رمان خارجی

کتاب صد سال تنهایی

گابریل گارسیا مارکز

صد سال تنهایی (One Hundred Years of Solitude) اثریست که میلیون‌ها نفر در جهان را شیفته خود کرده است. این رمان حاصل ۱۵ ماه تلاش و کار گابریل گارسیا مارکز (Gabriel García Márquez) است که به گفته‌ی خود در تمام این ۱۵ ماه خود را در خانه حبس کرده بوده است! جذابیت رمان صد سال تنهایی از عنوان‌ آن آغاز می‌شود. عنوانی که مخاطب را به فکر فرو می برد. تنهایی آن هم صد سال! همچنین این کتاب در مقاله پرفروش ترین رمان های دنیا معرفی شده است.


خرید کتاب صد سال تنهایی اثر گابریل گارسیا مارکز


»» درباره کتاب

ماجرای کتاب از صحنه اعدام سرهنگ آئورلیانو بوئندیا آغاز می‌شود. درحالیکه مقابل جوخه اعدام ایستاده و خاطرات گذشته‌اش را مرور می‌کند، یعنی زمان آغاز به وجود آمدن دهکده ماکوندو زمانی که جهان چنان تازه بود که بسیاری چیزها هنوز اسمی نداشتند و برای نامیدنشان می‌بایست با انگشت به آنها اشاره کنی.

در این رمان به شرح زندگی شش نسل خانواده بوئندیا پرداخته شده که نسل اول آن‌ها در دهکده‌ای به نام ماکوندو ساکن می‌شود. داستان از زبان سوم شخص حکایت می‌شود.

سبک این رمان رئالیسم جادویی است. مارکز با نوشتن از کولی ها از همان ابتدای رمان به شرح کارهای جادویی آنها می‌پردازد و شگفتی های مربوط به حضور آنها در دهکده را در خلال داستان کش و قوس می‌دهد تا حوادثی که به واقعیت زندگی در کلمبیا شباهت دارند با جادوهایی که در این داستان رخ می‌دهند ادغام شده و سبک رئالیسم جادویی به وجود آید. ناپدید شدن و مرگ بعضی از شخصیت های داستان به جادویی شدن روایت‌ها می‌افزاید.

معرفی کتاب »»  شور زندگی

درباره گابریل گارسیا مارکز

»» درباره گابریل گارسیا مارکز

گابریل خوزه گارسیا مارکِز (به اسپانیایی: Gabriel José García Márquez) (زادهٔ ۶ مارس ۱۹۲۷ در دهکدهٔ آرکاتاکا درمنطقهٔ سانتامارا در کلمبیا – درگذشته ۱۷ آوریل ۲۰۱۴) رمان‌نویس، نویسنده، روزنامه‌نگار، ناشر و فعال سیاسی کلمبیایی بود. او بین مردم کشورهای آمریکای لاتین با نام گابو یا گابیتو (برای تحبیب) مشهور بود و پس از درگیری با رئیس دولت کلمبیا و تحت تعقیب قرار گرفتنش در مکزیک زندگی می‌کرد. مارکز برنده جایزه نوبل ادبیات در سال ۱۹۸۲ شد . او را بیش از سایر آثارش به خاطر رمان صد سال تنهایی چاپ ۱۹۶۷ می‌شناسند که یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌های جهان است.

گابریل خوزه گارسیا مارکز روز ۶ مارس ۱۹۲۷ به دنیا آمد و پدربزرگ و مادربزرگش او را در شهر فقیر آراکاتاکا در شمال کلمبیا بزرگ کردند. وی در بوگاتا، پایتخت کلمبیا، به مدرسه رفت و به زودی به نوشتن روی آورد. به تشویق خانواده به تحصیل حقوق پرداخت، اما به زودی دریافت که روح و روان او تنها با نوشتن و ادبیات آرام می‌گیرد. او بعدها در اولین کتاب خاطراتش با عنوان زنده‌ام که روایت کنم نوشت که دوران کودکی سرچشمه الهام تمام داستانهای وی بوده‌است. او تحت تأثیر پدربزرگش که شخصیتی آزادی خواه بود و در هر دو جنگ داخلی کلمبیا شرکت کرده بود آگاهی سیاسی پیدا کرد. مارکز از سال‌های جوانی در نیمه دهه ۱۹۴۰ به حرفه روزنامه‌نگاری پرداخت و در کنار گزارش‌های واقعی، نخستین داستان‌های کوتاه خود را منتشر کرد.

او در سال ۱۹۴۱ اولین نوشته‌هایش را در روزنامه‌ای به نام Juventude که مخصوص شاگردان دبیرستانی بود منتشر کرد و در سال ۱۹۴۷ به تحصیل رشتهٔ حقوق در دانشگاه بوگوتا پرداخت و هم‌زمان با روزنامه آزادیخواه ال‌اسپکتادور به همکاری پرداخت. در همین روزنامه بود که گزارش داستانی سرگذشت یک غریق را به صورت پاورقی چاپ شد.

گارسیا مارکز که به شدت تحت تأثیر ویلیام فالکنر، نویسنده آمریکایی، بود، نخستین کتاب خود را در ۲۳ سالگی منتشر کرد که از سوی منتقدان با واکنش مثبتی روبرو شد.

در سال ۱۹۵۴ به عنوان خبرنگار ال‌اسپکتادور به رم و در سال ۱۹۵۵ پس از بسته شدن روزنامه‌اش به پاریس رفت. در سفری کوتاه به کلمبیا در سال ۱۹۵۸ با نامزدش مرسدس بارکاپاردو در سیزده سالگی تقاضای ازدواج کرد و بیش از نیم قرن با یکدیگر زندگی کردند؛ بخش اعظم این سال‌ها را در مکزیک گذراندند. در سال‌های بین ۱۹۵۵ تا ۱۹۶۱ به چند کشور بلوک شرق و اروپایی سفر کرد و در سال ۱۹۶۱ برای زندگی به مکزیک رفت.

معرفی کتاب »»  سور بز
جملات زیبا از کتاب صد سال تنهایی

»» جملات زیبای کتاب صد سال تنهایی

اگر روزی انسان در کوپه ی درجه ی یک مسافرت کند و ادبیات در واگن بار، کار دنیا به سر آمده!

نگرانی من از این است که می‌بینم تو با آن همه نفرتی که از نظامیان داشتی، با آن همه مبارزه بر ضد آن‌ها و آن همه تفکرات آرمانی خودت، در نهایت شبیه آن‌ها شده‌ای! (از کتاب صد سال تنهایی)

آئورلیانو اکنون نه تنها همه چیز را می فهمید، بلکه تجربیات برادرش را قدم به قدم برای خود مزمزه میکرد. یکبار که برادرش جزئیات عشق بازی را برای او شرح میداد، صحبتش را قطع کرد و پرسید: چه حسی به آدم دست میدهد؟ خوزه آرکادیو بلافاصله جواب داد: مثل زلزله است. (از کتاب صد سال تنهایی)

زن گذاشت تا اشک او تمام شود. با نوک انگشتان سر او را نوازش می کرد و بدون این که او را وادار به اعتراف کند که به خاطر عشق اشک می ریزد، فورا قدیمی ترین گریه ی تاریخ بشر را شناخت.  (از کتاب صد سال تنهایی)

آمارانتا گفت: «شما مردها چقدر عجیب هستید!… از یک طرف تمام عمر خود را به جنگ با کشیش‌ها سپری می‌کنید و از سوی دیگر به معشوقه‌تان کتاب دعا هدیه می‌دهید!»

اورسولو نگران نشد. گفت: ما از اینجا نمی رویم. همینجا می مانیم، چون در اینجا صاحب فرزند شده ایم. خوزه آرکادیو بوئندیا گفت: اما هنوز مرده ای در اینجا نداریم. وقتی کسی مرده ای زیرخاک ندارد به آن خاک تعلق ندارد. (از کتاب صد سال تنهایی)

نسل های محکوم به صد سال تنهایی، فرصتی برای زندگی دوباره بر روی کره ی زمین نخواهد داشت.

شگفت‌انگیزش، آدمی زمینی بود که قادر نبود از امور جزئی زندگی روزمره بگریزد. از درد پیری گلایه می‌کرد، از ناچیزترین مشکلات مالی می‌نالید و مدت‌های طولانی بود که لبخند نمی‌زد، چون بر اثر بیماری اسکوربوت تمام دندان‌هایش ریخته بود.
در آن نیمروز داغ و تبدار که ملکیادس از اسرار خود پرده برداشت، خوزه آرکادیو اطمینان یافت که دوستی عمیقی میان آن دو به وجود آمده است. (از کتاب صد سال تنهایی)

خوزه آرکادیو، ناگهان لبه برگردان های کت او را چسبیده و از زمین بلند کرد و صورت او را در مقابل صورت خودش گرفت و گفت: این کار را برای این انجام دادم که ترجیح میدهم جسم زنده ی تو را با خودم به این طرف و آن طرف بکشم، نه جسد مرده ات را. (از کتاب صد سال تنهایی)

در خانه‌های خود نشسته بودند و با نگاهی مات و بازوانی به هم گره خورده به صدای گذشت زمان گوش می‌کردند، زمان بی‌پایان، زمانی که از بس به این باران خیره شده بودند، دیگر تقسیم آن به سال‌ها و ماه‌ها، و تقسیم روزها به ساعت‌ها از نظرشان بی‌فایده بود. (از کتاب صد سال تنهایی)

«بدبختی تازه، بدبختی قدیمی را از یاد انسان می‌برد.»

او آن‌قدر پیر شده بود که اعضای خانواده با او همچون یکی از آن جنازه‌های متحرکی که مانند شبح در اتاق‌ها می‌گردند و پا بر زمین می‌کشند و با صدای بلند روزگار خوش گذشته را به خاطر می‌آوردند رفتار می‌کردند؛ از آن افراد کهنسالی که کسی به آن‌ها توجه نمی‌کند و به یادشان نیست تا این که یک روز جسدشان را در رختخواب پیدا می‌کنند.

وقتی که نجار برای ساختن تابوت قدش را اندازه می گرفت از میان پنجره متوجه شدند که از آسمان گل های کوچک زردرنگی فرو می بارد. باران گل تمام شب به صورت طوفانی آرام بر سر شهر بارید. بام خانه ها را پوشاند و جلوی درها را مسدود کرد. جانورانی که در هوای آزاد می خوابیدند در گل غرق شدند. آن قدر از آسمان گل فرو ریخت که وقتی صبح شد تمام خیابان ها مفروش از گل بود و مجبور شدند با پارو و شن کش گل ها را عقب بزنند تا مراسم تشییع جنازه در خیابان برگزار شود. (از کتاب صد سال تنهایی)

«دانش، فاصله را از میان برده است… انسان به زودی قادر خواهد بود که در خانه‌اش تکیه بدهد و آن‌چه را که در هر نقطه از جهان روی می‌دهد، ببیند.»(از کتاب صد سال تنهایی)

یک شب از سرهنگ جرینلدو مارکز سؤال کرد: «دوست من، تو چه هدفی از جنگیدن داری؟»
سرهنگ جرینلدو مارکز یکه‌ای خورد و گفت: «خوب مشخص است… برای سربلندی حزب آزادیخواه!»
سرهنگ اورلیانو بوئندیا که از وحشت دوست خود سرخوش شده بود، گفت: «بله… اما من به تازگی فهمیده‌ام که فقط برای غرور خودم است که می‌جنگم…»
سرهنگ جرینلدو مارکز با تعجب گفت:«اما این که خیلی بد است!»
ـ «ولی بهتر از این است که آدم هرگز نفهمد که برای رسیدن به چه هدفی می‌جنگد!» سپس به چشمان او زل زد و با لبخند ادامه داد: «و یا مانند تو، برای رسیدن به هدفی بجنگد که برای هیچ‌کس معنی و مفهومی ندارد!» (از کتاب صد سال تنهایی)

زمان نمی‌گذرد، بلکه در یک دایره به دور خود می‌چرخد و تکرار می‌شود

آئورلیانو یازده صفحه ی دیگر را هم رد کرد تا وقتش را با وقایعی که با آنها آشنا بود تلف نکند و به پی بردن رمزگشایی لحظه ای که در آن به سر می برد مشغول شد و همچنان به آن رمزگشایی ادامه داد تا اینکه خودش را در هنگام رمزگشایی آخرین صفحه ی آن نوشته دید؛ انگار که خودش را در آیینه ای ناطق ببیند. در این موقع همچنان ادامه داد تا از پیش بینی و یقین تاریخ و نوع مرگش آگاه شود؛ اما دیگر نیازی نبود که به خط آخرش برسد؛ زیرا فهمید که دیگر هرگز از آن اتاق بیرون نخواهد رفت؛ چون پیش بینی شده بود که شهر ماکوندو درست در همان لحظه ای که آئورلیانو بابیلونیا رمزگشایی نوشته ها را به به پایان می رساند، با آن توفان نوح از روی کره ی زمین و از یاد نسل آدم محو میشود و هرچه در آن نوشته آمده، دیگر از ابتدا تا همیشه تکرار نخواهد شد؛ چون نسل های محکوم به صد سال تنهایی بر روی زمین فرصت زندگی دوباره ای را نخواهند داشت. (از کتاب صد سال تنهایی)

ملکیادس می‌گفت: «دانش، فاصله را از میان برده است… انسان به زودی قادر خواهد بود که در خانه‌اش تکیه بدهد و آن‌چه را که در هر نقطه از جهان روی می‌دهد، ببیند.»(از کتاب صد سال تنهایی)

گاهی اوقات هم اتفاقات غیرمنتظره‌ای روی می‌داد که او با هوش و درایتش آن‌ها را حل می‌نمود، مثلا” یک روز بعدازظهر آمارانتا در ایوان گل‌ها نشسته بود و گلدوزی می‌کرد که اورسولا با او برخورد نمود. آمارانتا معترض شد و گفت: «تو را به خدا مراقب باش، چرا به جلوی پایت توجه نمی‌کنی؟»

اورسولا با تندی و با قیافه‌ای حق به جانب گفت: «مقصر تویی که سر راه نشسته‌ای!»

این اتفاق برای اورسولا حقایقی به همراه داشت و او متوجه موضوعی شد که هرگز کسی آن را نفهمیده بود، این نکته که با گذشت سال، خورشید به شکل نامحسوسی تغییر مکان می‌دهد و کسانی که روی ایوان می‌نشینند، ناچار بدون این‌که ملتفت باشند، کم‌کم جای خود را تغییر می‌دهند. از آن روز، کافی بود اورسولا تاریخ را به یاد داشته باشد تا بفهمد آمارانتا دقیقا در کجای ایوان نشسته است. (از کتاب صد سال تنهایی)

دیدن کشتی بادبانی که نشانگر نزدیکی دریا بود، خوزه آرکادیو بوئندیا را مأیوس کرد. او معتقد بود که تقدیر او را بازیچه‌ی خود کرده است. وقتی با سختی و مشقت به جستجوی دریا رفته بود، آن را نیافته بود و اکنون که به دنبال دریا نبود، سرنوشت، دریا را همانند مانعی غیر قابل عبور سر راه او قرار داده بود. (از کتاب صد سال تنهایی)

سیر اندیشه‌ی او به سمت رویدادهای پراکنده و نامربوط دیگری هم امتداد یافت، ولی او بدون هیچ قضاوتی از آن‌ها گذشت زیرا یاد گرفته بود که چگونه با سردی با خاطرات خود مواجه شود و اجازه ندهد که احساسات در او به غلیان درآیند.

این‌گونه خوزه آرکادیو بوئندیا سه سکه‌ی طلا را در یک تابه ریخت و با براده‌ی مس و زرنیخ زرد و گوگرد و سرب ذوب کرد. پس از آن همه را با حرارت بالا در قابلمه‌ای از روغن جوشاند تا این‌که تبدیل به مایع غلیظ و بدبویی شد که بیش‌تر به آب نبات سوخته شبیه بود تا طلا. در این روند مأیوس‌کننده‌ی تقطیر، ارثیه‌ی باارزش اورسولا بر اثر ذوب شدن به همراه هفت فلز سیاره‌ای، مخلوط با جیوه و بعد جوشانده شدن در چربی خوک به مشتی تفاله‌ی سوخته تبدیل شد و به ته قابلمه چسبید.

 


> لینک کتاب صد سال تنهایی در سایت آمازون

> لینک کتاب صد سال تنهایی در سایت گودریدز


# خرید کتاب صد سال تنهایی با تخفیف

 

خرید کتاب صد سال تنهایی ترجمه بهمن فرزانه (نشر امیر کبیر)

خرید کتاب صد سال تنهایی ترجمه رعنا مرادی (نشر پرثوآ )

خرید کتاب صد سال تنهایی ترجمه سحر عزتی (نشر آتیسا)

خرید کتاب صد سال تنهایی ترجمه کیومرث پارسای (نشر آریابان)


دوستان عزیزم

شما می توانید نظرات و قسمت های زیبا یا جالب مربوط به کتاب صد سال تنهایی را در بخش نظرات با بقیه به اشتراک بگذارید.

#کتاب صد سال تنهایی

به این مطلب امتیاز دهید:

امتیاز شما به این مطلب

لطفا به این مطلب امتیاز دهید 🙂

امتیاز کاربران: 5 ( 1 رای)
معرفی کتاب »»  کتاب جنگ و صلح
منبع
wikipedia
برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن