رمان خارجی

کتاب ابله

فیودور داستایفسکی

ابله (The Idiot) نام یکی از معروف‌ترین رمانهای فیودور داستایفسکی (Fyodor Dostoyevsky) است. این کتاب در سال ۱۸۶۸ در دسترس عموم قرار گرفت. برخی ابله را بهترین اثر خلق شدهٔ داستایوفسکی می‌دانند. این کتاب نخستین بار در سال ۱۸۸۷ به زبان انگلیسی برگردانده شد. این رمان شرح‌حال سفر یکی از نوادگان خاندان سلطنتی در روسیه را روایت می‌کند که پس از سال‌ها زندگی در سوئیس تصمیم می‌گیرد برای دیدار با یکی از شاهزادگان روسی به روسیه بازگردد. این شاهزاده که دچار بیماری افسردگی و بی‌اعتمادی شدید به اطرافیان خود است، در طول سفر خود با افرادی مرموز همسفر می‌شود که دست‌مایه‌ی اتفاقات این رمان قرار می‌گیرد. سادگی‌ای در وجود او غلیان می‌کند که بیش از هر چیز در چشم دیگران از او یک ابله ساخته است! بسیاری ابله را بزرگ‌ترین شاهکار داستایوسکی می‌دانند. عصیان‌نگری، تداخلات روحی و روانی، خشم، اضطراب‌های درونی و… از ویژگی‌های مشترک شخصیت‌های رمان‌های او‌ هستند.

فیلم‌ساز مشهور ژاپنی، «اکیراکوروساوا»، در سال ۱۹۵۶ با استفاده از مضمون ابله داستایوسکی فیلمی ساخته است. «جنایات و مکافات»، «برادران کارامازوف»، «قمارباز»، «جن‌زدگان» و… دیگر آثار برجسته‌ی این نویسنده و مترجم مشهور قرن نوزدهم هستند.


خرید کتاب ابله اثر فیودور داستایفسکی


»» درباره کتاب ابله

در کتاب ابله، فئودور داستایوفسکی سرنوشت جهان را از طریق سرنوشت مردمانش درک می‌کند. این دیدگاه رایج ملی‌گرایان بزرگ است که بر این باور بودند که انسانیت‌ تنها با میراث ملی می‌تواند پیشرفت کند. شکوه و عظمت این رمان از طریق وابستگی متقابل قوانین متافیزیکی‌ای که به طور کلی بر پیشرفت بشریت حاکم‌اند با آن دسته از قوانین حاکم بر ملت، نشان داده می‌شود.

این قوانین، بدان معنا هستند که انگیزه‌های عمیق انسانی همه در روح روسی با استحکام و صلابت جای گرفته‌اند. توانایی نشان‌دادن این انگیزه‌ها و یا تجلی آن‌ها، که آزادانه در بافت اجتماعی توده معلق می‌شوند و در عین حال از آن جدایی ناپذیرند، شاید تنها کارکرد جوهر آزادی است که در هنر والای داستایوفسکی وجود دارد. داستایفسکی روان‌شناسی شخصیت‌هایش را به عنوان نقطه‌ی شروع انتخاب نمی‌کند. در اصل، بعد روان‌شناسی این شخصیت‌ها چیزی بیش از یک بوته‌ی آزمایش ظریف که در آن انسانیت محض از نیروی آتشین درونی یک ملت در حال گذر تولید می‌شود نیست. بنابراین روان‌شناسی چیزی نیست جز طبیعت وابسته به وجود انسان.

همچنین داستایفسکی معتقد است که تنها راه رستگاری برای جوانان و ملت آن‌ها در کودکی شان نهفته است. به وضوح می‌توان به این نکته پی برد که در این رمان شخصیت‌های کودکانه‌ی کلیا و شاهزاده خالص‌ترین شخصیت هایند، گرچه در رمان برادران کارامازوف داستایوفسکی به دنبال پرورش این ایده که نیروهای بی پایان شفابخشی در سادگی کودکانه وجود دارد نبوده است.

کتاب ابله مثل هر اثر هنری دیگری، بر پایه‌ی یک فکر استوار است. به گفته‌ی ناولیس: «این رمان، ایده آلی مقدم بر تجربه است و نیازی غیر مستقیم به بودن دارد». ابله، مکانیسم اثر و هویت ذاتی‌اش را از این حقیقت می‌گیرد که خود رمان یک داستان فرعی است، داستانی فرعی از زندگی شخصیت اصلی که شاهزاده میشیکین است. روی هم رفته زندگی این شاهزاده، چه قبل و چه بعد از این داستان فرعی، در هاله‌ای از ابهام مدفون شده است، و با توجه به این که سال‌ها قبل و بعد از داستان را در خارج از کشور سپری کرده است می‌توان به وضوح به این قضیه پی برد.

چه احساس نیازی او را به روسیه بازگردانده است؟ هویت روسی‌اش از دل تیرگی و ابهامی که او را در خار ج از کشور احاطه کرده بود پدیدار می‌شود، درست مثل رنگ‌های یک طیف که از دل تاریکی‌ای که آن را در برگرفته است نمایان می‌شود. اما چه نوری است که در طول زندگی میشیکین در روسیه منکسر می‌گردد؟ به‌استثنای اشتباهات تعددش و همچنین ویژگی‌های پرهیزکارانه‌ای که در رفتارش بروز می‌داده، نمی‌توان به‌درستی تعریف کرد که او در این دوره چه کاری انجام داده است حتا در بهترین لحظات زندگی‌اش نیز زندگی برای او بی‌هدف تداوم می‌یابد و از این نظر او فقط به یک آدم بی‌کفایت و بیگانه شبیه است. او نه تنها ازنظر ارزش‌های اجتماعی شکست خورده است بلکه نزدیک‌ترین دوست‌اش نیز فقط به این دلیل که منطق حاکم بر رمان باعث شکل‌گیری یک هدف در زندگی‌اش شده_ می‌تواند فکر و یا هدف قطعی‌ای را در زندگی او پیدا کند درست بر خلاف این، شخصیت اصلی در محیطی عاری از هر گونه مزاحمت و در فضایی کاملا انزواگونه احاطه شده است.

زندگی شاهزاده میشیکین به عنوان یک داستان فرعی در برابر ما قرار داده می‌شود تنها به این منظور که به لحاظ سمبولیک فناناپذیری او برای ما مشهود و قابل رویت باشد. در حقیقت زندگی او به اندازه‌ی زندگی طبیعت فناپذیر است، طبیعتی که او رابطه‌ی عمیقی با آن داشت. طبیعت شاید فناناپذیر باشد، ولی زندگی شاهزاده قطعا فناناپذیر خواهد بود؛ و این حقیقت‌ی است که باید از طریق یک معنای درونی و روحانی دریافت شود. این حقیقت در مورد او و همه‌ی کسانی که در حلقه‌ی جاذبه‌ی دوروبر او قرار دارند مصداق پیدا می‌کند. اما این فناناپذیری به معنای کامل بودن طبیعت نیست، گرچه به نظر می‌رسد خیلی به آن نزدیک باشد، چرا که مفهوم کامل بودن، مفهوم ابدیت را نفی می‌کند، در حالی که ابدیت اوج شکوه و جلال‌اش را در فناناپذیری به دست می‌آورد. زندگی جاودانه‌ای که این رمان به آن گواهی می‌دهد با فناناپذیری در معنای عام آن تفاوت زیادی دارد. زیرا در معنای عام و رایج، زندگی در اصل فناپذیر بوده و تنها چیزهای فناناپذیر انسان، انرژی، شخصیت و روح در شکل‌های مختلف آن است. درست در این معنا است که گوته در گفتگو با اکرمن از فناناپذیری کنشوری حرف می‌زند. به نظر او طبیعت به ناچار پس از آنکه این کنشوری از ما گرفته شد باید حوزه‌هایی جدیدی از کنشوری را برای ما فراهم آورد.

معرفی کتاب »» کتاب لبه تیغ
درباره کتاب ابله

»» خلاصه داستان

پرنس میشکین، آخرین فرزند یک خاندان بزرگ ورشکسته، پس از اقامتی طولانی در سوئیس برای معالجهٔ بیماری، به میهن خود بازمی‌گردد. بیماری او رسماً افسردگی عصبی است ولی در واقع مویخکین دچار نوعی جنون شده‌است که نمودار آن بی‌ارادگی مطلق است. به علاوه، بی‌تجربگی کامل او در زندگی، اعتماد بی‌حدی نسبت به دیگران در وی پدیدآورد. مویخکین، در پرتو وجود راگوژین، همسفر خویش، فرصت می‌یابد که نشان دهد برای مردمی واقعاً نیک، در تماس با واقعیت، چه ممکن است پیش آید. روگوژین این جوان گرم و روباز و با اراده، به سابقه هم حسی باطنی و نیاز به ابراز مکنونات قبلی، در راه سفر سفره دل خود را پیش میشکین، که از نظر روحی نقطه مقابل اوست، می‌گشاید.
روگوژین برای او عشق قهاری را که نسبت به ناستازیا فیلیپونیا احساس می‌کند بازمی‌گوید. این زن زیبا، که از نظر حسن شهرت وضعیت مبهمی دارد، به انگیزه وظیفه‌شناسی، نه بی اکراه، معشوقه ولی نعمت خود می‌شود تا از این راه حق‌شناسی خود را به او نشان دهد. وی، که طبعاً مهربان و بزرگوار است، نسبت به مردان و به‌طور کلی نسبت به همه کسانی که سرنوشت با آنان بیشتر یار بوده و به نظر می‌آید که برای خوار ساختن او به همین مزیت می‌نازند نفرتی در جان نهفته دارد. این دو تازه دوست، چون به سن پترزبورگ می‌رسند، از یکدیگر جدا می‌شوند و پرنس نزد ژنرال اپانچین، یکی از خویشاوندانش، می‌رود به این امید که برای زندگی فعالی که می‌خواهد آغاز کند پشتیبانش باشد…
معرفی کتاب »» کتاب بر باد رفته
کتاب ابله اثر فیودور داستایفسکی

»» بخشی از کتاب

عاقبت به او توصیه کردم به جای آنکه تلی از طلا را بیهوده در خاک دفن کند آن را ذوب کرده و با آن تابوتی طلایی برای کودک یخ‌زده‌اش بسازد و بچه‌اش را از خاک بیرون آورده در آن تابوت بگذارد. انگار ساریکوف این شوخی مرا با اشک‌هایی که نشانه‌ی حق‌شناسی‌اش بود پذیرفت و فورا برای اجرای این طرح به راه افتاد. من هم تفی از سر نفرت انداختم و رفتم. وقتی که به خودم آمدم کولیا گفت که اصلا نخوابیده‌ام و تمام مدت درباره‌ی ساریکوف با او صحبت می‌کرده‌ام. لحظاتی بود که دچار غم و اندوه شدیدی می‌شدم به همین دلیل کولیا هنگام رفتن نگران من بود. وقتی از جا برخاستم در را پشت سر او قفل کنم ناگهان تابلویی را که در خانه‌ی راگوژین دیده بودم به خاطر آوردم. این تابلو در دلگیرترین اتاق او و بالای سردر آویخته شده ‌بود. آن را هنگام عبور از آن‌جا به من نشان داد، فکر می‌کنم پنج دقیقه به تماشای آن ایستاده بودم. از نظر هنری چیز قابل توجهی نبود اما اضطراب و ناراحتی غریبی در من ایجاد می‌کرد.

«تصویر متعلق به حضرت مسیح بود که تازه از صلیب پایین کشیده شده بود. من معتقدم که نقاشان یا تصویر مسیح را هنگامی که بر صلیب کشیده شده نقاشی می‌کنند یا وقتی از صلیب پایین آورده می‌شود… »

معرفی کتاب »» کتاب مسخ

جملات زیبا از کتاب ابله

 

»» جملات زیبا از کتاب ابله

در حقیقت، هیچ چیز تأسف‌بارتر از این نیست که انسان ثروتمند، اصیل، خوش‌تیپ، دارای تحصیلات کافی، باهوش و خوش‌اخلاق باشد اما در عین حال هیچ ذوقی، امتیاز مثبتی، یا ایدۀ خاصی نداشته باشد و از هر نظر شبیه همه مردم دیگر باشد.

ما آدم‌های خیلی خوبی هستیم که از شدت خوبی مسخره به نظر می‌رسیم…» 

اگر شما روی بینی یا پیشانی‌تان زگیلی داشته باشید همیشه با خود فکر می‌کنید که همه مردم کارهایشان را در دنیا رها کرده و به زگیل شما خیره مانده‌اند و آن را مورد تمسخر قرار می‌دهند، حتی اگر امریکا را هم کشف کرده باشید از بابت آن زگیل تحقیرتان می‌کنند. (از کتاب ابله)

«ابله است، اما خوب می‌داند که چاپلوسی بهترین روش برای رسیدن به هدف است رفتارش غریزی است.»

در مرحله اول باید نسبت به دیگران مودب و روراست باشم، کسی بیش از این از من انتظار ندارد. شاید اینجا همه فکر کنند که بچه هستم خوب، بگذار خیال کنند، نمی‌دانم به چه علت همه فکر می‌کنند آدم ابلهی هستم. البته در آن زمان مدتی سخت بیمار بودم و شباهت زیادی به آدم‌های ابله داشتم، اما حالا هم ابله هستم؟ وقتی خودم می‌فهمم که مردم مرا ابله می‌پندارند پس شعور دارم و دیوانه نیستم.

وقتی به‌جایی وارد می‌شوم با خود فکر می‌کنم. «می‌دانم که همه مرا احمق می‌پندارند، اما من آدم باهوشی هستم و آنها این را نمی‌توانند بفهمند.»

فقط در برلین بود که چند نامه از طرف بچه‌ها به دستم رسید، آنجا بود که واقعاً فهمیدم چقدر آنها را دوست دارم. دریافت اولین نامه برایم بیش از همه دردناک بود. هنگام بدرقه من چقدر اندوهگین بودند. از یک ماه قبل از اینکه آنجا را ترک کنم مرتباً به دیدارم می‌آمدند و می‌گفتند: «لئون از اینجا می‌رود، لئون برای همیشه ما را ترک می‌کند.» (از کتاب ابله)

انسان خیلی زود به تجملات عادت می‌کند و ترک آن بسیار دشوار است. تجملات به تدریج در زمره نیازهای ضروری انسان‌ها درمی‌آید.

آنچه اهمیت دارد تلاش بی‌پایان و خستگی‌ناپذیر برای کشف زندگی است نه کشف آن 

جنایت پناهگاه امنی برای آدمهای ضعیف و حقیر و حریص است.

ایوان پتروویچ پتیتسین می‌گفت: «می‌دانید آفانسی ایوانوویچ، می‌گویند در میان ژاپنی‌ها رسم است که وقتی کسی مورد توهین قرار می‌گیرد نزد توهین‌کننده می‌رود و می‌گوید تو به من اهانت کرده‌ای و به همین دلیل آمده‌ام تا شکمم را جلوی چشمانت پاره کنم و با این کلمات واقعاً شکمش را جلوی نزد توهین‌کننده پاره می‌کند و احتمالاً از این کار احساس رضایت می‌کند، در این جهان آدم‌های عجیب و غریبی وجود دارند آفانسی ایوانوویچ.»

آفانسی ایوانوویچ با لبخند جواب داد: «و حالا فکر می‌کنید ماجرایی که امشب دیدیم شباهتی به آن دارد؟ مقایسه‌ی بسیار زیرکانه‌ای است. اما خودتان دیدید ایوان‌پتروویچ عزیز، من هر کاری از دستم برمی‌آمد برای او انجام دادم. چه کسی است که مجذوب چنین زنی نشود و دل و دین از دست ندهد؟ ببینید، همان راگوژین دهاتی یک‌صدهزار روبل به پایش ریخت! باید بگویم همه‌ی اتفاقات امشب زودگذر، شاعرانه و غیرقابل پیش‌بینی بود اما از زیبایی و رنگ خاصی برخوردار بود. علیرغم همه سختی‌ها تلاش من در راه تحصیل او به هدر رفت، آه خدای من این زیبایی و احساسات چه‌ها که نمی‌توانست بکند. بارها گفتم که الماسی بود پرداخت نشده…» (از کتاب ابله)

همانگونه که یک مادر با دیدن اولین لبخند فرزندش شاد می‌شود خداوند نیز هر بار گناهکاری را می‌بیند که به درگاهش از صمیمم قلب دعا می‌خواند و طلب عفو می‌کند شادمان می‌گردد. 

من پول می‌خواهم وقتی پول داشته باشم آن‌وقت یک آدم متشخص خواهم بود. همین پول کثیف و نفرت‌انگیز حتی استعدادهای انسان را شکوفا می‌کند و تا آخر دنیا هم این قاعده پابرجا خواهد بود.

«همه چیز در وجود شما در حد کمال است… حتی لاغری و پریدگی رنگ‌تان… هیچ‌کس تصور نمی‌کند که دلش بخواهد شما را به صورت دیگری ببیند… آرزو داشتم به دیدار شما بیایم… مرا ببخشید.»

شما کسی را که به شما علاقه‌مند است بیشتر آزار می‌دهید.

تواضع قدرت فوق‌العاده وحشتناکی است

سیاستمداران، ژنرال‌ها و مدیران در امور مختلف در هر کارو به هر تعدادی که بخواهید فراوانند اما مرد عمل در این کشور وجود ندارد.

شکنجه را در نظر بگیرید، وقتی محکومی را آن‌قدر شکنجه می‌کنند تا بمیرد دچار رنج و جراحات جسمانی است و همین زخم‌ها باعث می‌شود که دچار عذاب روحی نشود یعنی او فقط از درد جراحات عذاب می‌کشد تا بمیرد. اما رنج واقعی و عذاب اصلی از زخم نیست، بلکه زمانی است که شما مطمئن هستید تا یک ساعت دیگر، ده‌دقیقه دیگر، نیم‌دقیقه دیگر و سپس در همین لحظه روحتان از بدن جدا می‌شود و زندگی‌تان به عنوان یک انسان پایان می‌یابد. این سرنوشت حتمی است بدون چون‌وچرا. وقتی سرت را درست زیر تیغه گیوتین می‌گذارند و صدای پایین آمدن آن را می‌شنوی، درست همان ربع ثانیه وحشتناک‌ترین لحظه‌ی زندگی است. (از کتاب ابله)

هیچ چیز تأسف‌بارتر از این نیست که انسان ثروتمند، اصیل، خوش‌تیپ، دارای تحصیلات کافی، باهوش و خوش‌اخلاق باشد اما در عین حال هیچ ذوقی، امتیاز مثبتی، یا ایدۀ خاصی نداشته باشد و از هر نظر شبیه همه مردم دیگر باشد.

آه، چه آرزوهایی داشتم! الان دیگر هیچ چیز نمی‌خواهم، اصلاً نمی‌خواهم که آرزویی داشته باشم، با خود عهد کرده‌ام که هیچ نخواهم.

اگر شما روی بینی یا پیشانی‌تان زگیلی داشته باشید همیشه با خود فکر می‌کنید که همه مردم کارهایشان را در دنیا رها کرده و به زگیل شما خیره مانده‌اند و آن را مورد تمسخر قرار می‌دهند، حتی اگر امریکا را هم کشف کرده باشید از بابت آن زگیل تحقیرتان می‌کنند.

شما ثروتمند هستید اما نه مثل راتشیلد، خانواده محترمی دارید اما در هیچ زمینه‌ای ممتاز نیستید، ظاهرتان خوب است اما جذابیت ندارید. تحصیلات عالی دارید اما هیچ عقیده‌ای از خود ارائه نمی‌دهید، مغز دارید اما ایدۀ خلاق ندارید، قلب دارید اما کار نیک فوق‌العاده‌ای انجام نمی‌دهید و به همین ترتیب، در همه امور چون افراد عادی رفتار می‌کنید. (از کتاب ابله)

اما اگر شما روی بینی یا پیشانی‌تان زگیلی داشته باشید همیشه با خود فکر می‌کنید که همه مردم کارهایشان را در دنیا رها کرده و به زگیل شما خیره مانده‌اند و آن را مورد تمسخر قرار می‌دهند، حتی اگر امریکا را هم کشف کرده باشید از بابت آن زگیل تحقیرتان می‌کنند.

به خاطر عشقی که امروز به او داری و به خاطر همه‌ی شکنجه‌هایی که متحمل می‌شوی آتش کینه‌ات تیزتر خواهد شد.

آزادیخواهان متعلق به دو طبقه اجتماعی می‌باشند. یکی طبقه مالکین (که امروزه از میان رفته‌اند) و دیگری طبقه روحانیون. هر دو گروه بالاخره به گروههائی کاملاً جدا از مردم تبدیل شده‌اند و در هر نسل بیشتر از ملت فاصله گرفته‌اند. به این ترتیب هر اقدامی کرده و می‌کنند غیرملّی تلقی می‌شود….

هنگام کاشتن دانه‌های خوبی و انجام کارهای نیک بخشی از شخصیت خود را می‌بخشید و بخشی از شخصیت دیگری را می‌پذیرید، این پیوند دو جانبه است و اگر بیشتر دقت کنید آگاهی‌هایی بدست می‌آورید، و به کشفیات غیرمنتظره‌ای به عنوان پاداش دست خواهید یافت. از کجا می‌دانید که در آینده چه نقشی در سرنوشت بشریت خواهید داشت؟ دانه‌ای که با این کار نیک افشانده‌اید و فکری که رواج داده‌اید تمام جهان را در برخواهد گرفت کسی که آن را از شما گرفته به دیگری منتقل می‌سازد و شما به جائی می‌رسید که اندیشه‌ای قوی را برای بشریت باقی می‌گذارید (از کتاب ابله)

«اگر شما در سال ۱۸۱۲ به عنوان خدمه ناپلئون خدمت کرده‌ای بگذار من هم پای خود را در گورستان واگان کوفسکی دفن کرده باشم.»

او نیز مانند من معتقد است که ما در دوران اسب سوم زندگی می‌کنیم. اسب سوم اسب سیاهی است که در مکاشفه یوحنا با سواری که ترازویی در دست دارد از راه می‌رسد. دوران ما نیز همه چیز اندازه‌گیری می‌شود و مورد معامله قرار می‌گیرد و همه مردم فقط به دنبال منافع و حقوق خود می‌باشند. یک کیل گندم یک دینار و سه کیل جو یک دینار می‌ارزد… با تمام این حساب و کتاب‌ها دوست دارند روح‌شان آزاد، قلب‌شان پاک و جسم‌شان سالم باشد و از همه نعمات خداوند برخوردار شوند. اما اگر فقط در فکر احقاق حق خود باشند به جایی نخواهند رسید و آن‌گاه باید به دنبال اسب رنگ‌پریده که نامش مرگ است راهی شوند و بعد از آن هم به جهنم خواهند رفت… (از کتاب ابله)

هر فرد روسی که حرفهای خودش را بگوید و بنویسد و از دیگری اقتباس نکند نویسنده ملی به شمار می‌آید

به‌هرحال وقتی می‌گوییم «همه چیز را می‌دانند» منظور این است که فقط در موارد محدودی اطلاعات جمع کرده‌اند و فقط در همان زمینه آگاهی کافی دارند مثلاً می‌دانند فلان شخص در کجا کار می‌کند، با چه کسی ازدواج کرده و همسرش چقدر ثروت دارد و با چه کسانی نسبت دارد، چقدر دارایی دارد و فرماندار کدام شهر بوده است و اقوام دورترش چه کسانی هستند. بسیاری از این افراد همه چیزدان لباس‌های مندرس به تن دارند و حقوق‌شان از هفده روبل در ماه تجاوز نمی‌کند.
افرادی که این آقایان از تمام جزئیات زندگی‌شان اطلاع دارند نمی‌توانند علت و انگیزه‌ی آنان را از جمع‌آوری این اطلاعات بفهمند درحالی‌که این مردم به همین جزئیات دل‌خوش هستند به آن افتخار می‌کنند و از نظر معنوی ارضاء می‌شوند. این دانش برای‌شان جذاب و دل‌فریب است. من دانشمندان، ادیبان، شاعران و سیاستمدارانی را دیده‌ام که بالاترین اهداف و رضایت معنوی خود را در علم یافته‌اند و موقعیت خویش را نیز مرهون دانش بوده‌اند. (از کتاب ابله)


> لینک کتاب ابله در سایت آمازون

> لینک کتاب ابله در سایت گودریدز


# خرید کتاب ابله با تخفیف

 

مشاهده قیمت و خرید کتاب ابله ترجمه سروش حبیبی (نشر چشمه)

مشاهده پرفروش‌ترین‌ نشرِ کتاب ابله


دوستان عزیزم

شما می توانید نظرات و قسمت های زیبا یا جالب مربوط به کتاب ابله را در بخش نظرات با بقیه به اشتراک بگذارید.

#کتاب ابله

به این مطلب امتیاز دهید:

امتیاز شما به این مطلب

لطفا به این مطلب امتیاز دهید!

امتیاز کاربران: 4.55 ( 1 رای)
معرفی کتاب »»
کتاب عقاید یک دلقک
منبع
wilkipedia
برچسب ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن