رمان خارجی

کتاب مرگ ایوان ایلیچ

لئو تولستوی

مرگ ایوان ایلیچ (The Death of Ivan Ilyich)، رمانی نوشته ی لئو تولستوی (Leo Tolstoy) است که اولین بار در سال 1886 به چاپ رسید. این رمان که به عنوان یکی از برترین شاهکارهای ادبیات در رابطه با موضوع مرگ در نظر گرفته می شود، به داستان قاضی‌ای می پردازد که در طول زندگی خود، به اجتناب ناپذیری مرگ، تنها در حد فکری گذرا اندیشیده است. اما یک روز، مرگ حضور خود را اعلام می کند و او با حیرت و سرگشتی فراوان مجبور می گردد که با میراییِ خود رو به رو شود. تولستوی در این کتاب از مخاطبین می پرسد: انسانی نه چندان متفکر، چگونه با تنها لحظه ی حقیقی در زندگی اش مواجه خواهد شد؟ کتاب مرگ ایوان ایلیچ، نگاهی بسیار جذاب و گاهی اوقات دلهره آور به پرتگاه مرگ است و علاوه بر این، به مخاطبین نوید می دهد که می توان در هر لحظه از زندگی به آرامش روحی و معنوی رسید.


خرید کتاب مرگ ایوان ایلیچ


»» درباره کتاب مرگ ایوان ایلیچ

مرگ ایوان ایلیچ یکی از مشهورترین داستان‌هایی است که درباره مرگ نوشته شده است. تولستوی در بیشتر آثار خود از اندیشه مرگ فارغ نبوده است، اما در هیچ یک از آن‌ها همانند مرگ ایوان ایلیچ چنین مستقیم و فلسفی به آن نپرداخته است.

لئو تولستوی در این کتاب از تمام قدرت خود برای به تصویر کشیدن روحیات و احساسات یک بیمار سخت‌درمان استفاده می‌کند. تولستوی روحیات چنین بیماری را از لحظه آگاه شدنش به بیماری تا لحظه خاموشی یا مرگ را به پنج مرحله تقسیم می‌کند و این مراحل را در طول کتاب شرح می‌دهد. از دیگر آثار تولستوی رمان‌های تاریخی‌ همچون جنگ و صلح،‌ آناکارنینا،‌ پتر اول،‌ چندین مجموعه زندگینامه از مشاهیر جهان می‌توان نام برد.

داستان با خبر مرگ ایوان ایلیچ شروع می‌شود. اولین مطلبی که با شنیدن خبر مرگ او از ذهن دوستان همکارش در دیوان عالی می‌گذرد این است که جایگزین او چه کسی خواهد بود و جایگزینِ جایگزین او چه کسی.

به این ترتیب معنای مرگ ایوان ایلیچ برای همکاران او تنها خالی شدن یک پست سازمانی است، برای دیگران چه؟ در همان فصل اول از این رمان دوازده فصلی، در صحنه ملاقات همسر ایوان ایلیچ با دوستِ همکار او معلوم می‌شود معنای مرگ ایوان ایلیچ برای همسر او بیش از هر چیز خطر از دست رفتن منبع درآمد خانواده و لزوم تلاش برای بازیافتن آن است.

با چنین زمینه‌ای ممکن است فکر کنیم ایوان ایلیچ پیرمردی فرسوده و بیمار بوده و اطرافیان برای مرگ او آمادگی داشته‌اند. اما در فصل دوم معلوم می‌شود که چنین نیست. راوی داستان، که همانند همه آثار تولستوی دانای کل است، پس از آن‌که در شروع این فصل، کل داستان زندگی ایوان ایلیچ را در بسیار ساده و عادی و نیز سخت جان‌گداز خلاصه می‌کند، می‌گوید او در زمان مرگ 45 ساله بوده است.

علاوه بر سن پایین، علت مرگ ایوان ایلیچ بیماری ناشی از یک حادثه کوچک و احمقانه است که در اوج احساس خوشبختی او و در حین تزئین خانه رویاهایش اتفاق می‌افتد و از آن‌گونه‌ای است که در پی تحلیل رفتن تدریجی قوای جسمانی (و تنها قوای جسمانی و نه عقلانی) صورت می‌گیرد. تولستوی بی‌تردید آگاهانه چنین مردنی را برای بیان دیدگاه در نهایت خوش‌بینانه خود درباره مرگ طرح‌ریزی کرده است، مردنی ناباورانه، در تنهایی عاطفی، و در اوج توانایی تشخیص و داوری عقلانی.

نویسنده این کتاب به‌جای اینکه داستان ایوان ایلیچ را با زندگی او آغاز کند، با مرگ او آغاز می‌کند و با زندگی او پایان می‌دهد. پیام داستان نیز ساده و روشن است و تقریباً همانند همه نوشته‌های تولستوی درصدد القای این نکته است که نوعی از زندگانی که آدمیزاد در پیش گرفته غلط است و شایسته این است که به فطرت خویش بازگردد.

معرفی کتاب »» کتاب خوشه های خشم

درباره کتاب مرگ ایوان ایلیچ

 

»» داستان کتاب

ایوان ایلیچ، شخصیت اصلی داستان تولستوی، شخصی موفق در زندگی روزمره و کاری است، ولی در زندگی شخصی دچار مشکلاتی است. البته این مشکلات به نوعی متأثر از موفقیت‌های کاری وی است. او بنا به دلایلی که در کتاب ذکر شده، دچار یک بیماری سخت‌درمان می‌شود.

تولستوی در این کتاب از تمام قدرت خود برای به تصویر کشیدن روحیات و احساسات یک بیمار سخت‌درمان استفاده می‌کند. او روحیات چنین بیماری را از لحظهٔ آگاه شدنش از بیماری تا لحظهٔ خاموشی یا مرگ به پنج مرحله تقسیم می‌کند. این مراحل پنج‌گانه عبارتند از: ۱-عدم پذیرش یا انکار ۲-خشم ۳-معامله ۴ -افسردگی و ۵-پذیرش. تولستوی همهٔ این مراحل را به‌دقت مورد بررسی قرار می‌دهد. از جمله توضیحات مختصری که در این ۵ مرحله ذکر شده، می‌توان به موارد ذیل اشاره کرد:

مرحلهٔ انکار: تنها به مراحل اولیه یا رویارویی با بیماری محدود نمی‌شود، این مرحله با حرف‌های پزشک معالج آغاز می‌شود. او از انکار یا عدم پذیرش به عنوان نوعی تسکین یا درمان استفاده می‌کند.

مرحلهٔ خشم: در این مرحله، بیمار دیگران را مقصر بیماری خود می‌داند. در داستان، ایوان ایلیچ ناراحتی خود را با آزار همسر و دیگر اطرافیان تسکین می‌دهد. او چنین می‌اندیشد که گویی او بیمار شده تا دیگران سالم بمانند.

مرحلهٔ معامله: از بین مراحل پنج‌گانه این مرحله کوتاه‌ترین مرحله‌است. بیمار با خود صحبت‌هایی مانند: ای خدا اگر فقط یک سال به من مهلت بدهی قول می‌دهم که مسیحی بشوم و… سعی در به تأخیر انداختن زمان مرگ دارد.

مرحلهٔ افسردگی: در این مرحله بیمار به عزای فرصت‌های از دست رفته می‌نشیند، در این مرحله بیمار نیاز به تاریکی تنهایی دارد و در این تاریکی و تنهایی، خیال همه چیز را در سر می‌پروراند.

مرحلهٔ پذیرش: مرحلهٔ پذیرش، آخرین مرحلهٔ یک بیمار که تهی از احساسات می‌شود، است. در این مرحله گویی درد از میان رفته‌است. در این مرحله، سکوت پرمعناترین شکل ارتباط است. در این مرحله، فشار دادن دست دوست، نگاهی سنگین و… پرمعناترین معانی را از ژرفای یک بیمار در حال مرگ به خواننده منتقل می‌کند.

بخشی از کتاب مرگ ایوان ایلیچ

 

»» بخشی از کتاب

از زندگی ایوان ایلیچ چه بگوییم، که ساده‌تر و معمولی‌تر و بنابر‌این وحشتناک‌تر از آن پیدا نمی‌شد. او یکی از اعضای دادگاه بود و در چهل‌و‌پنج سالگی در‌گذشت. پدرش از کارمندانی بود که پس از خدمت در وزارت‌خانه‌ها و ادارات گوناگون در پترزبورگ پیشینه‌ای پیدا کرده بود از آن‌دست که آدم‌ها به‌واسطه‌ی آن صاحب منصب می‌شوند و به رغم بی‌کفایتی در احراز مشاغل پر مسئولیت، اخراج آن‌ها به دلیل داشتن سوابق طولانی کان لم یکن می‌گردد و بنابر‌این برای آن‌ها به طور اخص مشاغلی ایجاد می‌کنند که هر‌چند ساختگی است، درآمد حاصل از آن‌ها از شش‌هزار روبل گرفته تا ده‌هزار روبل، دیگر ساختگی نیست و در ازای آن‌هم عمر درازی می‌کنند.

ایلیایپیمیچ گالین، مشاور خصوصی و عضو زاید نهاد‌های زاید گوناگون، چنین آدمی بود. از سه پسری که داشت، ایوان‌ایلیچ دومی بود. پسر ارشد پا جای پای پدرش، منتها در اداره‌ای دیگر، می‌گذاشت و از نظر سابقه خدمت به مرحله‌ای رسیده بود که هر حقوق‌بگیری با وضع مشابه به آن می‌رسید. پسر سوم مایه سرشکستگی بود. چند شغل نان و آب‌دار را از دست داده بود و حالا در اداره راه‌آهن خدمت می‌کرد. پدر و برادرانش، و خاصه زنانشان، علاوه‌بر این‌که چشم دیدنش را نداشتند اصلا نمی‌خواستند سر به تنش باشد. خواهرش با بارون گرف، که کارمندی هم‌سنخ پدرش در پترزبورگ بود، ازدواج کرده بود. ایوان‌ایلیچ به قول مردم گل سر‌سبد خانواده بود.

معرفی کتاب »»  کتاب ملت عشق

جملات زیبا از کتاب مرگ ایوان ایلیچ

 

»» جملات زیبا از کتاب مرگ ایوان ایلیچ

در مدرسه کارهایی کرده بود که قبلا به نظرش بسیار ننگ آلود می آمد، و سبب می شد پس از انجام این کارها از خودش منزجر شود. اما بعدها همین که دید آدم های اسم و رسم دار هم دست به چنین اعمالی می زنند و به چشم خطا به آن ها نگاه نمی کنند، نه اینکه بگوییم این توانایی را یافت آن ها را درست تلقی کند، بلکه یکسره از یاد ببرد یا از یادآوری آن ها ذره ای هم خاطرش پریش نشود.

در عمارت بزرگ دادگستری، هنگام رسیدگی به دعوای خانواده‌ی ملوینسکی دادستان و اعضای دادگاه طی زمان تعطیل جلسه برای تنفس در اتاق ایوان یگورویچ شبک گرد آمده بودند و بحث به پرونده‌ی پرسروصدای کراسوسکی کشیده بود. فیودور و اسیلی یویچ با حرارت بسیاری می‌کوشید ثابت کند که دادگاه صلاحیت رسیدگی به پرونده را ندارد و ایوان یگوریچ سر حرف خود پافشاری می‌کرد که دارد. اما پیوتر ایوانویچ که از ابتدا به بحث وارد نشده بود، توجهی به آنچه می‌گفتند نداشت و سر خود را به خبرنامه‌ای که تازه آورده بودند، گرم کرده بود. گفت: آقایان ایوان ایلیچ هم مرد. (از کتاب مرگ ایوان ایلیچ)

وحشت پیشین خود را از مرگ، که به آن عادت کرده بود می جست و آن را نمی یافت. «پس کجاست؟ چه مرگی؟» دیگر وحشتی از مرگ نداشت. زیرا دیگر اثری از مرگ پیدا نبود. به جای مرگ روشنایی بود. (از کتاب مرگ ایوان ایلیچ)

و راستی راستی هم چنین بود. به لحاظ افکار عمومی بالا می رفتم، اما به همان نسبت زندگی از من کناره می گرفت. و حالا دیگر کار از کار گذشته است و چیزی جز مرگ وجود ندارد. نکند راستی راستی کل زندگی ام غلط بوده باشد؟


> لینک کتاب مرگ ایوان ایلیچ در سایت آمازون

> لینک کتاب مرگ ایوان ایلیچ در سایت گودریدز


# خرید کتاب مرگ ایوان ایلیچ با تخفیف

 

مشاهده قیمت و خرید کتاب مرگ ایوان ایلیچ ترجمه سروش حبیبی (نشر چشمه)

مشاهده پرفروش‌ترین‌ نشرِ کتاب مرگ ایوان ایلیچ


دوستان عزیزم

شما می توانید نظرات و قسمت های زیبا یا جالب مربوط به کتاب مرگ ایوان ایلیچ را در بخش نظرات با بقیه به اشتراک بگذارید.

#کتاب مرگ ایوان ایلیچ

به این مطلب امتیاز دهید:

امتیاز شما به این مطلب

لطفا به این مطلب امتیاز دهید!

امتیاز کاربران: اولین نفری باشید که امتیاز می دهد!
معرفی کتاب »»
کتاب نمی‌گذارم کسی اعصابم را به‌ هم بریزد
منبع
ketabrahwilkipedia
برچسب ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن