رمان خارجی

کتاب خوشه های خشم

جان اشتاین بک

خوشه های خشم (The Grapes of Wrath) رمانی از نویسنده آمریکایی، جان اشتاین‌ بک (John Steinbeck) است. اشتاین بک این رمان را در سال ۱۹۳۹ منتشر کرد. وی برای نگارش این رمان برندهٔ جایزهٔ پولیتزر شد. این رمان هم‌اکنون جزو چهل اثر کلاسیک سدهٔ بیستم به‌شمار می‌آید. مجلهٔ تایم نیز این رمان را در فهرست صد رمان برتر انگلیسی‌زبان از سال ۱۹۲۳ تا سال ۲۰۰۵ جای داده‌است. جان فورد در سال ۱۹۴۰ فیلمی با همین نام با هنرپیشگی هنری فوندا براساس داستان این کتاب ساخته‌است. فیلمنامه اقتباسی از این رمان را نانالی جانسون نوشته که در مجموعه ای با عنوان «بهترین فیلمنامه‌های قرن بیستم» با ویرایش جان گاسنر و دادلی نیکولز در ۱۹۴۳ منتشر شده‌است.


خرید کتاب خوشه های خشم اثر جان اشتاین بک


»» درباره کتاب خوشه های خشم

کتاب خوشه‌های خشم اثر جان اشتاین بک حماسه‌ای از رکود بزرگ، برنده جایزه پولیتزر، کتابی است که میلیون‌ها خواننده را شوکه و گاهی اوقات خشمگین کرد. خوشه‌های خشم اثری آن‌چنان پرصلابت و نیرومند است که به حق نمونه و سرمشق فرهنگ و ادبیات آمریکایی به‌شمار می‌آید.

با انتشار نخستین چاپ خوشه‌های خشم در امریکا و بریتانیا، طوفانی برپا شد. این داستان، شرح حال خانواده‌ای کشاورز است که بر اثر هجوم سایر کشاورزان خرده‌پا و کارگران کشاورزی، زمین‌های خود را در اکلاهما رها می‌کنند و چون تمامی امید و آرزویشان را از ماندن در آن‌جا برباد رفته می‌بینند به سوی سرزمین افسانه‌ای کالیفرنیا روی می‌آورند. کاروانی به سوی غرب راه می‌افتد که در جاده‌ها اردو می‌زنند و چون هر دم تعداد کارگران فزونی می‌گیرد، میزان مزدها پایین می‌آید، کار فقر، انحطاط و کشمکش با پلیس و کارفرمایان بالا می‌گیرد و وقایعی پیش می‌آید که خواننده خود باید داستان را صبورانه تا آخر بخواند و درباره‌ی ارزش آن‌ها به داوری بنشیند.

رمان خوشه‌های خشم در مدت پنج ماه نوشته شده و در سال ۱۹۳۹ منتشر شد. این کتاب در ابتدا نارضایتی سرمایه‌داران و زمین‌داران آمریکایی را در پی داشت و در آمریکا ممنوع اعلام شد. سرمایه‌داران این کتاب را برای کشاورزان که اغلبشان بی‌سواد بودند؛ به عنوان کتابی ضد کلیسا و  ضد مذهب معرفی کردند. آنان به دروغ به کشاورزان می‌گفتند که این کتاب، کشاورزان را مردمی وحشی معرفی کرده. همین امر باعث شد کشاورزان ناآگاه به کتابخانه‌ها رفته و آن را آتش زدند. تهدید به مرگ بواسطه نوشتن این کتاب باعث شد مدتی اف‌بی‌آی، جان اشتاین بک را تحت نظر قرار دهد جالب آنکه این کتاب در روسیه نیز توسط حزب کمونیست حاکم تحریم شد.

پرفروش‌ترین کتاب سال ۱۹۳۹ امریکا  که تا سال ۱۹۴۰ به چاپ یازدهم نیز رسید، برنده جایزه پولیتزر سال ۱۹۴۰ (معتبرترین جایزه روزنامه‌نگاری در آمریکا)، قرار گرفته در لیست ۱۰۰ رمان برتر از سال ۱۹۲۳ تا ۲۰۰۵ (منتشر شده توسط مجله تایمز)، ترجمه شده در سراسر دنیا و چاپ میلیون‌ها جلد از آن و … این‌ها بخشی از افتخارات رمان خوشه‌های خشم از نویسندهٔ آمریکایی جان اشتاین بک است.

معرفی کتاب »» کتاب ابله

درباره کتاب خوشه های خشم

 

»» درباره جان اشتاین بک

جان ارنست استاین‌ بک جونیور  که در منابع فارسی بیشتر با نام جان اشتاین‌بک شناخته می‌شود، یکی از شناخته شده‌ترین و پرخواننده‌ترین نویسندگان قرن بیستم آمریکا و همچنین یکی از مهم‌ترین نمایندگان مکتب ادبی ناتورالیسم می‌باشد. از بهترین آثارش می‌توان به خوشه‌های خشم (۱۹۳۹) اشاره کرد.

جان استاین‌بک در سال ۱۹۰۲ در کالیفرنیا به‌دنیا آمد. پدرش خزانه‌دار و مادرش آموزگار بود. پس از تحصیل ادبیات انگلیسی در دانشگاه استانفورد، در سال ۱۹۲۵ بی‌آنکه دانشنامه‌ای دریافت کرده باشد دانشگاه را رها کرد و به نیویورک رفت. در این شهر خبرنگاری کرد و پس از دو سال به کالیفرنیا برگشت. مدتی به عنوان کارگر ساده، متصدی داروخانه، میوه‌چین و… به کار پرداخت و به همین سبب با مشکلات برزگران و کارگران آشنا شد. پس از آن پاسبانی خانه‌ای را پذیرفت و در این زمان وقت کافی برای خواندن و نوشتن پیدا کرد. زمانی که جهان به‌سرعت به سمت مدرنیسم پیش می‌رفت و ادوات جدید کشاورزی جایگزین بیل و گاوآهن می‌شد، او در اندیشهٔ غم و درد و رنج آنان بود. نخستین اثرش جام زرین را در سال ۱۹۲۹ نوشت. نگاه انسان‌دوستانه و دقیق او به جهان پیرامون و چهرهٔ رنج‌کشیدهٔ خودش سبب درخشش او در نوشتن آثاری چون موش‌ها و آدم‌ها و خوشه‌های خشم شد.

خوشه‌های خشم او در سال ۱۹۳۹ منتشر شد و جایزه پولیتزر را از آن خود کرد. استاین‌بک به سبب خلق این آثارش جایزهٔ نوبل سال ۱۹۶۲ را برد. از نوشته‌های دیگر او به چمنزارهای بهشتی، به خدایی ناشناس، تورتیلافلت، دره دراز، ماه پنهان است، دهکدهٔ ازیادرفته، کره اسب کَهَر، شرق بهشت، مروارید و پنجشنبهٔ شیرین می‌توان اشاره کرد.

استاین‌بک در سال ۱۹۶۲ برنده جایزهٔ نوبل ادبیات شد. مشهورترین آثار او موش‌ها و آدم‌ها (۱۹۳۷) و کتاب برنده جایزه پولیتزر، خوشه‌های خشم (۱۹۳۹) هستند که هردو نمونه‌هایی از زندگی طبقه کارگر آمریکا و کارگران مهاجر در دوره رکود بزرگ هستند.

البته وی در اواخر عمر همانند جرج اورول از مواضع چپ خود اظهار ندامت کرده و از جنگ آمریکا در ویتنام علیه حکومت کمونیستی آن نیز پشتیبانی کرد. حتی خود به ویتنام رفته و به قول خود از «عملیات قهرمانانه» سربازان آمریکایی گزارش تهیه می‌کرد. جی پارینی، نویسندهٔ زندگی‌نامهٔ او، می‌گوید دوستی استاین‌بک با رئیس‌جمهور لیندون بی. جانسون دیدگاه او را در خصوص جنگ ویتنام تحت تأثیر قرار داد.

معرفی کتاب »» کتاب خوشه های خشم

کتاب خوشه های خشم اثر جان اشتاین بک

 

»» بخشی از کتاب

مردم بومی خود را در یک قالب ستمگری و سنگدلی ویژه‌ای گرفتار کرده بودند. آن‌گاه راه افتادند و واحد‌ها و دسته‌ها تشکیل دادند و خود را مسلح کردند، خود را با چوب و چماق، با بنزین، با هفت‌تیر یا تفنگ مسلح کردند. این ولایت مال ماست. ما نمی‌گذاریم این اوکی‌ها خودسرانه زندگی کنند و آزاد باشند و اینان که مسلح بودند خود زمین نداشتند، اما می‌پنداشتند که دارند. کارمندان جزء شب هنگام راه می‌افتادند خود آه در بساط نداشتند و مغازه‌داران خرده‌پا یک عالم بدهکاری داشتند. حتی بدهکاری و وام هم خود چیزی است و حتی یک شغل هم خود چیزی است. یک منشی یا کارمند میرزابنویس چنین می‌پنداشت: من هفته‌ای پانزده دلار حقوق می‌گیرم. فرض کنیم یک اوکی حرام‌زاده‌ی لعنتی خواست با دوازده دلار کار کند؟ و مغازه‌دار خرده‌پا فکر می‌کرد، من با یک آدمی که هیچ بدهی ندارد چه‌طور رقابت کنم؟

معرفی کتاب »» کتاب مرشد و مارگاریتا

جملات زیبا از کتاب خوشه های خشم

 

»» جملات زیبا از کتاب خوشه های خشم

خانواده ای که کشور را رها کرده و رفته است. پدر خانواده از بانک پول قرض گرفته است. و اینک بانک زمین را می خواهد. بانک هنگامی که زمین ها را تملک می کند نام شرکت غیر منقول به خود می گیرد و برای زمین ها تراکتور می خواهد نه خانواده[…] ولی این تراکتور دو کار می کند: زمین ما را برمی گرداند و ما را بیرون می راند. میان این تراکتور و تانک تفاوت زیادی نیست. هر دو مردم را بیرون می رانند، وحشت زده و مجروح می کنند. این چیزی است که باید به آن بیاندیشیم.

اگه مشکل داشتی یا صدمه دیدی و یا نیازمند بودی… به سمت آدمای فقیر برو. اونا تنها کسایی هستن که بهت کمک می‌کنن…

و بترسید از زمانی که اعتصاب ها متوقف شوند در حالی که مالکان بزرگ زنده هستند زیرا هر اعتصاب کوچک که درهم بشکند نشانه ی آن است که قدمی در شرف برداشتن است. و این را هم شما می توانید بدانید. بترسید از زمانی که بشریت از رنج بردن، از مردن برای اندیشه ای سرباز زند.

ببین، مادر، نگرانیت رو فراموش کن. یه چیزی راجع به بودن توی زندان بهت می‌گم. تو اونجا نمی‌تونی مدام توی این فکر باشی که کی آزاد می‌شی. این‌جوری دیوونه می‌شی. فقط باید به همون روز فکر کنی، بعد به روز بعدی… نهایتا به فوتبال روز شنبه. این کاریه که باید بکنی.

ترجیح می‌دی چی باشی، یه مرد مرده یا یه مفلوک؟ مردن بهتره یا این وضع؟ زیر زمین یا توی خونه‌ای که از گونی پلاستیکی ساخته شده زندگی می‌کنی، برای بچه‌ت چی رو ترجیح می‌دی، این که بمیره یا سو تغذیه بگیره؟

و بهت زدگی در نگاه ها خوانده می شود و درخشش خشم در چشم های گرسنگان آغاز می شود. خوشه های خشم درون روح مردمان آماس می کند و می رسد و از خوشه چینی آینده خبر می دهد.

پدربزرگ این زمینو تصاحب کرد و برای این کار مجبور شد سرخپوست‌هارو بکشه و اونارو از این‌جا بیرون کنه و پدر همین‌جا متولد شد و کلی علف هرز کند و مار کشت. بعدش، یک سال زراعی بی‌برکت از راه رسید و ناچار شد کمی وام بگیره. ما هم این‌جا به‌دنیا اومدیم. بعد بچه‌هامون همین‌جا توی همین خونه به‌دنیا اومدند و پدر مجبور شد دوباره وام بگیره. بعد بانک زمین رو مصادره کرد؛ اما ما این‌جا موندیم و سهم کوچکی از محصول رو برداشتیم. (از کتاب خوشه های خشم)

«منم گناه کردم. همه گناه می‌کنن. گناه یه‌چیزیه که آدم خیلی ازش مطمئن نیست. اونایی که از همه‌چی مطمئنن و هیچ گناهی ازشون سر نزده… خب، همچی لامصبایی رو… اگه من خدا بودم، با اردنگی از بهشت می‌نداختمشون بیرون! یه‌لحظه هم تحملشون نمی‌کردم!»

چه‌قدر می‌دی؟ ده‌دلار؟ واسه جفتشون؟ و اون ارابه چه‌طور؟… اوه، یا عیسی مسیح! ترجیح می‌دم بهشون شلیک کنم تا خوراک سگ بشن. باشه بابا! برشون دار! زود برشون دار حضرت آقا! داری دختربچه‌ای رو می‌خری که موهای این اسبارو می‌بافت؛ روبان سر خودشو باز می‌کرد تا ازش پاپیون درست کنه، همون که اون گوشه وایستاده، سرشو کج کرده و لپ‌شو به پوزهٔ نرم اسبا می‌ماله. تو داری سال‌ها کار و زحمت و رنج و مشقت زیر تیغ آفتابو می‌خری؛ تو غصه‌ای رو می‌خری که زبون‌بسته‌ست؛ اما خوب نگاهش کن حضرت آقا. یه جایزهٔ ویژه هم هست که همراه این تل آشغال و اون دوتا اسب کهر تقدیم حضورت می‌شه ـو خیلی هم قشنگه ــ یه بسته درد و رنج و اوقات‌تلخی که عاقبت یه روزی، تو خونت رشد کنه و گُل بده. ما می‌تونستیم زندگی‌تونو نجات بدیم؛ اما شماها مارو از ریشه زدید، خیلی زود ریشهٔ شما رو هم می‌زنن و اون‌وقت دیگه ما نیستیم که به فریادتون برسیم. (از کتاب خوشه های خشم)

در روح این مردم خوشه‌های خشم پر می‌شود و می‌روید و سنگین می‌شود، سنگین می‌شود تا به بار بنشیند.

من قدرت راهنمایی مردمو دارم، اما نمی‌دونم باس به کجا راهنمایی‌شون کنم.

مادر گفت: «کیسی آدم خوبی بود.»
تام ادامه داد: «یه بار یه چیزایی از انجیل خوند، اما به نظر نمی‌اومد که از انجیل باشه. اونو دوباره خوند و هنوز یادمه، می‌گفت موعظه‌اس.»
«چی می‌خوند، تام؟»
«این جوری بود. دو نفر بهتر از یه نفره، واسه‌ی این‌که از کارشون نتیجه‌ی بهتری می‌گیرن. چون‌که اگه یه نفرشون بیفته، اون یکی دوسشو از رو زمین بلند می‌کنه، اما وای به حال اون‌که تنهاس، واسه‌ی این‌که کسی رو نداره که بهش کمک کنه. این یه قسمت از حرفاش بود.»
مادر گفت: «بازم بگو، بازم بگو، تام.»
«یه کم دیگه مونده، حالا. اگه دو نفر کنار هم بخوابن، گرمشون می‌شه: اما آدم تنها چه‌جوری گرم می‌شه. اگه کسی با اونا درگیر شه، دو نفر می‌تونن مقابلش بایستن، و نخ سه‌لا تافته به آسونی پاره نمی‌شه.» (از کتاب خوشه های خشم)

وقتی چاره‌ای واسه‌ام نمونده باشه دیگه به دل و جرأت احتیاجی ندارم

این روزا دیگه زیاد موعظه نمی‌کنم. مردم دیگه اون روحیه‌ی سابق‌رو ندارن. از اون بدتر، خودم هم اون روحیه‌ی سابق‌رو ندارم. البته بعضی وقت‌ها که دلم فغون می‌کنه راه می‌افتم و یه مجلس ذکر راه می‌اندازم، یا هروقت مردم یه لقمه نونی بهم می‌دن یه ذکر واسه‌شون می‌خونم، اما دیگه اون دل و دماغ قدیمو ندارم. فقط چون اونا می‌خوان واسه‌شون دعا می‌خونم. (از کتاب خوشه های خشم)

مستأجرین داد می‌زدند. بابابزرگ سرخ‌پوست‌ها را کشت، پدر به‌خاطر بهبود زمین مارهای زیادی را کشت. شاید بانک‌ها را هم بتوانیم بکشیم، آن‌ها از سرخ‌پوست‌ها و مارها بدترند. شاید لازم باشد برای سر زمین‌هایمان بجنگیم، درست همان‌طور که بابابزرگ و پاپا جنگیدند. و حالا نوبت نماینده‌ها بود که خشمگین بشوند: «شما باید بروید!»
مستأجرین هوار کشیدند این‌جا مال ماست، ما…
نه مال بانک است، مال هیولا است.

این دو مرد چمباتمه زده را از هم جدا کنید؛ کاری کنید از یکدیگر نفرت داشته باشند، از هم بترسند و به هم بدگمان باشند. این‌جا است اساس تکامل آن چیزی که تو از آن بیمناکی. این را می‌گویند پیوند دو سلول. زیرا در این‌جا «من زمینم را از دست داده‌ام» عوض می‌شود؛ یک سلول تجزیه می‌شود و از این پاره‌های تجزیه شده چیزی پدیدار می‌شود که تو از آن نفرت داری، ما زمینمان را از دست داده‌ایم: خطر در این‌جا نهفته است، زیرا دو نفر مثل یک نفر تنها و حیرت‌زده نیستند. (از کتاب خوشه های خشم)

زن‌ها از خانه‌ها بیرون آمدند تا کنار مردها بایستند و ببینند آیا روحیه‌ی مردانشان در هم شکسته است یا نه. زن‌ها پنهانی به چهره‌ی مردها نگاه می‌کردند چون مادام که مردها برجا می‌ماندند مهم نبود که ذرت‌ها از میان بروند.

ابرهای باران‌زا اندک نمی بر زمین چکاندند و شتابان رو به سوی سرزمین‌های دیگر کردند. پشت سرشان آسمان دوباره رنگ باخت و آفتاب درخشش را از سر گرفت. قطره‌های باران در میان گرد و خاک چاله‌های کوچکی پدید آورد، و بر سر برگ‌ها قطرات درخشان آب دیده می‌شد؛ همین و بس.
در پی ابرهای باران‌زا نسیم ملایمی وزیدن گرفت و آن‌ها را به سوی شمال راند؛ نسیم برگ‌های نیمه‌خشک ذرت‌ها را به نرمی به هم می‌کوبید. (از کتاب خوشه های خشم)

اونارو دور بگردون. تو نهر آب فروشون کن. بهشون بگو اگه مثل تو فکر نکنن تو آتیش جهنم می‌سوزن. چه لزومی داره اونارو به یه جای خاصی راهنمایی کنی. فقط راه بیفت تا اونا هم دنبالت بیان

«آخه تو واعظ نبودی. برای تو یه دختر یه دوست دختر بود. اونا برای تو چیز دیگه‌ای نبودن. اما برای من، اونا ظرفای مقدس بودند. من می‌خواستم روحشونو نجات بدم. من با اون مسئولیتی که حس می‌کردم، اونارو با اسم روح‌القدس شوهرشون می‌دادم. بعد هم یکی‌شونو ور می‌داشتم و می‌بردم تو علف‌ها.» (از کتاب خوشه های خشم)

«این جوری بود. دو نفر بهتر از یه نفره، واسه‌ی این‌که از کارشون نتیجه‌ی بهتری می‌گیرن. چون‌که اگه یه نفرشون بیفته، اون یکی دوسشو از رو زمین بلند می‌کنه، اما وای به حال اون‌که تنهاس، واسه‌ی این‌که کسی رو نداره که بهش کمک کنه. این یه قسمت از حرفاش بود.»
مادر گفت: «بازم بگو، بازم بگو، تام.»

واعظ موضوع صحبتش را دنبال کرد. گفت: «آره داره یه جایی می‌ره.» و تکرار کرد: «درسته، یه جایی داره می‌ره. من، من نمی‌دونم کجا دارم می‌رم. ببین چی دارم می‌گم، من عادت داشتم وقتی ذکر می‌خواندم چنان شوری به پا می‌کردم که مردم به هوا می‌پریدند و سروصدا و هوارشان بلند می‌شد تا از حال می‌رفتن. بعضی‌هارو آب تعمید به سر و صورتشون می‌زدم تا دوباره به هوش بیان. بعد می‌دونی چی‌کار می‌کردم؟ یکی از اون دخترارو ور می‌داشتم می‌بردم تو علفزار و باهاش می‌خوابیدم. (از کتاب خوشه های خشم)

«این‌جوری فکر می‌کردم من دارم وعظ می‌کنم و درباره‌ی خدا حرف می‌زنم، و این آدم‌ها هم موعظه‌امو اونقده جدی گرفته‌ن که دارن به سر و صورت خودشون می‌زنن و شیون راه انداخته‌ن. حالا دارن می‌گن که بغل یه دختر خوابیدن کار شیطونه. اما هر دختری که بیشتر به خدا فکر می‌کرد بیشتر دلش می‌خواس بره تو علف‌ها. من با خودم فکر می‌کردم کدوم جهنم! آخه چه‌جور می‌شد دختری که عشق روح‌القدس سر تا پای وجودشو گرفته و همه‌اش شور و عشق روح‌القدسه بره تو جهنم؟ شیطون اصلاً چه‌جوری می‌تونه گولش بزنه، اصلاً آدم فکر می‌کنه همون‌قدر رنج شیطون می‌گیره که یک گلوله یخ تو جهنم. اوضاع این جوری بود دیگه.» (از کتاب خوشه های خشم)

«آخه تو واعظ نبودی. برای تو یه دختر یه دوست دختر بود. اونا برای تو چیز دیگه‌ای نبودن. اما برای من، اونا ظرفای مقدس بودند. من می‌خواستم روحشونو نجات بدم. من با اون مسئولیتی که حس می‌کردم، اونارو با اسم روح‌القدس شوهرشون می‌دادم. بعد هم یکی‌شونو ور می‌داشتم و می‌بردم تو علف‌ها.» (از کتاب خوشه های خشم)

جایی که آدما زندگی می‌کنن مال همون آدماس


> لینک کتاب خوشه های خشم در سایت آمازون

> لینک کتاب خوشه های خشم در سایت گودریدز


# خرید کتاب خوشه های خشم با تخفیف

 

مشاهده قیمت و خرید کتاب خوشه های خشم ترجمه سیمین تاجدینی (نشر آتیسا)

مشاهده پرفروش‌ترین‌ نشرِ کتاب خوشه های خشم


دوستان عزیزم

شما می توانید نظرات و قسمت های زیبا یا جالب مربوط به کتاب خوشه های خشم را در بخش نظرات با بقیه به اشتراک بگذارید.

#کتاب خوشه های خشم

به این مطلب امتیاز دهید:

امتیاز شما به این مطلب

لطفا به این مطلب امتیاز دهید!

امتیاز کاربران: 4.7 ( 1 رای)
معرفی کتاب »»  کتاب ملت عشق
منبع
wilkipediabritannicatheguardian
برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن