رمان خارجی

کتاب شازده کوچولو

آنتوان دو سنت اگزوپری

شازده کوچولو (The Little Prince) نام یک کتاب داستان اثر آنتوان دوسنت اگزوپری (Antoine de Saint-Exupéry) و با ترجمه احمد شاملو است که اولین بار در سال ۱۹۴۳ منتشر شد. شازده کوچولو از معروف‌ترین داستان‌ها و سومین داستان پرفروش قرن بیستم در جهان است. این کتاب پرفروش‌ترین کتاب تک مجلد جهان در تمام طول تاریخ می‌باشد. کتاب شازده کوچولو خوانده شده‌ترین و ترجمه شده‌ترین کتاب فرانسوی‌ زبان جهان است. از این کتاب به طور متوسط سالی ۱ میلیون نسخه در جهان به فروش می‌رسد. این کتاب در سال ۲۰۰۷ نیز به عنوان کتاب سال فرانسه برگزیده شد. در این داستان اگزوپری به شیوه‌ای سورئالیستی به بیان فلسفه خود از دوست داشتن و عشق و هستی می‌پردازد. او طی این داستان از دیدگاه یک کودک که از سیارکی به نام ب۶۱۲ آمده، پرسشگر سوالات بسیاری از آدم‌ها وکارهای آن‌ها است. این اثر به بیش از ۱۵۰ زبان مختلف ترجمه شده‌ و مجموع فروش آن به زبان‌های مختلف از دویست میلیون نسخه گذشته‌ است.


خرید کتاب شازده کوچولو


»» درباره کتاب آنتوان اگزوپری

شازده کوچولو اثر آنتوان دو سنت اگزوپری

کتاب شازده کوچولو برای نخستین بار در ماه آوریل سال 1943 به زمان انگلیسی و فرانسه در آمریکا منتشر شد. این کتاب یکی از محبوب‌ترین کتاب‌های تاریخ است و در سراسر دنیا طرفداران فراوانی دارد. داستان لایه لایه‌ی این کتاب، طوری نوشته شده است که خواننده با هر بار خواندنش نکته‌ای جدید درباره‌اش دریابد، به همین دلیل است که بسیاری از منتقدین و استادان دانشگاه پیشنهاد می‌کنند که این کتاب را باید چندین بار در فواصل زمانی مطالعه کرد.

کتاب شازده کوچولو یکی از موفق‌ترین و پرفروشترین کتاب‌های تاریخ هم بوده است. این کتاب توانسته است به فروش بیش از 140 میلیون نسخه در سراسر دنیا برسد و به بیش از 300 زبان دنیا ترجمه شده است. تاکنون بارها و بارها اقتباس‌های هنری مختلفی از کتاب شازده کوچولو شده است؛  کتاب صوتی، کتاب الکترونیکی، تئاتر، نمایش، اجرای اوپرا، اجرای باله، ساختن عروسک و انیمیشن تنها تعدادی از این اقتباس ها هستند.

معرفی کتاب »»  هفت عادت مردمان موثر

خلاصه داستان شازده کوچولو

خرید کتاب شازده کوچولو


»» خلاصه داستان شازده کوچولو

داستان کتاب شازده کوچولو درباره‌ی ملاقات خلبانی با یک موجود کوچولوی دوست داشتنی است. این خلبان همان نویسنده‌ی کتاب آنتوان سنت اگزوپری است، او در یکی از سفرهایش به آفریقا، در صحرای آفریقا سقوط می‌کند و در آن‌جا شازده کوچولو را ملاقات می‌کند. داستان شاعرانه و عاشقانه شازده کوچولو از جایی شروع می‌شود که در سیاره‌ ب 612 که سیاره‌ی شازده کوچولو است گیاهی متفاوت در بین علف‌ها رشد می‌کند. گلی که در این داستان نقش معشوق را بازی می‌کند. شازده کوچولو که عاشق گل می‌شود در مسیر سفر قرار می‌گیرد، سفری که در جست و جوی دوست به زمین می‌رسد.  شازده کوچولو در سفرش با ساکنان هفت سیارک همنشین می‌شود و از آدم‌های هر سیاره حقیقت‌هایی درباره‌ی زندگی می‌آموزد.

اگرچه عمر اگزوپری کم بود و از چهل و چهار تجاوز نکرد اما همین فرصت کوتاه باعث شد تا او آثار ارزشمندی مثل: «هوانورد»، «زمین انسان‌ها»، «نامه یک گروگان»و «پرواز شبانه» را از خود به جا بگذارد. اگزوپری، نه تنها خلبانی شجاع، وطن‌پرست و مبارزی ضدفاشیسم بود بلکه تجربه‌های زندگی‌اش به عنوان خلبان در رمان‌ها و داستان‌های لطیف و خیال‌انگیز  او منعکس شده است.

 

»» درباره آنتوان دوسنت اگزوپری

آنتوان دوسنت اگزوپری نویسنده و خلبان فرانسوی در سال ۱۹۰۰ به دنیا آمد. او در یک خانواده اشرافی رشد یافت اما هیچ‌گاه مانند یک اشراف‌زاده رفتار نکرد او عاشق انسان‌ها و طبیعت بود. ساز می‌زد و شعر و داستان می‌نوشت.
او به نیروی هوایی ارتش فرانسه پیوست و پروازهای بسیاری را تجربه کرد و بافرهنگ‌های متنوعی آشنا شد. در داستان‌های او عرفان، صداقت، وفاداری، عشق و طبیعت و دل نبستن به مادیات جایگاه ویژه‌ای دارند.
از آثار او می‌توان خلبان جنگ، پرواز شبانه، نامه به یک گروگان، شازده کوچولو، نوشته‌های جنگ، قلعه، نامه‌های جوانی و مانون رقاص را نام برد.
آنتوان در جنگ جهانی دوم در سال ۱۹۴۴ درحالی‌که با یک هواپیمای غیرمسلح بر روی آب‌های فرانسه در حال پرواز بود هواپیمایش در آب سقوط کرد و تا سال‌ها هیچ نشانی از او پیدا نشد. بنابراین همه گمان می‌کردند که هواپیمای او مورد هدف تیراندازی آلمان‌های نازی قرارگرفته است. اما سال‌ها بعد با پیدا شدن لاشه هواپیمای او مشخص شد که تیراندازی در کار نبوده و علت سقوط نقص فنی گزارش شد.
معرفی کتاب »»  کیمیاگر
جملات زیبا از کتاب شازده کوچولو

»» جملات زیبا از کتاب شازده کوچولو

خُب پس خودت را محاکمه کن. این کار مشکل‌تر هم هست. محاکمه کردن خود از محاکمه کردن دیگران خیلی مشکل‌تر است. اگر توانستی در موردِ خودت قضاوت درستی بکنی معلوم می‌شود یک فرزانه‌ی تمام عیاری.

چیزی که کویر را زیبا می‌کند این است که یک جایی یک چاه قایم کرده…

بزرگ‌ترها اگر به خودشان باشد هیچ وقت نمی‌توانند از چیزی سر درآرند. برای بچه‌ها هم خسته‌کننده است که همین‌جور مدام هر چیزی را به آن‌ها توضیح بدهند. (از کتاب شازده کوچولو)

اگر آدم گذاشت اهلیش کنند بفهمی نفهمی خودش را به این خطر انداخته که کارش به گریه کردن بکشد.

شازده کوچولو با ادب پرسید: ــ آدم‌ها کجاند؟

گل روزی روزگاری عبور کاروانی را دیده بود. این بود که گفت:

ــ آدم‌ها؟ گمان کنم ازشان شش هفت تایی باشد. سال‌ها پیش دیدم‌شان. منتها خدا می‌داند کجا می‌شود پیداشان کرد. باد این ور و آن ور می‌بردشان؛ نه این‌که ریشه ندارند؟ این بی‌ریشه‌گی حسابی اسباب دردسرشان شده.

میخواره با لحن غمزده‌یی جواب داد: ــ مِی می‌زنم.
شازده کوچولو پرسید: ــ مِی می‌زنی که چی؟
میخواره جواب داد: ــ که فراموش کنم.
شازده کوچولو که حالا دیگر دلش برای او می‌سوخت پرسید:
ــ که چی را فراموش کنی؟
میخواره همان طور که سرش را می‌انداخت پایین گفت: ــ سرشکسته‌گیم را.
شازده کوچولو که دلش می‌خواست دردی از او دوا کند پرسید: ــ سرشکستگی از چی؟
میخواره جواب داد: ــ سرشکستگیِ میخواره بودنم را.

ــ دست دست نکن دیگر! این کارت خلق آدم را تنگ می‌کند. حالا که تصمیم گرفته‌ای بروی برو دیگر!
و این را گفت، چون که نمی‌خواست شازده کوچولو گریه‌اش را ببیند. گلی بود تا این حد خود پسند…

شازده کوچولو دوباره درآمد که: ــ خوشگلید اما خالی هستید. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گل مرا هم فلان رهگذرِ گلی می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه تایی که می‌بایست پروانه بشوند) ، چون فقط اوست که پای گله گزاری‌ها با خودنمایی‌ها و حتا گاهی پی بُغ کردن و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون که او گل من است.

آدمیزاد هیچ وقت جایی را که هست خوش ندارد.

ــ پس خارها فایده‌شان چیست؟
شازده کوچولو وقتی سوآلی را می‌کشید وسط دیگر به این مفتی‌ها دست برنمی‌داشت. مهره پاک کلافه‌ام کرده بود. همین جور سرسری پراندم که:
ــ خارها به درد هیچ کوفتی نمی‌خورند. آن‌ها فقط نشانه‌ی بدجنسی گل‌ها هستند.
ــ دِ!
و پس از لحظه‌یی سکوت با یک جور کینه درآمد که:
ــ حرفت را باور نمی‌کنم! گل‌ها ضعیفند. بی‌شیله پیله‌اند: سعی می‌کنند یک جوری تهِ دل خودشان را قرص کنند. این است که خیال می‌کنند با آن خارها چیزِ ترسناک وحشت‌آوری می‌شوند…

اگر به آدم‌بزرگ‌ها بگویید یک خانه‌ی قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلوِ پنجره‌اش غرقِ شمعدانی و بامش پُر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. باید حتمآ به‌شان گفت یک خانه‌ی صد میلیونی دیدم تا صداشان بلند بشود که: ــ وای چه قشنگ! (از کتاب شازده کوچولو)

ــ یک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!
و کمی بعد گفتی:
ــ خودت که می‌دانی… وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب چه لذتی می‌برد.
ــ پس خدا می‌داند آن روزِ چهل و سه غروبه چه قدر دلت گرفته بود. (از کتاب شازده کوچولو)

شازده کوچولو که خم شده بود تا نگاهی هم به آن طرف اخترک بیندازد گفت: ــ بَه من نگاه کرده‌ام، آن طرف هم دیارالبشری نیست.
پادشاه به اش جواب داد: ــ خُب پس خودت را محاکمه کن. این کار مشکل‌تر هم هست. محاکمه کردن خود از محاکمه کردن دیگران خیلی مشکل‌تر است. اگر توانستی در موردِ خودت قضاوت درستی بکنی معلوم می‌شود یک فرزانه‌ی تمام عیاری.

ـ همه‌ی مردم ستاره دارند اما همه‌ی ستاره‌ها یک جور نیست: واسه آن‌هایی که به سفر می‌روند حکم راهنما را دارند واسه بعضی دیگر فقط یک مشت روشناییِ سوسو زن‌اند. برای بعضی‌ها که اهل دانشند هر ستاره یک معما است واسه آن بابای تاجر طلا بود. اما این ستاره‌ها همه‌شان زبان به کام کشیده و خاموشند. فقط تو یکی ستاره‌هایی خواهی داشت که تنابنده‌یی مثلش را ندارد.

ــ چی می‌خواهی بگویی؟

ــ نه این‌که من تو یکی از ستاره‌هام؟ نه این‌که من تو یکی از آن‌ها می‌خندم؟… خب، پس هر شب که به آسمان نگاه کنی برایت مثل این خواهد بود که همه‌ی ستاره‌ها می‌خندند. پس تو ستاره‌هایی خواهی داشت که بلدند بخندند!
و باز خندید. (از کتاب شازده کوچولو)

اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می‌شناسم که با هر صدای پای دیگری فرق می‌کند: صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌یی مرا از لانه‌ام می‌کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندمزار را می‌بینی؟ برای من که نان نمی‌خورم گندم چیز بی‌فایده‌یی است. پس گندمزار هم مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. اسباب تأسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار می‌پیچد دوست خواهم داشت… (از کتاب شازده کوچولو)

شازده کوچولو برای آن‌که یادش بماند تکرار کرد: ــ نهاد و گوهر را چشم سر نمی‌بیند.
ــ ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شازده کوچولو برای آن‌که یادش بماند تکرار کرد: ـ… به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: ــ آدم‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به آنی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گلتی…

همه‌ی جامعه‌ی بشری را می‌شود یک جا روی کوچک‌ترین جزیره‌ی اقیانوس آرام کنار هم چید.
البته گفت‌وگو ندارد که آدم بزرگ‌ها حرف‌تان را باور نمی‌کنند. آخر تصورِ آن‌ها این است که کلی جا اشتغال کرده‌اند، نه این‌که مثل بائوباب‌ها خودشان را خیلی مهم می‌بینند؟ ــ بنابراین شما به شان پیشنهاد می‌کنید که بنشینید حساب کنید. آن‌ها هم که عاشق اعداد و ارقامند، پس این پیشنهاد حسابی کیفورشان می‌کند. (از کتاب شازده کوچولو)

به میخواره که صُمٌ بُکمٌ پشت یک مشت بطری خالی و یکی دو تا بطری پر نشسته بود گفت: ــ چه‌کار داری می‌کنی؟
میخواره با لحن غمزده‌یی جواب داد: ــ مِی می‌زنم.
شازده کوچولو پرسید: ــ مِی می‌زنی که چی؟
میخواره جواب داد: ــ که فراموش کنم.
شازده کوچولو که حالا دیگر دلش برای او می‌سوخت پرسید:
ــ که چی را فراموش کنی؟
میخواره همان طور که سرش را می‌انداخت پایین گفت: ــ سرشکسته‌گیم را.
شازده کوچولو که دلش می‌خواست دردی از او دوا کند پرسید: ــ سرشکستگی از چی؟
میخواره جواب داد: ــ سرشکستگیِ میخواره بودنم را.
این را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد. و شازده کوچولو مات و مبهوت راهش را گرفت و رفت و همان جور که می‌رفت تو دلش می‌گفت: ــ این آدم بزرگ‌ها راستی راستی چه قدر عجیبند!

(از کتاب شازده کوچولو)

روباهی بود مثل صدهزار تا روباه دیگر. او را دوستِ خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.

هر وقت یکی‌شان را دیده‌ام که یک‌خرده روشن‌بین به نظرم آمده با نقاشی شماره‌ی یکم که هنوز هم دارمش محکش زده‌ام ببینم راستی راستی چیزی بارش هست یا نه. اما او هم طبقِ معمول در جوابم درآمده که:

«این یک کلاه است.» ـ آن وقت من هم دیگر نه از مارهای بوآ باش اختلاط کرده‌ام نه از جنگل‌های بکر دست‌نخورده، نه از ستاره‌ها. خودم را تا حد او آورده‌ام پایین و باش از بریج و گُلف و سیاست و انواع کراوات‌ها حرف زده‌ام. او هم از این‌که با یک‌چنین شخص معقولی آشنایی به‌هم رسانده سخت خوشوقت شده. (از کتاب شازده کوچولو)

اولش باید توی علفزار بشینی، منم زیر چشمی نگاهت می‌کنم. نباید حرف بزنی. چون هرچی سوءتفاهمه از همین حرف زدن به وجود میاد. اونوقت باید هر روز یه ذره بیای جلوتر. (از کتاب شازده کوچولو)

در واقع برای بزرگترها نوشته شده که یادشان می دهد بدبختی نیز بخشی از داشته‌هایشان است. به آنها می‌آموزد که عشق، نگاه کردن به یکدیگر نیست، با یکدیگر نگاه کردن به یک جهت است. فقط با دیده‌ی دل است که می‌توان درست نگریست و آنچه خاص است، با چشم صورت دیده نمی‌شود. (از کتاب شازده کوچولو)

 


> لینک کتاب شازده کوچولو در سایت آمازون

> لینک کتاب شازده کوچولو در سایت گودریدز


# خرید کتاب شازده کوچولو با تخفیف

 

خرید کتاب شازده کوچولو ترجمه احمد شاملو  (نشر نگاه – شومیز)

خرید کتاب شازده کوچولو ترجمه حسین طاهری (نشر داریوش – دو زبانه)

خرید کتاب شازده کوچولو ترجمه احمد شاملو  (نشر نگاه)

خرید کتاب شازده کوچولو ترجمه ابوالحسن نجفی (نشر نیلوفر)

به این مطلب امتیاز دهید:

امتیاز شما به این مطلب

لطفا به این مطلب امتیاز دهید 🙂

امتیاز کاربران: 4.55 ( 1 رای)
منبع
thelittleprincefidibowikipedia
برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن