای داستان است. هیث کلیف کولی‌زاده‌ای است که موفق به ازدواج با کاترین نمی‌شود و پس از مرگ کاترین به انتقام‌گیری روی می‌آورد.

از بلندی‌های بادگیر اغلب به عنوان نمونه‌ای از داستان رمانتیک یاد می‌شود. گفته می‌شود این رمان می‌تواند به نوعی از داستان زندگی خود برونته و شخصیت و باور‌هایش شکل گرفته باشد. در این رمان برونته جهانی را ترسیم می‌کند که در آن آدم‌ها زود ازدواج کرده و به همین ترتیب زود از دنیا می‌روند، که در دوره‌ی زندگی او به همین صورت بود. ازدواج زودهنگام و مرگ در جوانی هر دو به عنوان نشانه‌هایی از رمانتیک در نظر گرفته می‌شوند، چراکه اکثر هنرمندان آن دوره در جوانی فوت کردند. آنچه برونته در این رمان توصیف می‌کند، دانسته‌های شخصی خودش است، بخش‌هایی از رمان گاهی همان زندگی و تجربیات خود نویسنده‌اند که در طول رمان اتفاق می‌افتند. به این معنی که نوع زندگی و رشد او اثر بسیار زیادی روی نوشتنش داشته است.

معرفی کتاب »» کتاب زوربای یونانی

درباره کتاب بلندی های بادگیر

 

داستان کتاب

این رمان داستان عشق آتشین ولی مشکل‌دار میان هیث کلیف و کترین ارنشاو است. و این‌که این عشق نافرجام چگونه سرانجام این دو عاشق و بسیاری از اطرافیانشان را به نابودی می‌کشاند. هیث کلیف کولی‌زاده‌ای است که موفق به ازدواج با کتی نمی‌شود و پس از مرگ کتی به انتقام‌گیری روی می‌آورد.

داستان رمان از زبان خدمتکار امارت برای مسافری به نام لاک وود تعریف شده‌است و او آن را به اول شخص روایت می‌کند.

در فیلم سینمایی که با نام بلندی‌های بادگیر سال ۲۰۰۹ با بازی تام هاردی در نقش هیث کلیف ساخته شد، روایت داستان این‌گونه است:

پس از مرگ کتی، هیث کلیف که درگیری‌های روحی شدیدی دارد و برای انتقام‌گیری از کتی و همسرش و از روی لجاجت، با خواهر همسر کتی رابطه برقرار کرده بود از وی فرزند پسری نیز صاحب می‌شود.

چندسال بعد کلیف که همچنان از فشارهای روحی رنج می‌برد و نتوانسته از زیر بار عشق به کتی رهایی یابد ،تصمیم می‌گیرد کاترین را که دختری به‌جامانده از کتی و همسرش است، با پسر خود وصلت دهد. این کار را هم می‌کند ،ولی سرنوشت تلخ کلیف این‌بار گریبان پسرش را گرفته و پسرش مدتی بعد از ازدواج با دختر کتی به دلیل بیماری فوت می‌شود و..

در نهایت هیث کلیف با خودکشی به زندگی خود پایان می‌دهد.

معرفی کتاب »» کتاب آنا کارنینا

کتاب بلندی های بادگیر

 

»» بخشی از کتاب

پس از چند لحظه کاترین تکانى به خود داد و خیال من تا حدى آسوده شد. وى دستش را به دور گردن هیت کلیف حلقه کرد و سرش را بالا آورد و گونه‌هایش را به صورت او نزدیک ساخت.

هیت کلیف در حالى که وى را غرق بوسه ساخته بود و وحشیانه نوازشش مى‌کرد گفت:

«تو به من فهماندى تا چه حد بى‌رحم بوده‌اى، بى‌رحم و سنگدل! چرا مرا تحقیر کردى؟ کاتى چرا به قلب و احساسات خود خیانت کردى؟ من یک کلمه هم براى دلدارى و تسلى تو نمى‌توانم بر زبان آورم، زیرا آن چه بر سرت آمده تقصیر خودت بوده است. تو خودت را کشته‌اى.

آرى، تو ممکن است مرا ببوسى و زارى کنى. تو مى‌توانى اشک مرا نیز جارى سازى ولى قطرات گرم و سوزان این اشک تو را عذاب خواهند داد و بر تو لعن و نفرین خواهند فرستاد. تو که مرا دوست داشتى چه حق داشتى ترکم کنى؟ بگو، جواب بده، به چه حقى چنین کردى؟ آیا براى هوس ناچیز و فریبنده‌اى که در دل خود نسبت به ادگار لینتون احساس مى‌کردى؟ تو مى‌دانستى که نه فقر، نه زندگى ساده و محقر، نه مرگ و نه هر عامل دیگرى که خدا یا شیطان به کار مى‌برد نمى‌توانست موجب جدایى ما دو نفر از یکدیگر باشد. ولى تو با دست خود و به میل خود موجب چنین جدایى گشتى. من قلب تو را نشکسته‌ام بلکه تو به دست خود قلبت را شکسته‌اى و با این کار دل مرا نیز خونین ساخته‌اى و آرزوهایم را به باد داده‌اى. این نیرو و قوت بدنى به چه کار من مى‌آید؟ آیا پس از تو دیگر زندگى براى من ارزشى خواهد داشت؟

اوه خداى من! راستى پس از تو زندگى من چگونه خواهد بود و من به چه امید خواهم توانست بار زندگى را بر دوش کشم؟ آیا تو مى‌خواهى روحت را نیز با خود به درون گور ببرى؟»

کاترین هق‌هق کنان در جواب گفت:

«ولم کن، دست از سرم بردار. اگر من خطایى کرده‌ام اکنون جانم را بر سر آن گذارده‌ام، آیا این مجازات کافى نیست؟ تو هم مرا ترک کردى و رفتى. اما من تو را به خاطر این عمل سرزنش نمى‌کنم. من تو را مى‌بخشم، تو هم مرا ببخش!»

«چقدر مشکل است که تو را ببخشم و در همان حال به چشمانت بنگرم و دست‌هاى پژمرده و بى‌روحت را در دست بگیرم. مرا ببوس باز هم ببوس. مگذار چشمانم به چشمان تو بیفتد. من تو را براى آنچه بر سرم آورده‌اى مى‌بخشم. من آن کسى را که موجب بر باد رفتن امیدها و آرزوهایم شده است مى‌بخشم، ولى چگونه تو را به خاطر بلایى که بر سر خودت آورده‌اى عفو کنم؟»

معرفی کتاب »» کتاب سرگذشت ندیمه

جملات زیبا از کتاب بلندی های بادگیر

 

»» جملات زیبا از کتاب بلندی های بادگیر

الان برایم کسر شأن است که با هیث کلیف ازدواج کنم؛ او نباید بفهمد که چقدر عاشقش هستم، نه فقط به خاطر اینکه خوش سیماست بلکه چون بیش از من شبیه خود من است. روح از هر چه ساخته شده باشد، جنس روح او و من از یک جنس است.

همین الان از دیدن صاحب خانه ام برگشته ام. مرد گوشه گیری که باعث زحمتم خواهد شد. محلی که در آن اقامت کرده ام دهکده ای بسیار زیباست و برای آدمی مثل من که از مرگ می گریزد، جایی چون بهشت است. آقای هیث کلیف و من چه خوب می توانیم با هم کنار بیاییم! او دوست بزرگواری است که وقتی مرا سوار بر اسب دید که به طرفش می روم، نگاه مشکوکی به من انداخت. (از کتاب بلندی های بادگیر)

من قلبت را نشکسته ام، خودت آن را شکسته ای؛ و با شکستنش، قلب من را نیز شکسته ای.

شاید بعضی‌ها او را تا حدی مغرور و متکبر بدانند، اما حسی درونی به من می‌گوید که این طور نیست. من به حکم غریزه می‌دانم که خشکی و سردی او به این خاطر است که از تظاهر به احساسات و یا هیجان‌های ناشی از صمیمیت متقابل بیزار است. او قادر است که قلباً دوست بدارد و یا از کسی متنفر باشد اما مایل نیست که متقابلا” نسبت به او اظهار دوستی یا تنفر شود چرا که آن را گستاخانه می‌داند. اوه نه! من خیلی تند رفته‌ام و خصوصیات خودم را به او نسبت می‌دهم. (از کتاب بلندی های بادگیر)

«به او بگویید وسیله‌ای برای نوشتن ندارم. حتی کتابی ندارم که برگی از آن بکنم و نامه بنویسم.»
گفتم:
«هیچ کتابی؟ می‌شود بپرسم پس چطور این جا زندگی می‌کنید؟ من در گرنج کتابخانه‌ی بزرگی دارم ولی باز هم بیکارم. اگر کتاب‌های مرا از من بگیرند، زندگی برایم لطفی ندارد.»

آرزو کن و یاد بگیر که چین و چروک‌های حاصل از بدخلقی را صاف کنی، با سادگی پلک‌هایت را بالا ببری و دیوها را به فرشته‌های پاک و آکنده از اعتماد بدل کنی که به هیچ چیز مظنون و مشکوک نیستند و سعی کن این فرشتگان وقتی از دشمنی کسی اطمینان ندارند، او را به شکل یک دوست ببینند.

خیانت و خشونت، نیزه‌هایی هستند که از دو سر تیزند و کسانی را که به آن‌ها پناه ببرند، بدتر از دشمنان‌شان زخمی می‌کنند

خانم کتی در عمرش مفهوم بدجنسی و شرارت را نفهمیده بود و فکر می‌کرد بدی؛ یعنی همان شیطنت‌های بی‌اهمیت که خودش مرتکب می‌شد. لجبازی و نافرمانی او فقط از بدخلقی و بی‌فکری‌اش بود و هر بار هم که کار بدی می‌کرد، همان روز پشیمان می‌شد و حالا که حرف‌های پدرش را می‌شنید، متحیر بود که چطور می‌شود کسی آن قدر بدجنس باشد که سال‌ها در فکر انتقام باشد و نقشه بکشد بدون این‌که پشیمان شود. (از کتاب بلندی های بادگیر)

«می‌دانم بدذات است. هرچه باشد پسر توست. اما خوشحالم که من ذات بهتری دارم و او را می‌بخشم. می‌دانم که عاشق من است و به همین خاطر به او عشق می‌ورزم. آقای هیت‌کلیف کسی عاشق شما نیست و هر چه سعی کنید ما را به بدبختی بکشانید و عذابمان بدهید، ما هم برای تلافی دستاویز داریم، چون می‌دانیم که این قساوت، از بدبختی بزرگ‌تری ناشی می‌شود که در درون شماست.

باور داشتم که آن‌ها واقعاً شاد بودند و با گذشت زمان بهتر هم می‌شدند. اما روزی آن آرامش به پایان رسید. خوب، گذشت هم حدی دارد و اشخاص باگذشت، عاقبت به خود می‌آیند و از این که تحت سلطه هستند عذاب می‌کشند. وقتی که هر دو حس کردند دیگر فکر و علاقه‌شان از هم فاصله گرفته، خوشبختی آن‌ها به پایان رسید.

تو مثل شاهزاده‌ای در لباس مبدل هستی. کسی چه می‌داند، شاید پدرت امپراطور چین بود و مادرت ملکه‌ی هندی که هر کدامشان می‌توانستند با درآمد یک هفته‌ی خود وودرینگ‌هایتز و تراش کراس گرینج را با هم بخرند. و تو توسط ملوانان شرور ربوده شدی و به انگلستان آمدی. اگر من جای تو بودم، تصورات بالایی از تولدم می‌داشتم و تصورات مربوط به این‌که من که بوده‌ام به من شجاعت و وقار می‌داد که ظلم و ستم‌های یک کشاورز کوچک را تحمل کنم. (از کتاب بلندی های بادگیر)

این یکی به‌خاطر کسی است که احساساتم متعلق به اوست. نمی‌توانم آن را تفسیر کنم، اما مطمئناً تو و هر کس دیگری تصور و عقیده‌ای دارید مبنی بر این که انسان وجود ماورایی دارد و این طور هم باید باشد. اگر من تماماً به این وجود محصور بودم، فایده‌ی خلقت من چه بوده؟ بدبختی‌های بزرگ من در این دنیا، بدبختی‌های هیت‌کلیف بوده‌اند و من هر کدام را از ابتدا دیده و حس کرده‌ام. اندیشه‌ی بزرگ من در زندگی اوست. اگر همه از بین بروند و او باقی بماند، من هم زنده می‌مانم و اگر همه باشند و او نابود شود، دنیا برایم ناآشنا و وحشتناک است، انگار که من به آن تعلق ندارم. عشق من به لنیتون مثل شاخ و برگ در جنگل است، زمان آن را عوض می‌کند. خوب می‌دانم. همان طور که زمستان، درختان را عوض می‌کند. عشق من به هیت‌کلیف مثل صخره‌های فناناپذیر زیرین است که ظاهراً شادی آفرین نیست اما وجودش لازم است. نلی، من هیت‌کلیف هستم. او همیشه و همیشه در ذهن من است. نه به عنوان یک منبع خوشی و لذت. نه، او بیش از من مایه‌ی شادی‌ام نیست. بلکه او خود من است. پس دیگر از جدایی ما حرف نزن. این عملی نیست و…» (از کتاب بلندی های بادگیر)

هیندلی با آن که عاقلتر به نظر می‌رسید، متأسفانه ضعیف‌تر از ادگار عمل کرد و وقتی کشتی زندگی‌اش به گل نشست، ناخدا پست خود را رها کرد و به جای او، خدمه به جای تلاش برای نجاتش به تکاپو افتادند و پریشان شدند، در حالی‌که همه چیز طوری به هم ریخت که امیدی به درست شدن مجدد آن نبود. برعکس او لنیتون مانند یک انسان وفادار و صدیق از خود شجاعت نشان داد. به خدا اعتماد کرد و خداوند به او آرامش داد. یکی امیدوار شد و دیگری مأیوس. خودشان سرنوشت‌شان را این طور انتخاب کردند و محکوم به تحمل آن شدند. (از کتاب بلندی های بادگیر)

آقای لاک وود، ما عموماً این جا از بیگانگان خوشمان نمی‌آید، مگر این که خودشان پیشقدم شوند و به طرف ما بیایند.

کار سخت و مداوم که از صبح زود آغاز می‌شد و تا دیروقت به طول می‌انجامید، هر گونه کنجکاوی برای آموختن و عشق به کتاب و یادگیری را در او از میان برده بود. حس برتری کودکی‌اش که توسط الطاف ارنشاو پیر در او ایجاد شده بود، از بین رفته بود. مدت‌ها تلاش کرد که همپای کاترین پیش برود، ولی با نهایت تأثر دست از مقاومت کشید و تسلیم شد و نیرویی در او نماند تا قدمی به جلو بردارد. وقتی دریافت که ضرورتاً باید در سطحی پایین‌تر از موقعیت قبلی خود زندگی کند، برید. هنگام راه رفتن قوز می‌کرد. نگاهش بی‌شرم و زننده شد. او که ذاتاً آدم خودداری بود، بدتر شد و بیش از پیش منزوی شد. (از کتاب بلندی های بادگیر)

«ساعت یازده است آقا.»
«مهم نیست. عادت ندارم که زود به بستر بروم. ساعت یک یا دو شب هم برای کسی که تا ۱۰ صبح می‌خوابد، زود است.»
«شما نباید تا ساعت ۱۰ بخوابید. بهترین زمان صبحگاه را از دست می‌دهید. کسی که تا ساعت ۱۰ صبح نیمی از کارهایش را به انجام نرسانده باشد، شانس انجام نیمه‌ی دیگرش را از دست می‌دهد.»

تو جوان‌تر هستی و در عین حال، برایم مسلم است که بلندتری و عرض شانه‌هایت دوبرابر او است. تو در چشم به هم زدنی می‌توانی او را نقش بر زمین کنی. این طور فکر نمی‌کنی؟» صورت هیت‌کلیف برای لحظه‌ای شاد شد، پس از آن دوباره غمگین شد و آه کشید.
«اما نلی، اگرمن بیست بار هم او را به زمین بکوبم، او جذابیتش کمتر نمی‌شود و من هم جذاب‌تر نمی‌شوم. ای کاش موهایم بلوند بودند و پوستم روشن و لباس و رفتارم هم به همان خوبی بود و شانس پولدارشدن را همانند او می‌داشتم.»

کاترین راه‌هایی برای اذیت کردن سراغ داشت که من هرگز قبل از این ندیده بودم بچه‌ای چنین کارهایی بکند، او روزی پنجاه بار، بلکه بیشتر کاسه‌ی صبرمان را لبریز می‌کرد. از ساعتی که از پله‌ها پایین می‌آمد تا ساعتی که به رختخواب می‌رفت، لحظه‌ای از اذیت و آزار او آسایش نداشتیم. همیشه پرشور و نشاط بود، زبانش هم همواره کار می‌کرد. آواز می‌خواند، می‌خندید و کاری را که از او می‌خواستند، انجام نمی‌داد. دردسر درست می‌کرد. سرکش و شرور بود. اما زیباترین چشمان و شیرین‌ترین لبخند و دلنشین‌ترین و ظریف‌ترین حرکات را در این منطقه داشت و از آن گذشته قصد آزار نداشت. (از کتاب بلندی های بادگیر)

اوه، هیت‌کلیف چه روح ضعیفی از خودت نشان می‌دهی. بیا جلو آینه. من به تو نشان می‌دهم که باید چه آرزویی بکنی. آیا به آن دو خط بین چشمانت توجه کرده‌ای، و آن ابروان کلفت که به جای قوس‌های رو به بالا، در وسط، پایین آمده‌اند. و آن دیوهای سیاه که در اعماق آن پنهان شده‌اند و همچون جاسوسان شیطانند؟ آرزو کن و یاد بگیر که چین و چروک‌های حاصل از بدخلقی را صاف کنی، با سادگی پلک‌هایت را بالا ببری و دیوها را به فرشته‌های پاک و آکنده از اعتماد بدل کنی که به هیچ چیز مظنون و مشکوک نیستند و سعی کن این فرشتگان وقتی از دشمنی کسی اطمینان ندارند، او را به شکل یک دوست ببینند. حالت یک سگ ولگرد را نداشته باش که انگار هر لگدی که می‌خورد حقش است و از تمام دنیا به اندازه‌ی کسی که لگدش می‌زند متنفر است، چون باعث عذاب اوست». (از کتاب بلندی های بادگیر)

یکی مثل طلایی است که از آن به جای تکه سنگ کف پیاده‌رو استفاده شده و دیگری تکه‌ای حلبی است که جلا داده شده تا به جای نقره مورد استفاده قرار گیرد

آیا هیچ وقت خواب‌های عجیب و غریب دیده‌ای؟»
گفتم: «بله، گاهی اوقات.»
«من هم همین طور. خواب‌هایی دیده‌ام که پس از آن همیشه با من مانده‌اند و عقایدم را تغییر داده‌اند. به سرتاسر وجودم راه یافتند و مثل شرابی که داخل آب می‌شود رنگ روحم را عوض کرده‌اند

من از این بیماری که لذت خود را در بودن در اجتماع جستجو کنم، کاملا” شفا یافته‌ام.

ما گاهی اوقات به حال کسانی دلسوزی می‌کنیم که نه برای خودشان و نه برای دیگران، احساساتی به خرج نمی‌دهند.

کاش در آن دنیا با رنج و عذاب برخیزد! آخر او تا لحظه‌ی مرگ دروغ می‌گفت! او کجاست؟ آن‌جا نیست، در بهشت نیست. غیب که نشده! پس کجاست؟ اوه، تو که گفتی رنج من برایت مهم نیست و من دعایم را آن قدر تکرار می‌کنم تا زبانم خشک شود! کاترین ارنشاو، امیدوارم تا من زنده‌ام نیاسایی! گفتی من تو را کشتم، پس مرتب پیش چشمانم ظاهر شو. باور دارم که مقتولین، مرتب به دیدن قاتلانشان می‌روند. می‌دانم که این ارواح همیشه سرگردانند. همیشه با من باش! در هر حالتی که هستی! مرا دیوانه کن. فقط در این ورطه رهایم نکن، نمی‌توانم پیدایت کنم. اوه، خدایا این قابل تحمل نیست. نمی‌توانم بدون زندگیم، زندگی کنم. نمی‌توانم بدون روحم زندگی کنم.» (از کتاب بلندی های بادگیر)

حالت یک سگ ولگرد را نداشته باش که انگار هر لگدی که می‌خورد حقش است و از تمام دنیا به اندازه‌ی کسی که لگدش می‌زند متنفر است، چون باعث عذاب اوست

عبارت «بیایید تو» را با دندان‌های کلید شده ادا کرد. گویی که می‌خواست بگوید: «گورت را گم کن.» حتی دروازه‌ی باغ هم که او به آن تکیه داده بود، طوری بود که از خشونت کلمات کم نمی‌کرد. فکر می‌کنم همین شرایط بود که باعث شد دعوتش را قبول کنم. احساس می‌کردم به این مرد که محتاطانه‌تر از من رفتار می‌کرد علاقه‌مند شده‌ام. (از کتاب بلندی های بادگیر)

ما گاهی اوقات به حال کسانی دلسوزی می‌کنیم که نه برای خودشان و نه برای دیگران، احساساتی به خرج نمی‌دهند.

اگر من در بهشت بودم خیلی بدبخت می‌شدم.»
جواب دادم:
«چون سزاوار آن نیستی. همه‌ی گناهکاران در بهشت بدبخت می‌شوند.»

شما نباید تا ساعت ۱۰ بخوابید. بهترین زمان صبحگاه را از دست می‌دهید. کسی که تا ساعت ۱۰ صبح نیمی از کارهایش را به انجام نرسانده باشد، شانس انجام نیمه‌ی دیگرش را از دست می‌دهد.»

حتی به آه کشیدن‌های اربابم توجه چندانی نکردم در حالی‌که معلوم بود حالا که همسرش با او حرف نمی‌زند، خیلی دوست دارد کسی با او از همسرش حرف بزند. گرچه خسته شده بودیم، سرانجام پیشرفت کوچکی پدید آمد و من شاد شدم. خانم لنیتون در سومین روز در اتاقش را باز کرد و چون آب کوزه و تنگ تمام شده بود، خواست که پر شوند و کاسه‌ای حلیم جو خواست. چون فکر می‌کرد دارد می‌میرد. به نظرم رسید که او این حرف را زد تا به گوش همسرش برسد. اما من حرفی نزدم. برایش کمی چای و نان تست بردم. او مشتاقانه نان را خورد و چای را نوشید و دوباره روی بالشش افتاد، در حالی‌که دست‌هایش را گره کرده بود و ناله می‌کرد. او می‌گفت:

«اوه، من می‌میرم! کسی به من توجهی ندارد. کاش آن نان و چای را هم نخورده بودم.»

پس از مدتی طولانی زیر لب گفت:

«نه، من نمی‌میرم! او از مرگ من شاد می‌شود! اصلا”دوستم ندارد. او هرگز متوجه نخواهد شد.»

براى لحظه‌اى فکر کردم او خطاب به من سخن مى‌گوید، و در حالى‌که بسیار خشمگین بودم، به سوى این آدم رذل سالخورده پیش رفتم و چیزى نمانده بود که با لگد او را از اتاق بیرون بیندازم. اما خانم هیت‌کلیف با جوابى که داد، مرا متوقف کرد. او گفت: «پیرمرد ریاکار نفرت‌انگیز! وقتى اسم جهنم را مى‌آورى نمى‌ترسى از این که خودت هم به آن‌جا بروى؟ به تو اخطار مى‌کنم که از عصبانى کردن من بپرهیزى والا بلایى به سرت مى‌آورم که حظ کنى. صبر کن ببینم جوزف، ببین.»
در حین گفتن این جملات آخر، کتابى تیره رنگ را از قفسه بیرون آورد و ادامه داد: «حالا به تو خواهم گفت که چقدر در زمینه‌ى جادوگرى پیشرفت کرده‌ام و به زودى قادر به انجام هر کارى خواهم بود. آن گاو قرمز رنگ به طور اتفاقى نمرد، در ضمن روماتیسم تو هم ربطى به تقدیر و سرنوشت ندارد.»

پیرمرد نفس‌زنان گفت: «اوه، اى موجود شریر، اى موجود شریر! خداوند ما رو از شر شیطون حفظ کنه.»

«نه، اى پیرمرد فاسد و هرزه! تو در گمراهى به سر مى‌برى. گورت را گم کن. وگرنه مى‌بینى که چه بلایى به سرت مى‌آورم. تو را به مجسمه‌اى از موم و گل تبدیل خواهم کرد و هر کس که بخواهد در کارم دخالت کند، والله نه نمى‌گویم که چه بلایى بر سرش مى‌آورم، اما خواهى دید، برو بیرون، والله کارم را شروع مى‌کنم.» (از کتاب بلندی های بادگیر)


> لینک کتاب بلندی های بادگیر در سایت آمازون

> لینک کتاب بلندی های بادگیر در سایت گودریدز


# خرید کتاب بلندی های بادگیر با تخفیف

 

مشاهده قیمت و خرید کتاب بلندی های بادگیر ترجمه نوشین ابراهیمی (نشر افق)

مشاهده پرفروش‌ترین‌ نشرِ کتاب بلندی های بادگیر


دوستان عزیزم

شما می توانید نظرات و قسمت های زیبا یا جالب مربوط به کتاب بلندی های بادگیر را در بخش نظرات با بقیه به اشتراک بگذارید.

#کتاب بلندی های بادگیر

به این مطلب امتیاز دهید:

امتیاز شما به این مطلب

لطفا به این مطلب امتیاز دهید!

امتیاز کاربران: اولین نفری باشید که امتیاز می دهد!
معرفی کتاب »»  کتاب سالار مگس ها
منبع
wilkipediagutenberg
برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن