رمان خارجی

کتاب ناتور دشت

جی. دی. سلینجر

ناطور دشت یا ناتور دشت (The Catcher in the Rye) نام رمانی اثر نویسندهٔ آمریکایی جروم دیوید سلینجر (J. D. Salinger) است که در ابتدا به صورت دنباله‌دار در سال‌های 1945–1946 انتشار یافت. این رمان کلاسیک که در اصل برای مخاطب بزرگسال منتشر شده بود، به دلیل درون‌مایه طغیان‌گری و عصبانیت نوجوان داستان، مورد توجه بسیاری از نوجوانان قرار گرفت.


خرید کتاب ناتور دشت اثر جی. دی. سلینجر


»» درباره کتاب ناتور دشت

کتاب ناطور دشت نوشته جی. دی. سلینجر که از بهترین کتاب‌های ادبیات آمریکاست و در فهرست ۱۰۰ کتابی است که باید پیش از مرگ خواند. این رمان روایت بیگانگی جوانی به نام «هولدن کالفیلد» با دنیای پیرامونش است که در نظرسنجی «مجله‌ی کتاب» عنوان دومین شخصیت ادبی جهان را به دست آورده.

علت این انتخاب را زمانی متوجه می‌شویم که حتی وقتی کتاب را می‌بندیم هم حس می‌کنیم او تا ابد همراه‌مان است و قسمتی از فکر و احساس‌مان را به خودش اختصاص می‌دهد.

جی. دی. سلینجر با لحنی پرجسارت و بی‌پرده لحظات ورود یک نوجوان به جامعه‌ی بی‌رحم و اجبار رهایی از آن پاکی معصومانه‌ی کودکی را به گونه‌ای بیان می‌کند که به مذاق بسیاری در زمان چاپ اثر خوش نیامد و حتی به عقیده‌ی برخی منتقدان به علت کاربرد ادبیات غیر رسمی و خودمانی، اثر ادبی جدی و مهمی نیز نبوده، اما فروش بالا و استقبال کم‌سابقه از آن نشان داد سبک نویسنده به شکل والایی احساسات و عواطف خوانندگان را برانگیخته و حتی منتقدان بر آن شدند که بگویند کتاب ناطور دشت، اثری است ارزشمند برای خواندن، فکر کردن و فهمیدن.

معرفی کتاب »» کتاب سرگذشت ندیمه

درباره کتاب ناتور دشت

 

»» خلاصه داستان

هولدن کالفیلد نوجوانی هفده ساله است که در لحظهٔ آغاز رمان، در یک مرکز درمانی بستری است و ظاهراً قصد دارد آنچه را پیش از رسیدن به این‌جا از سر گذرانده برای کسی تعریف کند و همین کار را هم می‌کند، و رمان نیز بر همین پایه شکل می‌گیرد. در زمان اتفاق افتادن ماجراهای داستان، هولدن پسر شانزده ساله‌ای است که در مدرسهٔ شبانه‌روزی «پنسی» تحصیل می‌کند و حالا در آستانهٔ کریسمس به علت ضعف تحصیلی (چهار درس از پنج درسش را مردود شده و تنها در درس انگلیسی نمرهٔ قبولی آورده‌است) از دبیرستان اخراج شده و باید به خانه‌شان در نیویورک برگردد.

تمام ماجراهای داستان طی همین سه روزی (شنبه، یک‌شنبه و دوشنبه) که هولدن از مدرسه برای رفتن به خانه خارج می‌شود اتفاق می‌افتد. او می‌خواهد تا چهارشنبه، که نامهٔ مدیر راجع به اخراج او به دست پدر و مادرش می‌رسد و آب‌ها کمی از آسیاب می‌افتد، به خانه بازنگردد. به همین خاطر، از زمانی که از مدرسه خارج می‌شود، دو روز را سرگردان و بدون مکان مشخصی سپری می‌کند و این دو روز سفر و گشت و گذار، نمادی است از سفر هولدن از کودکی به دنیای جوانی و از دست دادن معصومیتش در جامعهٔ پُر هرج و مرج آمریکا.

معرفی کتاب »» کتاب آنا کارنینا

کتاب ناتور دشت

 

»» رمان با این جملات آغاز می‌شود:

اگه واقعا می‌خوای قضیه رو بشنوی، لابد اول چیزی که می‌خای بدونی اینه که کجا دنیا اومدم و بچگی گندم چه‌جوری بوده و پدر مادرم قبل دنیا اومدنم چی‌کار می‌کردن و از این جور مزخرفات دیوید کاپرفیلدی. ولی من اصلا حال و حوصله‌ی تعریف‌کردن این چیزا رو ندارم. اولا که این حرف‌ها کسلم می‌کنه، ثانیا هم اگه یه چیزی به‌کل خصوصی از پدر و مادرم تعریف کنم، جفتشون خونروش دوقبضه می‌گیرن. هر دوشون سر این چیزا حسابی حساسن، مخصوصا پدرم. هر دوشون آدم‌های خوبین، منظوری ندارم ولی عین چی حساسن. تازه اصلن قرار نیست کل سرگذشت نکبتیم یا یه همچین چیزیو واست تعریف کنم. فقط قصه اتفاقاتی را واست تعریف می‌کنم که دور و بر کریسمس پارسال، قبل از اینکه حسابی پیرم درآد سرم اومد و مجبور شدم بیام اینجا بی‌خیالی طی کنم…

معرفی کتاب »» کتاب زوربای یونانی

رمان ناتور دشت

 

»» بخشی از کتاب

از طرف دیگه گاهی رفتارم کوچک تر از سن و سالمه. اون موقع شونزده سالم بود، الان هیفده ساله‌م و گاهی عین سیزده ساله‌ها رفتار می‌کنم. این خیلی خنده داره، آخه قدم شیش فوت و دو و نیم اینچه، موی سرمم سفید شده. جدی می‌گم. یه طرف سرم-طرف راست-پرموی سفیده. از بچگی همین جور بوده. با این حال گاهی طوری رفتار می‌کنم که انگار دوازده ساله‌م. همه همین رو می‌گن، مخصوصا پدرم. یه قدری هم راس می‌گن، ولی نه صد درصد. من که عین خیالم نیست، هرچند بعضی وقتا عقم می‌گیره بس که بهم می‌گن مطابق سنت رفتار کن. بعضی وقتام رفتارم بزرگ‌تر از سنمه -راس راسی- ولی هیچ وقت کسی متوجه نمی‌شه. مردم هیچ‌وقت متوجه هیچ‌چی نیستن…

به هر حال، تو راه برگشت به هتل، به این چیزا فکر می‌کردم. ترسو بودن هیچ لطفی نداره. شایدم من یه ترسوی تمام عیار نباشم. نمی‌دونم. گمونم نصفم ترسوئه، نصف دیگه‌مم براش مهم نیست که دستکشاش گم بشه. یکی از دردسرامم همینه. وقتی چیزی رو گم می‌کنم زیاد پاپی‌اش نمی‌شم. بچه که بودم این خصوصیتم حرص مادرم رو در می‌آورد. انگار چیزی وجود نداشته که من گم کنم و نگرانش بشم. شاید واسه همینه که ترسوی تمام عیار نیستم. ولی بازم دلیل خوبی نیست. جدا نیست. آدم اصلا نباید ترسو باشه. اگه باید زد چونه‌ی یکی رو خورد کرد، اگه دلیلی واسه این کار هست، باید این کارو کرد. ولی من اصلا نمی‌تونم. حاضرم طرف رو از پنجره بندازم بیرون یا کلش رو با تبر شقه‌شقه کنم ولی تو چونه‌ش مشت نزنم.

معرفی کتاب »» کتاب مسخ

جملات زیبا از کتاب ناتور دشت | ناطور دشت

 

»» جملات زیبا از کتاب ناتور دشت

همه اش مجسم می کنم چندتا بچه ی کوچیک دارن تو یه دشت بزرگ بازی می کنن، هزار هزار بچه ی کوچیک و هیچ کی هم اونجا نیس، منظورم آدم بزرگه، غیر من. منم لبه ی یه پرتگاه خطرناک وایسادم و باید هر کسی رو میاد طرف پرتگاه بگیرم، یعنی اگه یکی داره می دوئه و نمی دونه کجا داره می ره من یه دفه پیدام می شه و می گیرمش. تمام روز کارم همینه. ناتور دشتم. می دونم مضحکه ولی فقط دوس دارم همین کار رو بکنم. با این که می دونم مضحکه.

«می‌دونم مُرده! خیال می‌کنی حواسم نیست؟ ولی هنوزم می‌تونم دوسِش داشته باشم، نمی‌تونم؟ چون یکی مُرده دلیل نمی‌شه که دیگه دوسش نداشته باشی… مخصوصاً اگه هزار بار از جماعتِ زنده بهتر باشه.» (از کتاب ناتور دشت)

چیزی که در مورد یه کتاب خیلی حال می ده اینه که وقتی آدم کتاب رو تموم می کنه دوس داشته باشه که نویسنده ش دوست صمیمی ش باشه و بتونه هر موقع دوست داره یه زنگی بهش بزنه.

اگر حال کاری نداشته باشی،‌ درست هم انجامش نمی‌دهی.

بی نظیر: همون کلمه ایه که ازش متنفرم. خیلی قلابیه. هر بار که می شنومش نزدیکه تگری بزنم.

با کتاب‌هایی بیش‌تر حال می‌کنم که وقتی خواندش تمام می‌شود، آرزو کنی نویسنده‌اش رفیق فابریکت باشد و هر وقت دلت خواست بهش زنگ بزنی. البته همچین چیزی خیلی شدنی نیست. (از کتاب ناتور دشت)

هرچی می‌خوای به خودم بگی بگو، ولی به اعتقاداتم توهین نکن که بد می‌بینی…

باور کن هر چقدر مدرسه گران‌تر، دله‌دزدش هم بیش‌تر.

ولی آدم‌ها اصلاً متوجه نمی‌شوند. آدم‌ها هیچ‌وقت متوجهٔ هیچی نمی‌شوند.

نگاهم کرد و لبخند زد. لبخند شیرینی داشت. خیلی شیرین. خیلی‌ها لبخندشان هم جعلی است. البته اگر خبرمرگ‌شان لبخندی هم داشته باشند. (از کتاب ناتور دشت)

گاهی هم خیلی بزرگ‌تر از سنم رفتار می‌کنم، خیلی بیش‌تر، ولی آدم‌ها اصلاً متوجه نمی‌شوند. آدم‌ها هیچ‌وقت متوجهٔ هیچی نمی‌شوند.

حرف‌شان درست است ولی درستِ درست هم نیست. آدم‌ها همیشه فکر می‌کنند هرچه می‌گویند درستِ درست است.

هیچ‌وقت به هیچ‌کی هیچی نگو. اگه بگی، دیگه گفتی و رهاش کردی. اون‌وقت دلت براش تنگ می‌شه

«آره پسرجون زندگی بازیه. یه بازی که باید براساس قواعدش پیش بری.»

هنوزم می‌تونم دوسِش داشته باشم، نمی‌تونم؟ چون یکی مُرده دلیل نمی‌شه که دیگه دوسش نداشته باشی… مخصوصاً اگه هزار بار از جماعتِ زنده بهتر باشه. (از کتاب ناتور دشت)

“نشانهٔ یک فرد نابالغ این است که می‌خواهد به دلیلی، شرافتمندانه بمیرد. و نشانهٔ یک فرد بالغ این است که می‌خواهد به دلیلی، با تواضع زندگی کند.”

دخترها! خدای من! دخترها راحت می‌توانند دیوانه‌ات کنند. خیلی راحت.

اصلاً به درک که خداحافظیش ناراحت‌کننده است، مهم این بود که وقتی دارم از جایی می‌روم، مطمئن باشم که جدی جدی دارم می‌روم. چون اگر حس‌اش نکنی، حتا از خداحافظی هم دردناک‌تر است. (از کتاب ناتور دشت)

مشکل این‌طور دخترا این است که اگر از کسی خوش‌شان بیاید دیگر برای‌شان مهم نیست طرف چقدر عوضی است و کمبود محبت دارند یا نه… و اگر خوش‌شان هم نیاید آن‌وقت مهم نیست طرف چقدر خوب است یا کمبود محبت دارد یا نه. راحت می‌گویند فلانی مغرور است، تمام! حتا دخترباهوش‌ها هم همین‌طوری‌اند

ای مُرده‌شورتان را ببرند با این بازی‌تان. هی بازی… بازی… مرگِ بازی! اصلاً بازیِ چی؟! اگر طرف آقازاده‌ها وایستاده باشی، خب آره، آن‌وقت این داستانِ بازی را قبول دارم. ولی اگر طرف دیگر وایستاده باشی، طرفی که آقازاده‌ها نیستند، یعنی طرف آدم‌های ته‌صفی، آن‌وقت بازی چه معنی‌یی دارد؟ هیچی. اصلاً بازی‌یی در کار نیست. (از کتاب ناتور دشت)

وقتی بهش می‌گفتی «احمق» خیلی زورش می‌گرفت.
همهٔ احمق‌ها از این‌که به‌شان بگویی احمق زورشان می‌گیرد.

به‌ یاد آوردن یک سری چیزها خیلی سخت است. الآن در حال فکر کردن به زمانی هستم که استردلیتر از پیش جین برگشت. اصلاً‌ قادر نیستم بگویم زمانی‌ که صدای پاهای او را از انتهای راهرو شنیدم، در حال انجام چه کاری بودم. فکر کنم هنوز در حال نگاه کردن به بیرون بودم، ولی قسم می‌خورم که درست یادم نیست، چون خیلی اضطراب داشتم. وقتی هم که مضطربم، دل و دماغ هیچ کاری را ندارم. زمانی‌ که مضطربم باید به دستشویی بروم، ولی این کار را هم نمی‌کنم، چون دلم نمی‌خواهد با دستشویی رفتن مانع از اضطرابم شوم. اگر شما هم شناختی از استردلیتر داشتید، به‌ اندازه‌ی من اضطراب می‌گرفتید. من دو دفعه با این عوضی، هر دوتایی با دو دختر قرار داشتیم و متوجه هستم که چه چیز از دهانم بیرون می‌آید. او خیلی بی‌شرف و عوضی بود، واقعاً خیلی.

به‌ هر حال کف راهرو پارکت بود و به‌ راحتی می‌شد صدای پاهای او را شنید که به‌طرف اتاق می‌آید. حتی یادم نیست زمانی‌که به اتاق آمد، من کجا نشسته بودم. نمی‌دانم لب پنجره بودم یا روی صندلی. راست می‌گویم. حاضرم قسم بخورم که چیزی یادم نیست.

به‌ محض این‌ که وارد اتاق شد، به‌ خاطر هوای سرد بیرون، شروع به غرغر کردن، کرد.
بعد پرسید: پس بقیه کجا رفتن؟ چرا این‌جا مثل گورستان شده؟

(از کتاب ناتور دشت)

عمراً بشود جلوی معلمی که می‌خواهد کاری بکند را گرفت. بخواهید نخواهید کار خودشان را می‌کنند

هیچ وقت نفهمیدم جریان چه بود. آدم گاهی نمی‌فهمد تو سر این دخترها چه می‌گذرد.

آدمی که سقوط می‌کنه هیچ‌وقت صدای گرومپِ اُفتادنشو نمی‌شنوه و به سقوطش ادامه می‌ده. و این سقوط بیش‌تر و بیش‌تر کِش می‌آد برا آدمی که تو زندگیش دنبال چیزی می‌گرده که محیط اطرافش نمی‌تونه بهش بده یا فِک می‌کنه که محیط اطرافش نمی‌تونه بهش بده. واسه همین دیگه بی‌خیالِ همه چی می‌شه و قبل از این‌که گَشتنو شروع کنه دیگه دنبالش نمی‌گرده! (از کتاب ناتور دشت)

«درس آکادمیک یه کار دیگه هم واسه‌ت می‌کنه. اگه خوب ادامه‌ش بدی متوجه می‌شی که وسعت ذهنت چقده. می‌فهمی چیو می‌تونی درک کنی و چیو نمی‌تونی. یه‌کم بگذره دستت می‌آد که ذهنت با چه فکرایی بیش‌تر درگیر می‌شه. همین باعث می‌شه وقتتو الکی پای فکرایی که مالِ تو نیس تلف نکنی. این‌طوری می‌تونی به اون تفکری بچسبی که مال توئه.» (از کتاب ناتور دشت)

روشنفکرها جماعت تا رشتهٔ کلام دست خودشان نباشد باهات بحث روشنفکری نمی‌کنند. همیشه می‌خواهند با خفه‌خون‌گرفتن خودشان خفه شوی و وقتی رفتند تو اتاق‌شان تو هم بروی اتاقت.

هیچ‌وقت باهاش دردودل نمی‌کنم. خب چون از آن استردلیتر هم مشنگ‌تر است.

دخترها همین هستند دیگر. مهم نیست قیافه‌شان چطور است یا حتا عقل‌شان می‌رسد یا نه، چون هر بار که کار خوبی می‌کنند، نصفه‌نیمه عاشق‌شان می‌شوی و آن‌وقت حسابی گیج می‌زنی. دخترها! خدای من! دخترها راحت می‌توانند دیوانه‌ات کنند. خیلی راحت. (از کتاب ناتور دشت)

ولی جین فرق داشت. دستش یک‌جورهایی فیتِ دستت بود. نگران این هم نیستی که دستش توی دستت عرق کند و اینا. لحظه‌ای که دستش را گرفته‌ای حس می‌کنی خوشبخت‌ترین آدم دنیایی، خیلی خوشبخت.

همیشهٔ خدا وقتی کسی برام چیزی می‌خرد آخرش ناراحت می‌شوم.

خدایی تهِ ضایع است وقتی داری از کسی می‌خواهی برات کاری انجام بدهد، خمیازه هم بکشی.

تو نیویورک حرف اول و آخر را پول می‌زند و بس.

«درس آکادمیک یه کار دیگه هم واسه‌ت می‌کنه. اگه خوب ادامه‌ش بدی متوجه می‌شی که وسعت ذهنت چقده. می‌فهمی چیو می‌تونی درک کنی و چیو نمی‌تونی. یه‌کم بگذره دستت می‌آد که ذهنت با چه فکرایی بیش‌تر درگیر می‌شه. همین باعث می‌شه وقتتو الکی پای فکرایی که مالِ تو نیس تلف نکنی. این‌طوری می‌تونی به اون تفکری بچسبی که مال توئه.» (از کتاب ناتور دشت)

این کاریکاتورهای مسخره‌ای که روزنامهٔ عصر شنبه دربارهٔ منتظرشدن مردها و دیرکردن دخترها نشان می‌داد، فقط یک مشت مزخرف بود. اگر دختری که منتظرش هستی، شیک و مرتب و این حرف‌ها باشد، چه اهمیتی دارد که چقدر منتظرش بوده‌ای؟ هیچی.

برای این‌که بدانی چقدر دیوانه‌ام، باید بگویم خودم را حسابی بهش نزدیک کردم و زیرگوشش گفتم عاشقشم. دروغ محض بود ولی وقتی‌که گفتم، از ته دلم گفتم. (از کتاب ناتور دشت)


> لینک کتاب ناتور دشت در سایت آمازون

> لینک کتاب ناتور دشت در سایت گودریدز


# خرید کتاب ناتور دشت با تخفیف

 

مشاهده قیمت و خرید کتاب ناتور دشت ترجمه محمد نجفی (نشر نیلا)

مشاهده پرفروش‌ترین‌ نشر کتاب ناتور دشت


دوستان عزیزم

شما می توانید نظرات و قسمت های زیبا یا جالب مربوط به کتاب ناتور دشت را در بخش نظرات با بقیه به اشتراک بگذارید.

#کتاب ناتور دشت

به این مطلب امتیاز دهید:

امتیاز شما به این مطلب

لطفا به این مطلب امتیاز دهید!

امتیاز کاربران: اولین نفری باشید که امتیاز می دهد!
معرفی کتاب »»
کتاب مسخ
منبع
wilkipediabritannica
برچسب ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن