رمان ایرانی

کتاب چشم‌هایش

بزرگ علوی

چشم‌هایش (Her Eyes) رمانی نوشته ی بزرگ علوی (Bozorg Alavi) است که اولین بار در سال 1952 به چاپ رسید. این رمان جاودان و ارزشمند، داستان دختری از طبقه ی مرفه جامعه ی ایران به نام فرنگیس را روایت می کند که زندگی پُر ناز و نعمتش، باعث شده که او مهارت خاصی برای درآوردن پول نداشته باشد. او با ناامیدی در یک دانشکده ی هنری در پاریس حضور می یابد و متوجه می شود که نقص ها و اشکالات زیادی در کار او به عنوان یک نقاش وجود دارد. او به ایران باز می گردد تا در فعالیت های سیاسی استاد ماکان، برجسته ترین نقاش ایران، مشارکتی داشته باشد. کتاب چشم هایش که محبوب ترین رمان بزرگ علوی به شمار می آید، تصویری واقع گرایانه و ملموس از ایران در دوره ای پرتلاطم از نوگرایی های تحمیل شده را ارائه می کند. همچنین این کتاب در مقاله بهترین رمان های ایرانی معرفی شده است.


خرید کتاب چشمهایش


»» درباره کتاب چشم‌هایش

چشمهایش را می‌توان یکی از کتاب‌های معروف و پرطرفدار دانست که کمتر کسی را می توان یافت که اهل مطالعه باشد اما این شاهکار هنری در لیست کتاب‌های خوانده شده  او نباشد. با اینکه رمان چشمهایش در حدود 67 سال پیش و فضای ادبی متفاوت با این دوران نوشته شده است، اما هنوز هم از پرفروش ترین رمان های فارسی به شما می رود. پس اگر اهل مطالعه هستید و هنوز نسبت به خرید کتاب چشمهایش اقدام نکرده اید، فیدیبو این کتاب بی نظیر را به شما معرفی می‌کند.

داستان چشمهایش را می توان یکی از اثرگذارترین داستانهای دهه پنجاه دانست. با اینکه این رمان در سال 1331 و در 49 سالگی نوشته است، اما متن آن به گونه‌ای است که همه افراد در همه زمانها می توانند به سادگی آن را لمس و درک کنند. چشمهایش علاوه بر اینکه در تحولات دهه پنجاه و حتی ادبیات و هنر نویسندگی آن زمانها اثرگذار بوده، نقطه عطفی در زندگی بزرگ علوی نیز می باشد. بعد از این کتاب بود که این نویسنده در زمره نویسنده های سرشناس قرار گرفت.

کتاب چشم‌هایش از زبان یک ناظم – که بعد از مرگ مشکوک استاد ماکان در مدرسه به عنوان ناظم مشغول به کار است- که در یک موزه هنری مسئولیت بازجویی از زنی را برعهده دارد نوشته شده است. ناظم نیز از همان زن به نام فرنگیس وقایعی را نقل قول می کند. این رمان را می توان از آغازین نوشته های ادبی دانست که با محوریت قرار دادن یک زن و به تصویر کشیدن عواطف و احساسات وی، یک فضای سیاسی و وجود خفقان در جامعه را در دوران رضا شاه به تصویر می‌کشد. نکته جالب توجه در این متن فوق العاده‌ی ادبی، این است که علاوه بر اینکه یک رمان است و مخاطب را با احساسات عاشقانه‌ی فرنگیس و استاد ماکان آشنا می‌کند، تاریخ و اتفاقات معاصر بیست ساله و جوی که در بین روشنفکران آن زمان بوده است را نیز به اطلاع وی می رساند.

کتاب چشم‌هایش درباره زندگی استادی به نام ماکان سخن می‌گوید که از روشنفکران همان زمان است که مدتی از عمرش را در تبعید در کلات به سر می‌برد و در میان داستان به طرز عجیبی می‌میرد. علت مرگ او مساله ای است که در داستان نامشخص است. عده ای معتقدند که عشق به زنی او را به کام مرگ می‌کشاند و عده ای دیگر معتقدند که عشق به زندگی او را به مرحله مرگ رسانده است.

نکته مهم و قابل توجه از شخصیت استاد ماکان –که نقاش زبردستی هم بود- این است که با خودکامکی به شدت دشمن است. این دشمنی تا حدی مشهود است که وی نقاشی مردم عادی را کشد اما هرگز اربابان و مردان سیاست را به تصویر نکشید. صحنه دیگری از این کتاب که دشمنی استاد ماکان با زورگویی و دیکتاتوری را نمایش می‌داد، حضور وزیری از دربار به نام «خیل تاش» است که به نزد این نقاش و استاد بزرگ می رود و از آثار وی تمجید می کند ولی ماکان بزرگ در برابر او تعظیم نمی کند و این کار توجه خیل تاش را به خود جلب می کند.

از نقاشی های استاد ماکان، می‌توان به تصویر «آقا رجب» اشاره کرد. آقا رجب نوکر استاد ماکان است. اما معروفترین اثر استاد بزرگ رمان بزرگ علوی، پرده چشمهایش است که از نظر نویسنده رازهایی بسیاری در آن نهفته است و بسیاری را به حیرت برمی انگیزد. بزرگ علوی این مساله را به زیبایی و با جزئیات بیان کرده تا رازهای موجود دراین چشمها را مخاطب با تمام وجود لمس کند. ماجرای اصلی کتاب چشمهایش نیز از همین اثر «پرده چشمهایش» آغاز می شود و داستان ادامه می‌یابد. این نقاشی را می توان به مونالیزا تشبیه کرد که داوینچی در این اثر رازهای بسیاری را برای گفتن به مخاطبین خود داشت.

چشم‌هایش زمانی وارد بخش اصلی می شود که استاد ماکان به صورت مشکوک می‌میرد. نکته جالب توجه در این رمان آنجاست که تابلوی چشمهایش در موزه مدرسه قرار گرفته بود و زنی به دیدن این تابلو می رود. آقا رجب این زن را می شناسد و به ناظم می گوید که این زن صاحب چشمانی است که استاد ماکان به تصویر کشیده است. ماجراجویی ناظم مدرسه برای کشف علت مرگ ماکان بزرگ و رازهای موجود در چشمان تابلوی معروف، به داستان جان می بخشد.

خوانندگان و منتقدان این کتاب معتقدند، هنگامی که فکر میکنی کتاب به سمت یکنواختی پیش می‌رود، ناگاه به مخاطب شوک وارد شده و او را به هیجان و ادامه داستان وادار می‌کند.

معرفی کتاب »»  سمفونی مردگان

درباره کتاب چشم‌هایش

 

»» درباره بزرگ علوی

بزرگ علوی در ۱۳ بهمن ماه ۱۲۸۳ (سوم فوریه ۱۹۰۴) در تهران متولد شد. پدر او حاج سید ابوالحسن و پدر بزرگش حاج سید محمد صراف نمایندهٔ نخستین دوره مجلس شورای ملی بود. مادر وی نوهٔ آیت‌الله طباطبایی بود. سید ابوالحسن علوی و همسرش خدیجه قمر السادات که از طرفداران مشروطیت بودند، سه دختر و سه پسر، مجموعاً شش فرزند، داشتند که مجتبی بزرگ فرزند سوم آنان بود.
ابوالحسن علوی از اعضای حزب دموکرات ایران بود که این حزب به گواه تاریخ از بدو تشکیل در آغاز مشروطه با نفوذ بیگانگان یعنی انگلیس و روس که در آن زمان چشم طمع به ایران دوخته بودند، مقابله می‌کرد علوی همپای صادق هدایت در دگرگونی داستان‌نویسی ایران تأثیر گذاشت و همانند او به سبک واقع‌گرایی می‌پرداخت؛ «با گرایش‌های رومانتیکی که در روحیهٔ ایرانی ریشه دارد.» و با نثری که «طنین زیباپرستانه‌ای دارد»، در داستان‌پردازی‌هایش به نوآوری گرایش داشت. در بیشتر آثارش، ابتدا گِرِهی هست و حادثهٔ اصلی پیشتر روی داده‌است و راوی، حادثهٔ داستان را بازسازی می‌کند.
این شگرد را اساساً ویژهٔ ادبیات پلیسی می‌دانند. به سبک واقع‌گرایی اجتماعی می‌پرداخت و در داستان‌هایش به نابسامانی‌های اجتماعی روی می‌آورد؛ شخصیت‌های داستان‌هایش پویا یا مبارز هستند.

علوی پس از پیروزی انقلاب ۵۷، برای مدت کوتاهی به ایران بازگشت، لیکن دوباره ایران را به مقصد آلمان شرقی ترک نمود. علوی به علت سکتهٔ قلبی در بیمارستان فریدریش هاین برلین بستری شد و سرانجام در روز یکشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۷۵ برابر با ۹ فوریه ۱۹۹۷ درگذشت.

علوی یک فرزند پسر از همسر اول خود فاطمه علوی به نام مانی دارد و شریک زندگی بزرگ علوی، گرترود (Gertrud Paarszh) است که در برلین زندگی می‌کند.

کیهان لندن به تاریخ ۶ فروردین ۱۳۹۵ گزارشی از آرامگاه علوی نوشت که بر پایهٔ قوانین ایالتی شهر برلین آرامگاه بزرگ علوی در گورستان کلمبیادام، پس از گذشت ۲۰ سال از مرگش باید واگذار شود یا تغییر کاربری دهد. جامعه ایرانیان آلمان برای نگهداشت آرامگاهش به عنوان یکی از مشاهیر، نامه‌ای به فرمانداری ایالتی برلین نوشته‌ است.

معرفی کتاب »»  سووشون

جملات زیبا از کتاب چشم هایش

 

»» جمله هایی از کتاب چشمهایش

تو عقب خوشبختی پرسه می زنی. با دیپلم، با مدرک، با پول، با شوهر. با این چیزها آدم خوشبخت نمی شود. باید درد زندگی را تحمل کرد تا از دور، خوشبختی به آدم چشمک بزند. ببین، من علیل هستم. شاید هم سل دارم نمی دانم، در هرصورت بیمار و علیل هستم. مادرم مرا در اتاق کوچکی ته باغ به طوری که صاحبخانه شیون او را نشنود، به دنیا آورده. در آن اتاق پر از نم، بیمارپرورده شده ام. خودم می دانم که عمر من زیاد طولانی نیست، چند سال دیگر بیشتر زندگی نخواهم کرد. اما خوشبخت هستم. (از کتاب چشم‌هایش)

چشم‌هاى تو مرا به این روز انداخت. این نگاه تو کار مرا به اینجا کشانده. تاب و تحمل نگاه‌هاى تو را نداشتم. نمى‌دیدى که چشم به زمین مى‌دوختم؟

به او مى‌گفتم: در چشم‌هاى من دقیق‌تر نگاه کن! جز تو هیچ چیزى در آن نیست.

مى‌گفت: نه، یک دنیاى مرموز در این نگاه نهفته. من آدم خجولى بودم، چشم‌هاى تو به من جرأت دادند. (از کتاب چشم‌هایش)

تو و امثال تو نمیتوانید این دستگاه را به هم بزنید. مگر این دستگاه به روی پای خودش ایستاده که شماها بتوانید واژگونش کنید؟
آنهایی که نگهش میدارند،از قایم موشک بازی های شما هراسی ندارند. این دیو احتیاج به قربانی های زیاد دارد. اما من کسی را مرد میدان نمیبینم. میترسم عوض اینکه او را ضعیفتر کنید، از خونخواری پروارتر بشود و بی پروا به شما بتازد… (از کتاب چشم‌هایش)

دختر، اینطور به من نگاه نکن! این چشم‌های تو بالاخره مرا وادار به یک خبط بزرگی در زندگی خواهد کرد.» گفتم: «این خبط شما آرزوی من است.» (از کتاب چشم‌هایش)

شهرت، افتخار، احترام، همه ی این ها خوب، سودمند و کامیابی است. اما هر آدم مشهوری دلش می خواهد گاهی میان جمعیت گم شود. می خواهد میان مردم بلولد. لذت های آن ها را بچشد، دلهره ی آن ها به سرش بیاید. آن وقت رفاه و آسایش برایش لذت بخش تر است. (از کتاب چشم‌هایش)

درباره‌ گذشته قضاوت کردن کار آسانیست. اما وقتی خودتان در جریان طوفان می‌افتید و سیل غران زندگی شما را از صخره‌ای در دهان امواج مخوف پرتاب می‌کند، آنجا اگر توانستید همت به خرج دهید، آنجا اگر ایستادگی کردید، اگر از خطر واهمه‌ای به خود راه ندادید، بله، آن وقت در دوران آرامش، لذت هستی را می‌چشید. (از کتاب چشم‌هایش)

معلوم نیست کی به شهرداری گفته بود که خیابان‌های فرنگ درخت ندارد، تیشه و اره به دست گرفته و درخت‌های کهن را می‌انداختند. (از کتاب چشم‌هایش)

شاید همین دردی که امروز تحمل می‌کنی، راه نجات تو باشد. برای اینکه هنرمند بشوی، باید حتما انسان باشی. (از کتاب چشم‌هایش)

برای بالا رفتن از نردبان بلند هنر، سر نترس و پشتکار لازم بود که من در خود سراغ نداشتم. نمیتوانستم ساعت ها، ماه ها، سال ها بنشینم و سر چیزی که مایل بودم با رنگ و خط به صورت انسان فهم درآورم، کار کنم. این حوصله به من داده نشده بود. من همیشه راه سهلتر را انتخاب میکردم. دیگران با ثبات بودند و من این را میفهمیدم. به خودم صدمه میرساندم، کار هم میکردم، اما بلاخره نا تمام میماند. تفریح و سرگرمی بر من غلبه داشت و مرا به عالم دمدمی می انداخت. (از کتاب چشم‌هایش)

بعضی چیزها را نمی شود گفت. بعضی چیزها را احساس می کنید. رگ و پی شما را می تراشد، دل شما را آب می کند، اما وقتی می خواهید بیان کنید می بینید که بی رنگ و جلاست. مانند تابلوئیست که شاگردی از روی کار استاد ساخته باشد. عینا همان تابلوست. اما آن روح، آن چیزی که دل شما را می فشارد، در آن نیست. (از کتاب چشم‌هایش)

هیچوقت کاری را که دیگران میتوانند برای تو انجام بدهند، خودت دنبال نکن. کارهای بزرگتری هست که از دست ما برمی آید. (از کتاب چشم‌هایش)

عوام می‌گفتند که عشق زنی او را از پا درآورد. فهمیده‌ها معتقد بودند که عشق به زندگی او را تا پای مرگ کشاند. (از کتاب چشم‌هایش)

گویند: مگو سعدی، چندین سخن از عشق
می‌گویم و بعد از من گویند به دوران‌ها
شهر تهران خفقان گرفته بود، هیچ‌کس نفسش درنمی‌آمد؛ همه از هم می‌ترسیدند، خانواده‌ها از کسانشان می‌ترسیدند، بچه‌ها از معلمین‌شان، معلمین از فراش‌ها، و فراش‌ها از سلمانی و دلاک؛ همه از خودشان می‌ترسیدند، از سایه‌شان باک داشتند. همه جا، در خانه، در اداره، در مسجد، پشت ترازو، در مدرسه و در دانشگاه و در حمام مأمورین آگاهی را در پی خودشان می‌دانستند. در سینما، موقع نواختن سرود شاهنشاهی همه به دوروبر خودشان می‌نگریستند، مبادا دیوانه یا از جان گذشته‌ای برنخیزد و موجب گرفتاری و دردسر همه را فراهم کند. سکوت مرگ‌آسایی در سرتاسر کشور حکمفرما بود. همه خود را راضی قلمداد می‌کردند. روزنامه‌ها جز مدح دیکتاتور چیزی برای نوشتن نداشتند. مردم تشنه خبر بودند و پنهانی دروغ‌های شاخدار پخش می‌کردند. کی جرأت داشت علنا بگوید که فلان چیز بد است، مگر ممکن می‌شد که در کشور شاهنشاهی چیزی بد باشد. (از کتاب چشم‌هایش)

خیابان‌های شهر تهران را آفتاب سوزان غیرقابل تحمل کرده بود. معلوم نیست کی به شهرداری گفته بود که خیابان‌های فرنگ درخت ندارد، تیشه و اره به دست گرفته و درخت‌های کهن را می‌انداختند. کوچه‌های تنگ را خراب می‌کردند. بنیان محله‌ها را برمی‌انداختند، مردم را بی‌خانمان می‌کردند و سال‌ها طول می‌کشید تا در این برّ برهوت خانه‌ای ساخته بشود (از کتاب چشم‌هایش)

آنهایی که نان را به نرخ روز می‌خوردند، از آنهایی که جز شکم و تن خودشان هدف دیگری در زندگی نداشتند، بیزار بود. (از کتاب چشم‌هایش)

از شما ممنونم که آنقدر حوصله به خرج دادید و داستان شومی را که مربوط به کار شما و علاقه شما به زندگانی استاد نبود، شنیدید. تابلوتان را ببرید! دیگر من به این تابلو هیچ علاقه‌ای ندارم. استاد شما اشتباه کرده است.
«این چشم‌ها مال من نیست!» (از کتاب چشم‌هایش)

من هیچ‌جا آرامش ندارم. لانه‌ای ندارم که به آنجا دل ببندم. تمام تفریحات دنیا برای من عذاب است. کاش مانند مادرم ابله به دنیا آمده و ابله در کربلا مجاور می‌شدم. کاش گدا بودم و موجودی مرا دوست می‌داشت. آن وقت جانم را فدا می‌کردم. (از کتاب چشم‌هایش)

 


> لینک کتاب چشم هایش در سایت آمازون

> لینک کتاب چشم هایش در سایت گودریدز


# خرید کتاب چشم‌هایش با تخفیف

 

خرید کتاب چشمهایش اثر بزرگ علوی (نشر نگاه)

خرید کتاب چشم‌هایش اثر بزرگ علوی (نشر نگاه – پالتویی)


دوستان عزیزم

شما می توانید نظرات و قسمت های زیبا یا جالب مربوط به کتاب چشم‌هایش را در بخش نظرات با بقیه به اشتراک بگذارید.

#کتاب چشم‌هایش

به این مطلب امتیاز دهید:

امتیاز شما به این مطلب

لطفا به این مطلب امتیاز دهید 🙂

امتیاز کاربران: 4.35 ( 4 رای)
معرفی کتاب »»
کتاب قهوه‌ی سرد آقای نویسنده
منبع
fidibowikipedia
برچسب ها

2 دیدگاه

  1. مثل اینکه استاد می‌خواست بگوید: چه شیرین است، چه شیرین می‌تواند باشد. افسوس که ما تلخی آنرا می‌چشیم.
    #کتاب چشم‌هایش

  2. عشق پنهانی، عشقی که انسان جرأت نمی‌کند هرگز با هیچکس درباره آن گفتگو کند، به زبان بیاورد، به هر دلیلی که بخواهید ـ از لحاظ قیود اجتماعی، از نظر طبقاتی، به سبب اینکه معشوق ادراک نمی‌کند و به هر علت دیگری آن عشق است که درون آدم را می‌خورد و می‌سوزاند و آخرش مانند نقره گداخته شفاف و صیقلی می‌شود.
    #کتاب چشم‌هایش

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن