رمان خارجی

کتاب پیرمرد و دریا

ارنست همینگوی

پیرمرد و دریا (The Old Man and the Sea) یکی از مهمترین آثار ارنست همینگوی (Ernest Hemingway)، نویسنده مشهور آمریکایی است. کتاب پیرمرد و دریا نوشته ارنست همینگوی، شرح تلاش‌های یک ماهیگیر پیر کوبایی است که طی 84 روز گذشته، حتی یک ماهی هم صید نکرده‌است و در دل دریاهای دور برای به دام انداختن یک نیزه ماهی بسیار بزرگ با آن وارد مبارزهٔ مرگ و زندگی می‌شود. این کتاب در سال 1953 جایزه پولتیز و در سال 1954 جایزه ادبی نوبل را از آن خود کرده است.


خرید کتاب پیرمرد و دریا


»» درباره کتاب پیرمرد و دریا

داستان پیرمرد ماهیگیر لاغر و نحیفی که زمانی دریا قلمرو پادشاهی‌اش بود اما اکنون مدتی با قایق خالی‌ از دریا برمی‌گشت بی‌آن‌که صیدی داشته‌باشد. او آرزو داشت قبل از مرگ بزرگترین ماهی زندگی‌اش را صید کند تا این‌که بلاخره اتفاق بزرگ افتاد …

این رمان واپسین اثر مهم داستانی ارنست همینگوی است که در سال ۱۹۵۱، در کوبا ‌آن را نوشت و سال بعد به چاپ رساند:

دریا بسیار زیبا و مهربان است اما می‌تواند به قدری ظالم باشد و ناگهانی عمل کند که چنین پرندگانی که پرواز می‌کنند، غوطه ور شده و شکار می‌کنند، با صدای محزون ضعیفشان، برایش بیش از حد ظریف ساخته شده‌باشند.

او همیشه دریا را با عنوان «لامار «که اسپانایی‌ها وقتی دریا را خیلی دوست دارند به این نام می‌خوانند، تصور می‌کرد. آنهایی که دریا را دوست دارند، گاهی حرف‌های بدی در موردش میزنند اما همیشه به گونه‌ای از آن یاد می‌کنند که گویی یک زن است. بعضی ماهیگیران جوان‌تر که قایق‌های موتوری داشتند و از گوی‌های شناور برای پیدا کردن راه خود استفاده می‌کردند از دریا به عنوان «ال مار«که مردانه است نام می‌بردند.

آنها از دریا به عنوان یک ستیزه جو، مکان و حتی دشمن یاد می‌کردند اما پیرمرد همیشه دریا را زنانه و چیزی که یا به انسان لطف بزرگی می‌کند یا لطفش را از او دریغ می‌کند و اگر وحشیانه یا بدجنس عمل می‌کند به این خاطر است که کمکی از او برنمی‌آید، تصور می‌کرد. او فکر می‌کرد اثر ماه بر روی دریا مثل اثر آن بر روی زنان است.

پیرمرد به آرامی پارو می‌زد و زیاد به خودش فشار نمی‌آورد چون دریا بسیار آرام بود و گاهی موج‌هایی می‌آمد که یک سوم نیروی پیش برنده قایق را مهیا می‌کرد. زمانی که هوا روشن شد متوجه شد خیلی دورتر از جایی است که امیدوار بود تا این ساعت رسیده باشد.

با خودش فکر کرد: «من یه هفته در قسمت‌های عمیق مشغول بودم و چیزی صید نکردم. امروز به محلی که دسته ماهی‌های بونیتو و آلباکور هست می‌رم تا شاید ماهی بزرگی اونجا پیدا کنم.»

معرفی کتاب »» کتاب 1984

کتاب پیرمرد و دریا

»» در بخشی از کتاب می‌خوانیم

او پیرمردی بود که تنها با قایقی در گلف‌استریم ماهی می‌گرفت و هشتاد و چهار روز می‌گذشت که هیچ ماهی‌ای نگرفته بود. در چهل روز اول پسرکی همراهش بود. اما پس از چهل روز ماهی نگرفتن، پدر و مادر پسرک گفته بودند که پیرمرد سالائو یعنی بدبیارترین آدم روی زمین است و پسرک به دستور آن‌ها به سراغ قایقی دیگر رفته بود و همان هفتۀ اول سه ماهی خوب گرفته بود. پسرک از دیدن پیرمرد که هر روز با قایقی خالی برمی‌گشت، غمگین می‌شد و همیشه می‌رفت تا در بردن گلوله‌های طناب یا چنگک، و قلاب و بادبان که دور دکل پیچیده بود، کمکش کند. بادبان با گونی آرد وصله شده بود و آن‌طور که بسته بود، به پرچم شکستی ابدی می‌مانست.

پیرمرد لاغر و نحیف بود و پشت گردنش چروک‌های عمیق داشت. بر گونه‌هایش لکه‌های قهوه‌ای سرطان خوش‌خیم پوست بود که از تابش آفتاب بر دریای حاره عارض می‌شود. لکه‌ها از دو گونه‌اش به پایین راه گرفته بودند، و بر دستانش داغ زخم‌هایی عمیق بود که از کشیدنِ طنابِ ماهی‌های سنگین به‌وجود آمده بود. اما زخم‌ها همه کهنه بودند. به کهنگی شیارهای برهوت بی‌ماهی.پیرمرد همه‌چیزش پیر بود، مگر چشمانش که به رنگ دریا بود و شاد و شکست‌ناپذیر بود.

همچنان‌که از کنار ساحل که قایق لنگر انداخته بود راه بالا را گرفته بودند، پسرک گفت سانتیاگو، من نمی‌توانم دوباره با تو بیایم. یک‌کم پول جمع کرده‌ایم.

پیرمرد به پسرک ماهی گرفتن آموخته بود و پسرک به او مهر می‌ورزید.

پیرمرد گفت: نه، تو توی یک قایق خوش‌شانسی، همانجا بمان.

ولی یادت هست که یک‌بار بعد از هشتاد و هفت روز ماهی نگرفتن؛ سه هفتۀ تمام چه ماهی‌های درشتی گرفتیم؟

معرفی کتاب »» کتاب قلعه حیوانات
جملات زیبا از کتاب پیرمرد و دریا

»» جملات زیبا از کتاب پیرمرد و دریا

او فکر کرد: «من این چیزها رو نمی‌دونم اما خوبه که مجبور نیستیم خورشید و ماه و ستاره‌ها رو بکشیم. همین که در دریا برادران واقعی خودمون رو میکشیم کافیه.»

با خودش گفت: «تو ماهی رو بخاطر زنده موندن و فروختن گوشتش نکشتی. تو اونو بخاطر غرورت و اینکه ماهیگیر هستی کشتی. تو قبل و بعد از کشتنش عاشقش بودی. اگه عاشقش بودی کشتنش گناه نبود یا گناه بیشتری بود؟»

پیرمرد فکر کرد: «اون ماهی بزرگیه. باید از پسش بر بیام. نباید بذارم متوجه قدرتش و اینکه اگه فرار کنه چیکار می‌تونه انجام بده بشه.

بلند گفت: «ماهی هم دوست منه. تا حالا همچین ماهی‌ای ندیدم اما باید بکشمش. خوشحالم که ما مجبور نیستیم ستاره‌ها رو بکشیم. فکر کن اگر هر روز یه نفر تلاش می‌کرد ماه رو بکشه چی می‌شد. ماه فرار می‌کرد. اما فکر کن اگه یه مرد هر روز تلاش می‌کرد خورشید رو بکشه. ما خوشبخت به دنیا می‌آییم.»

پیرمرد همیشه دریا را زنانه و چیزی که یا به انسان لطف بزرگی می‌کند یا لطفش را از او دریغ می‌کند و اگر وحشیانه یا بدجنس عمل می‌کند به این خاطر است که کمکی از او برنمی‌آید، تصور می‌کرد. او فکر می‌کرد اثر ماه بر روی دریا مثل اثر آن بر روی زنان است.

شانس چیزیه که به شکل‌های مختلف ظاهر میشه. کسی نمیتونه تشخیصش بده.

چون همسر پیرمرد زنی مسیحی بود. تصویر حضرت مسیح با قاب کهنه قهوه‌ای رنگ روی دیوار بود. در کنار آن نیز عکس قدیمی و رنگ و رو رفتۀ همسر پیرمرد قرار داشت. او می‌گفت هنگامی که دلتنگ می‌شود، عکس همسرش را از روی دیوار برمی‌دارد و روی میزش می‌گذارد و به آن نگاه می‌کند.

این اتفاق خوبی است که مجبور نیستیم خورشید، ماه یا ستاره ها را بکشیم. همین کافیست که روی دریا زندگی می کنیم و برادران واقعی مان را می کشیم.
او گفت: اما انسان برای شکست ساخته نشده است. انسان ممکن است نابود شود ولی هرگز شکست نخواهد خورد.
چرا آدم های مسن آنقدر زود از خواب بیدار می شوند؟ برای اینکه روز طولانی تری داشته باشند؟

> لینک کتاب پیرمرد و دریا در سایت آمازون

> لینک کتاب پیرمرد و دریا در سایت گودریدز


# خرید کتاب پیرمرد و دریا با تخفیف

 

خرید کتاب پیرمرد و دریا ترجمه نجف دریابندری (نشر خوارزمی)

خرید کتاب پیرمرد و دریا (پرفروش‌ترین‌)


دوستان عزیزم

شما می تونید نظرات و قسمت های زیبا یا جالب مربوط به کتاب پیرمرد و دریا را در بخش نظرات با بقیه به اشتراک بگذارید.

#کتاب پیرمرد و دریا

معرفی کتاب »»
کتاب فارنهایت 451
منبع
britannicaimdbgradesaver
برچسب ها

1 دیدگاه

  1. پیرمرد ماهی را نه از سر منفعت‌خواهی، بلکه از سر عشق و شجاعت کشته بود و حالا ناامیدی به نظرش عملی گناه‌آلود می‌آمد. او از خود پرسید: «آیا کشتن چیزی که عاشقش هستی گناه است؟» از طرفی او کوسه را نه از سر عشق، بلکه به خاطر دفاع از خودش کشته بود. سانتیاگو با خود گفت: «به نحوی؛ هر چیزی قاتل دیگری است.»
    #کتاب پیرمرد و دریا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن