رمان خارجی

کتاب کافکا در کرانه

هاروکی موراکامی

کافکا در ساحل یا کافکا در کرانه (Kafka on the Shore) رمانی است از نویسنده ژاپنی، هاروکی موراکامی (Haruki Murakami) که اولین بار در سال ۲۰۰۲ به ژاپنی و در سال ۲۰۰۵ به انگلیسی منتشر شد. پس از انتشار رمان انتشارات ژاپنی رمان از خوانندگان خود خواست سوالاتشان را درباره معنای کتاب در وبسایت آن مطرح کنند. موراکامی خود شخصاً به ۱۲۰۰ سوال از ۸۰۰۰ سوال مطرح شده پاسخ داد.

در یک مصاحبه منتشر شده در وبسایت انگلیسی کتاب ، موراکومی می‌گوید که: «راز فهم رمان در چندباره خواندن آن نهفته است. کتاب شامل چندین معما می‌شود اما راه حلی تدارک دیده نشده در عوض چندی از معماها ترکیب شده‌اند و از طریق تعامل با احتمال‌ها شکل می‌گیرند. پاسخ‌ها برای هرخواننده متفاوت خواهد بود. راه دیگر در نظر گرفتن عملکرد معماها به عنوان بخشی از پاسخ است. توضیحش مشکل است اما بالاخره این همان رمانی است که شروع به نوشتنش کردم.»

رمان ۷۹ درصد آرا را از وبسایت آی‌دریم‌بوکس بر اساس ۳۱ نقد از منقدان حوزه‌ی کتاب دریافت کرد. جان آپدایک امتناع از مطالعه این کتاب را غیرممکن و خود کتاب را «ورزدهنده ذهن» خوانده‌است. ترجمه انگلیسی کتاب در سال ۲۰۰۶ توسط فیلیپ گابریل صورت گرفت و برنده جایزه‌ی ترجمه مونث‌کلاب شد. رمان در مجموع نقدهای مثبتی دریافت کرد و تحسین شد. از افتخارات دیگر که کتاب دریافت کرد به قرار گرفتن در میان ده کتاب سال نیویورک تایمز و کتاب فانتزی سال شدن اشاره کرد.


خرید کتاب کافکا در کرانه


»» درباره کتاب کافکا در کرانه

کتاب کافکا در ساحل از برجسته‌ترین کتاب‌های نویسنده‌ فرهیخته ژاپنی، هاروکی موراکامی است. این کتاب داستان دو شخصیت متفاوت است که در موازات هم حرکت می‌کنند.

کافکا که پسری ۱۵ ساله‌ است و به علت یک پیشگویی عجیب از خانه فرار می‌کند و آقای ناکاتا پیرمرد آرام، مهربان و عجیبی که به علت اتفاقی شگفت‌انگیز در بچگی دچار نوعی عقب‌ماندگی ذهنی شده‌ است اما حاصل این حادثه به دست آوردن توانایی صحبت با گربه‌هاست!

بخشی از داستان به کافکا و زندگی او می‌پردازد و بخش دیگر به آقای ناکاتا. رمان کافکا در ساحل در عین دو پارگی دارای وحدت مضمون است و تمام حوادث حتی کوچک‌ترین و جزیی‌ترین آن‌ها به هم مرتبط هستند. شاید چیزی که آثار موراکامی و به ویژه این رمان را جذاب می‌کند استفادهٔ نویسنده از عناصر فرهنگ بومی ژاپنی است. با خواندن این رمان در عین لذت بردن از پیشرفت داستان با عقاید و رسومی آشنا می‌شوید که مختص مردم ژاپن است و در درون آن‌ها نهادینه شده: اعتقاد به پیشگویی و غیب‌بینی، وجود دنیاهایی ورای دنیای ما، حرکت بین گذشته و آینده و خاطراتی که هرگز کهنه نمی‌شوند و در موازات زندگی روزمرهٔ ما جریان دارند و… هزاران تابوی فرهنگی دیگر که به خوبی و در کمال هنرمندی در لا‌به‌لای داستان گنجانده شده‌اند.

همانطور که می‌دانیم هاروکی موراکامی تقریبا در تمامی کتاب‌‌هایش از آهنگ‌های دلخواهش یاد کرده و نام برخی را از آن‌ها اقتباس کرده است که در جریان داستان نیز اثر آن آهنگ‌ها و موسیقی آن‌ها به وضوح دیده می‌شود. کافکا در ساحل نیز یکی از همین کتاب‌ها می‌باشد.

درباره کتاب کافکا در کرانه

»» بخشی از کتاب

احتمالا همیشه آن‌جا بوده، جایى پنهان بوده. اما وقتش که برسد، در سکوت بیرون مى‌زند، باعث مى‌شود هر سلول بدنت یخ بزند. در آن سیلاب بى‌رحم غرق مى‌شوى، سعى مى‌کنى نفس بکشى. به هواکش نزدیک سقف مى‌چسبى، تقلا مى‌کنى، اما هوایى که موفق مى‌شوى فرو بدهى، خشک است و گلویت را مى‌سوزاند. آب و عطش، سرما و گرما این عناصرِ به ظاهر متضاد ترکیب مى‌شوند تا به تو هجوم بیاورند.

دنیا فضایى عظیم است، اما فضایى که تو را در خود جاى بدهد و لازم نیست زیاد بزرگ باشد هیچ‌جا پیدا نمى‌شود. تو دنبال صدایى هستى، اما چه نصیبت مى‌شود؟ سکوت. دنبال سکوت مى‌گردى، اما مى‌دانى چه مى‌شود؟ تنها چیزى که مدام و مدام مى‌شنوى، صداى این نشانه است. گاهى این صداى پیامبرگونه دکمه‌ى پنهانى را که در اعماق مغزت پنهان شده، فشار مى‌دهد.

جملات زیبا از کتاب کافکا در کرانه

 

»» جملات زیبا از کتاب کافکا در کرانه

بستن چشم هایت چیزی را تغییر نمی دهد. هیچ چیز فقط به خاطر اینکه تو آنچه را دارد اتفاق می افتد نمی بینی، ناپدید نمی شود. در حقیقت بار دیگری که چشم هایت را باز کنی اوضاع حتی خیلی بدتر خواهد بود. دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم این چنین است. چشم هایت را کاملا باز نگه دار. فقط یک ترسو چشم هایش را می بندد.

آنچه تو اکنون تجربه می کنی مضمون مکرر بسیاری از تراژدی های یونان است. انسان سرنوشتش را انتخاب نمی کند. سرنوشت او را انتخاب می کند.

«هوشینو تکرار کرد «صبر کن ببینم.»

گربه‌ی سیاه با عصبانیت گفت «چیزی نیست که این‌جا ببینی آقای هوشینو.» گربه صورت بزرگی داشت و پیر به نظر می‌رسید. «فکر کنم از تنهایی حوصله‌ات سر رفته. از این‌که تمام روز با یک سنگ حرف زدی.»

«اما تو چه‌طور می‌توانی به زبان آدم‌ها حرف بزنی؟»

«نمی‌توانم.»

«نمی‌فهمم، ما چه‌طور می‌توانیم با هم یک چنین گفت‌وگویی داشته باشیم؟ یک آدم و یک گربه؟»

«ما در مرز این دنیا هستیم و به زبانی مشترک صحبت می‌کنیم. همین.»

هوشینو کمی به این موضوع فکر کرد. «مرز دنیا؟ یک زبان مشترک؟»

گربه درحالی‌که چند تکان کوتاه و بی‌اعتنا به دمش می‌داد گفت «حق داری نفهمی. من می‌توانم برایت توضیح بدهم ولی داستانش طولانی‌ست.»

هوشینو گفت «یک لحظه صبر کن! تو کلنل ساندرزی، نه؟»

گربه با ترش‌رویی گفت «کلنل چی؟ نمی‌دانم از کی حرف می‌زنی. من منم. نه هیچ‌کس دیگر. فقط یک گربه‌ی مهربان همسایه.»

«اسم داری؟»

«البته که دارم.»

«اسمت چیست؟»

گربه با دودلی جواب داد «تورو.»

هوشینو تکرار کرد «تورو؟ منظورت آن قسمت خیلی گران ماهی تن است است؟»

می دانی فکر هزارتو اول از کجا آمد؟ از بین النهرین باستان. روده های حیوانات را بیرون می کشیدند گمان می کنم گاهی هم مال آدم ها را و از شکل آن برای پیش بینی آینده استفاده می کردند. شکل پیچیده ی روده را ستایش می کردند. بنابراین الگوی نخستین هزارتو در یک کلمه، شکم است؛ یعنی قوانین هزارتو درون توست و با هزارتوی بیرون ارتباط دارد. آنچه بیرون از توست منعکس کننده ی چیزهای درون تو است و آنچه درون توست منعکس کننده ی چیزهای بیرونی است. بنابراین وقتی به هزارتوی بیرون از خودت قدم می گذاری همزمان به هزارتوی درون نیز قدم گذاشته ای. (از کتاب کافکا در کرانه)

خاطرات شما را از درون گرم می‌کند. اما در عین حال شما را پاره‌پاره می‌کند.

در زندگی هر کس یک نقطه‌ی بدون بازگشت وجود دارد. و در موارد خیلی کمی، نقطه‌ای است که دیگر نمی‌توانی جلوتر بروی. و وقتی به آن نقطه رسیدیم، تنها کاری که می‌توانیم بکنیم در آرامش پذیرفتن واقعیت است. این‌طوری زنده می‌مانیم.

هرکسی عاشق می‌شود دنبال نیمه‌ی گمشده‌ی خودش می‌گردد. بنابراین هرکس عاشق است وقتی به معشوقش فکر می‌کند غمگین می‌شود. مثل قدم گذاشتن به داخل اتاقی که خاطراتت را در آن پیدا می‌کنی، آن‌هایی که زمان درازی ندیده بودی. (از کتاب کافکا در کرانه)

وقتی توفان تمام شد، یادت نمی‌آید چگونه از آن گذشتی، چطور جان به در بردی. حتی در حقیقت، مطمئن نیستی توفان واقعا تمام شده باشد. اما یک چیز مسلم است. وقتی از توفان بیرون آمدی، دیگر آنی نیستی که قدم به درون توفان گذاشت.

در رؤیاها مسئولیت آغاز می‌شود. این را که برعکس کنی می‌توانی بگویی جایی که قدرت تخیل وجود ندارد، هیچ مسئولیتی ایجاد نمی‌شود. (از کتاب کافکا در کرانه)

تمدن از زمانی آغاز شد که انسان حصارها را برپا کرد. دیدگاهی بسیار زیرکانه است. و این حقیقت دارد ــ هر تمدنی محصول فقدان آزادیِ در حصار قرار گرفته است

من حس می‌کنم انگار بخشی از روحم را در آن جنگل جا گذاشتم.

این راست است.
بودن با او دردناک است، مثل چاقویی یخزده در سینه‌ام. دردی کشنده، اما عجیب این است که به‌خاطر این درد سپاسگزارم. انگار آن درد یخزده و وجود خود من یکی هستند. درد لنگری است که مرا اینجا نگه می‌دارد.

«مدت‌ها پیش چیزی را دور انداختم که نمی‌بایست می‌داشتم. چیزی که بیش از هرچیز دیگر دوست داشتم. می‌ترسیدم روزی آن را از دست بدهم. بنابراین خودم آن را رها کردم. به این نتیجه رسیدم اگر قرار است از من دزدیده شود یا آن را بر اثر حادثه‌ای از دست بدهم، بهتر است خودم از آن چشم بپوشم. البته دچار خشمی بودم که از بین نمی‌رفت، که بخشی از آن بود. اما همه‌ی ماجرا یک اشتباه عظیم بود. نباید هرگز آن را دور می‌انداختم.» (از کتاب کافکا در کرانه)

ما چنان درگیر زندگی روزمره‌مانیم که وقایع گذشته، مثل ستاره‌های کهن هستند که سوخته‌اند و دیگر در مدار ذهن ما وجود ندارند. چیزهای زیادی هست که هر روز باید به آن‌ها فکر کنیم، چیزهای زیادی که باید بیاموزیم. روش‌های جدید، اطلاعات جدید، فناوری‌های جدید، اصطلاحات جدید… اما هنوز، هرقدر هم زمان گذشته باشد، هرچیزی که در این فاصله اتفاق افتاده باشد، خاطرات هرگز از بین نمی‌روند. برای همیشه با ما باقی می‌مانند، مثل سنگ محک

«باید نگاه کنی! این یکی دیگر از قوانین ماست. بستن چشم‌هایت چیزی را تغییر نمی‌دهد. هیچ‌چیز فقط به‌خاطر اینکه تو آنچه را دارد اتفاق می‌افتد نمی‌بینی، ناپدید نمی‌شود. در حقیقت، بار دیگری که چشم‌هایت را باز کنی اوضاع حتی خیلی بدتر خواهد بود. دنیایی که ما در آن زندگی می‌کنیم این چنین است، آقای ناکاتا. چشم‌هایت را کاملاً باز نگه دار. فقط یک ترسو چشم‌هایش را می‌بندد. بستن چشم‌هایت و گرفتن گوش‌هایت زمان را متوقف نمی‌کند. (از کتاب کافکا در کرانه)

«فقط یک چیز. می‌خواهم مرا به یاد داشته باشی. اگر مرا به یاد داشته باشی، آن وقت اگر همه‌ی آن‌های دیگر فراموشم کنند برایم اهمیت ندارد.»

بین یک فضای تهی و فضای تهی دیگر گیر افتاده‌ام. اصلاً نمی‌دانم چه چیزی درست است، چه چیزی غلط. حتی دیگر نمی‌دانم چه می‌خواهم. تنها وسط توفان شنی هولناک ایستاده‌ام. نمی‌توانم حرکت کنم، و نمی‌توانم سرانگشتانم را ببینم، نمی‌توانم حرکت کنم. شنی به سفیدی استخوان‌های آسیاشده مرا در چنگال خود می‌گیرد. اما می‌شنوم او ــ خانم سائکی ــ با من حرف می‌زند. با قاطعیت می‌گوید: «با این حال تو باید برگردی. این چیزیست که من می‌خواهم. می‌خواهم تو آنجا باشی.» (از کتاب کافکا در کرانه)

«آنچه را در مورد سرنیزه به تو گفتم فراموش نکن. وقتی به دشمن ضربه می‌زنی، باید بچرخانی و پاره کنی تا دل و روده‌اش را از هم بشکافی. در غیر این صورت او این کار را با تو می‌کند. دنیای آن بیرون این‌طوریست.»

اگر نزدیک کوه و دریا نباشم، حالم خوب نیست. آدم‌ها روی‌هم‌رفته محصول جایی هستند که در آن به دنیا آمده و بزرگ شده‌اند. اینکه چه فکر و احساسی داری به وضع زمین و به دمای هوا بستگی دارد. حتی به بادهای همیشگی.

وقتی نفس می‌کشد، به‌نحوی مرا به یاد بارانی می‌اندازد که به ملایمت روی پهنه‌ی گسترده‌ی دریا می‌بارد. من مسافر تنهای دریا هستم بر عرشه ایستاده، و او دریاست. آسمان پتویی خاکستری است، در افق با دریای خاکستری در هم آمیخته. قائل شدن تفاوت بین دریا و آسمان دشوار است. بین مسافر دریا و دریا. بین واقعیت و کارهای دل. (از کتاب کافکا در کرانه)

«مرا ببخشید، آقا، اما شما فردا بعدازظهر در این محدوده خواهید بود؟»
مأمور پلیس با احتیاط جواب داد: «بله، خواهم بود. فردا عصر اینجا سر پست هستم. چرا سؤال می‌کنید؟»
«حتی اگر آفتابی باشد، پیشنهاد می‌کنم یک چتر بیاورید.»
مأمور پلیس سر تکان داد. برگشت و به ساعت نگاه کرد. همکارش حالا باید هر لحظه تلفن می‌کرد. «باشد، حتما یکی می‌آورم.»
«فردا از آسمان ماهی می‌بارد، مثل باران. یک عالم ماهی. گمان می‌کنم بیشتر ساردین باشد. با مقداری ماهی ماکرل قاطی‌اش.»

می‌خواهم گریه کنم، اما حتی اگر این کار را بکنم، هیچ‌کس به نجاتم نمی‌آید. هیچ‌کس…
عجب، چطور این همه خون از سر تا پایت ریخته؟ داشتی چه غلطی می‌کردی؟ اما هیچ‌چیز یادت نیست، مگرنه؟ اگرچه، بدون زخم، این موجب آسودگی است. دردی جدی در کار نیست ــ به جز آن ضربان شانه‌ی چپت. پس خون باید مال کس دیگری باشد، نه مال تو. خون کسی دیگر. (از کتاب کافکا در کرانه)

«کافکا، در زندگی هر کس یک نقطه‌ی بدون بازگشت وجود دارد. و در موارد خیلی کمی، نقطه‌ای است که دیگر نمی‌توانی جلوتر بروی. و وقتی به آن نقطه رسیدیم، تنها کاری که می‌توانیم بکنیم در آرامش پذیرفتن واقعیت است. این‌طوری زنده می‌مانیم.»


> لینک کتاب کافکا در ساحل در سایت آمازون

> لینک کتاب کافکا در ساحل در سایت گودریدز


# خرید کتاب کافکا در کرانه با تخفیف

 

مشاهده قیمت و خرید کتاب کافکا در ساحل ترجمه گیتا گرکانی (نشر نگاه)

مشاهده قیمت و خرید کتاب کافکا در کرانه ترجمه مهدی غبرائی ( انتشارات نیلوفر)


دوستان عزیزم

شما می توانید نظرات و قسمت های زیبا یا جالب مربوط به کتاب کافکا در کرانه را در بخش نظرات با بقیه به اشتراک بگذارید.

#کتاب کافکا در کرانه

به این مطلب امتیاز دهید:

امتیاز شما به این مطلب

لطفا به این مطلب امتیاز دهید!

امتیاز کاربران: 4.4 ( 1 رای)
معرفی کتاب »»  کتاب ابله
منبع
wilkipedia
برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن