رمان خارجی

کتاب جنایت و مکافات

فیودور داستایفسکی

جنایت و مکافات (Crime and Punishment) نام رمان مشهوری نوشتهٔ فیودور داستایفسکی (Fyodor Dostoyevsky)، نویسنده پرآوازه روسی است که در زمره مهم ترین، مشهورترین و برترین آثار ادبیات کلاسیک و کل تاریخ ادبیات به حساب می آید. داستایسفکی در این کتاب با تحلیل انگیزه‌های جوانی که بر حسب اتفاق تبدیل به قاتل شده است و روانکاوری انگیزه‌های وی به بررسی مسائلی همچون رابطه افراد با درون خویش، جهان پیرامون و خدا می‌پردازد. اگر علاقه‌مند به ادبیات کلاسیک و نویسندگان روسی هستید، حتما کتاب جنایت و مکافات اثر فئودور داستایوسکی که سبکی واقع گراینه دارد را بخوانید. بسیاری جنایت و مکافات را مشهورترین اثر این نویسنده مشهور روسی و ازجمله مهم‌ترین آثار ادبیات روسیه می‌دانند و خواندن آن بی‌شک تجربه‌ای لذت بخش برای خواننده خواهد بود.


خرید کتاب جنایت و مکافات


»» درباره کتاب جنایت و مکافات

جنایت و مکافات برنده نوزدهمین دوره کتاب سال ایران در سال 1379 و بهترین ترجمه در حوزه ادبیات داستانی انتخاب و معرفی شده است. این رمان اولین اثر مهم داستایوفسکی به‌شمار می‌آید و می‌توان گفت امروزه پرخواننده‌ترین اثر وی محسوب می‌شود.

فئودور داستایوفسکی  همچون یک فیلسوف و روان‌شناس، به عمق روان و تفکرات شخصیت‌هایش نفوذ کرده و وجدان آدمی را آسیب‌شناسی می‌کند. جدال خیر و شر در درون و برون آدمی و تیرگی‌های روان آدمی، روان پریشی‌ها و درگیری‌های فرد با خود و محیطش درون مایه آثار این نویسنده بزرگ روس است که این‌ها در بهترین شکل خود در این کتاب بازتاب یافته است.

داستایوسکی جنایت و مکافات را در سالِ 1866 نوشت. هفت سال پیش از نگارشِ آن، در سالِ 1859، در نامه‌ای به برادرش، گفته بود طرحِ این داستان را در زندان ریخته، در دورانی که «با درد و دریغ و سرخوردگی» روزگار می‌گذراند. او این اثر را اقرارنامه‌ای در شکل رمان خوانده بود و گفته بود قصد دارد آن را با خونِ دلش بنویسد.

جنایت و مکافات شاهکار داستان پردازی است! صدها داستان در دل یک داستان نهفته است و صحنه‌ها و حوادث به قدری زنده و هیجان‌انگیز است که اولاً آدم نمی‌تواند کتاب را زمین بگذارد ثانیاً تأثیر زیادی از آن می‌پذیرد به گونه‌ای که خواننده جزیی از داستان شده و شریک داستان می‌شود.

جنایت و مکافات روایت زندگی دانشجویی به نام راسکولنیکف است که به‌ناچار تحصیل را رها می‌کند؛ سپس به دلیل تنگدستی و اصولی که خود نیز از توجیه کامل آن‌ها عاجز است، مرتکب قتل می‌شود. وی زن رباخواری را همراه با خواهرش، که اتفاقی در زمان وقوع قتل در صحنه حاضر می‌شود، به قتل می‌رساند، او پس از قتل خود را ناتوان از خرج کردن پول و جواهراتی که برداشته می‌بیند و آنها را پنهان می‌کند.

پس از چند روز بیماری و بستری شدن در خانه، با این تصور که هر کس را که می‌بیند به او مظنون است، کار راسکولنیکف را به جنون می‌کشد. در این بین او عاشق سونیا، دختری که به خاطر مشکلات مالی خانواده‌اش دست به تن‌فروشی زده، می‌شود. داستایفسکی این رابطه را به نشانه مهر خداوندی به انسان خطاکار استفاده کرده و همان عشق، نیروی رستگاری بخش می‌شود. البته راسکولنیکف بعد از اقرار به گناه و زندانی شدن در سیبری به این حقیقت رسید.

جدا از این که داستان جنایت و مکافات به بیان سرنوشت راسکولنیکف بپردازد به موضوعاتی همچون صدقه، کفر و الحاد، الکلیسم، جوامع آنارشیستی روسیه و نقد شدید و صریح داستایوسکی از جامعه آن روز روسیه می‌پردازد.

فئودور داستایوفسکی نویسنده مشهور روسیه و خالق کتاب‌های جنایت و مکافات، برادران کارامازوف، تسخیر شدگان و … است.

ویژگی منحصر به فرد آثار وی روانکاوی و بررسی زوایای روانی شخصیت‌های داستان است. رمان‌های داستایوفسکی سرشار از هیجان بوده و در عین‌حال که رمان هستند، انباشته از افکار و اندیشه‌اند. او جنایت و مکافات را بار اول، هنگامی که چهل و پنج سال از عمرش می‌گذشت، در مجله‌ای منتشر کرد که به خاطر ساختار درست و محتوای عمیقش در شمار بهترین آثار ادبی قرار گرفت.

معرفی کتاب »» کتاب وزارت درد

درباره کتاب جنایت و مکافات

 

»» خلاصه کتاب

فئودور داستایوسکی کتاب جنایت و مکافات را در سال ۱۸۶۶ نوشت. هفت سال پیش از نگارش آن، داستایسفکی در سال ۱۸۵۹، در نامه‌ای به برادرش، گفته بود طرح این داستان را در زندان ریخته، در دورانی که با درد و دریغ و سرخوردگی روزگار می‌گذراند. او این اثر را اقرارنامه‌یی در شکلِ رمان خوانده بود و گفته بود قصد دارد آن را با خونِ دل خود بنویسد.

داستایفسکی در کتاب جنایت و مکافات داستان دانشجویی به نام «راسکولنیکف» را روایت می‌کند که مرتکب قتل می‌شود؛ بنابر انگیزه‌های پیچیده‌ای که حتی خود او از تحلیل‌شان عاجز است. راسکولنیکف زن رباخواری را همراه با خواهرش، که غیرمنتظره به هنگام وقوع قتل در صحنه حاضر می‌شوند، می‌کشد و پس از قتل خود را ناتوان از خرج کردن پول و جواهراتی که برداشته می‌بیند و آن‌ها را پنهان می‌کند و خود نیز دچار آشفتگی و بیماری می‌شود. کار جوان داستان بعد از چند روز بیماری و بستری شدن در خانه، با این تصور که هر کس را که می‌بیند به او مظنون است، به جنون می‌کشد. در این بین او عاشق سونیا، دختری که به خاطر مشکلات مالی خانواده‌اش دست به تن‌فروشی زده بود، می‌شود.

معرفی کتاب »» کتاب نبرد من

بخشی از کتاب جنایت و مکافات

 

»» بخشی از کتاب

وقتی ناستازیا اطاق را ترک کرد، راسکولنیکوف از جا برخاست، چفت پشت در را انداخت، بقچه لباسی را که راژومین برایش آورده بود و خودش آن را بسته بود باز کرد و شروع به پوشیدن لباس کرد. عجیب بود، گویا ناگهان آرامش یافت. دیگر گرفتار هذیان دیوانه‌ کننده و وحشت بی‌دلیل که اخیراً عذابش می‌داد نبود. اولین لحظه‌ای بود که آرامشی ناگهانی و شگرف را تجربه می‌کرد. حرکاتش دقیق بود و نشانه‌ای از عزم راسخش داشت.

زیر لب با خود می‌گفت: «همین امروز، امروز» گرچه متوجه بود که هنوز ضعف دارد اما از یک احساس درونی که موجب آرامشش می‌شد قوت می‌گرفت. امیدوار بود که در خیابان نیافتد. وقتی لباس‌های نو را به تن کرد نگاهی به پول‌های روی میز انداخت. آن‌ها را در جیب گذاشت. بیست و پنج روبل بود. پول خردهایی را هم که همه پنج کوپکی بود و راژومین پس از بازگشت از خرید لباس‌ها آورده بود را برداشت و در جیبش ریخت. آهسته چفت در را باز کرد. از اطاق بیرون رفت و از پله‌ها سرازیر شد. در آشپزخانه کاملاً باز بود. نگاهی به داخل آشپزخانه انداخت. ناستازیا پشت به در ایستاده بود، خم شده بود و به سماور فوت می‌کرد، صدای او را نشنید. کسی نمی‌توانست در آن لحظه حدس بزند که راسکولنیکوف بتواند از خانه خارج شود. یک دقیقه بعد در خیابان بود.

ساعت هشت بعدازظهر بود، آفتاب غروب می‌کرد. هوا مثل گذشته سنگین و خفه بود اما راسکولنیکوف همین هوای آلوده و غبارآلود را با اشتیاق تمام تنفس می‌کرد. چیزی نمانده بود سرگیجه بگیرد. ناگهان نیرویی وحشیانه در چشمان تب‌آلود و چهره نحیف و بی‌رنگش درخشید. در این فکر نبود که به کجا می‌رود. فقط این را می‌دانست که همان روز باید کار را تمام کند. باید فوراً کارش را انجام دهد، در غیر این صورت به خانه برنگردد چون دیگر نمی‌خواست با آن وضع زندگی کند. از این که چگونه باید کار را تمام کند کوچک‌ترین اطلاعی نداشت. حتی نمی‌خواست به آن فکر کند. هر اندیشه‌ای را از ذهنش دور می‌کرد. فکر کردن باعث رنج و عذابش می‌شد. فقط احساس می‌کرد هر طور شده باید شرایط را تغییر دهد. با اطمینان و مصمم با خود تکرار می‌کرد: «هر طور باشد باید…»

معرفی کتاب »» کتاب ابله

جملات زیبا از کتاب جنایت و مکافات

 

»» جملات زیبا از کتاب جنایت و مکافات

قدرت فقط نصیب کسانی می شود که جرات کنند خم شوند و آن را به دقت بگیرند. فقط یک چیز مهم است: باید فقط جرات داشت. لازم بود بدانم که آیا من هم مانند همه ی مردم شپش هستم یا انسانم؟ آیا من می توانم از حد معین تجاوز کنم، یا نمی توانم؟ آیا جسارت این را دارم که خم شوم و آن چه را می خواهم، بردارم یا نه. آیا موجودی ترسو و بزدلم یا صاحب حق و اختیار هستم؟

قابل توجه است که بیشتر اشخاص نیکوکار و بنیانگذار اصول انسانیت، مردمانی بودند بی نهایت خونریز. همه، و نه اشخاص بزرگ، بلکه حتی آن هایی که فقط کمی بیرون از چهارچوب معمول هستند، یعنی حتی آن هایی که اندکی توانایی گفتن سخن نو را دارند، قاعدتا باید، بنا بر طبیعت خود، کم و بیش متجاوز باشند. اگر جز این باشد مشکل است آن ها از چهار دیوار خود به درآیند، و از ماندن در آن چهارچوب به خاطر طبع خود، نمی توانند راضی باشند. (از کتاب جنایت و مکافات)

هیچ چیز در دنیا دشوارتر از صمیمیت و صراحت واقعی نیست و هیچ چیز هم آسان تر از تملق بیجا وجود ندارد. اگر در صراحت و صمیمیت فقط جزو صدمین آن نادرست باشد، فورا ناموزونی مخصوصی به گوش می خورد و غوغایی به پا می شود. و اما اگر در تملق تمام اجزایش نادرست باشد، باز هم مطبوع است و نسبتا با لذت شنیده می شود. هر چند که لذتی خشن ایجاد کند، اما به هر حال با لذت شنیده می شود. و هر قدر که تملق نتراشیده و نخراشیده باشد، حتما لااقل نیمی از آن درست به نظر می آید. این در مورد تمام اشخاص، از هر طبقه و در هر سطح از تمدن که می خواهند باشند، فرقی نمی کند. در مورد اشخاص معمولی که جای خود را دارد. (از کتاب جنایت و مکافات)

من که می‌گویم مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدمِ تازه‌ای بردارند یا حرفِ تازه‌ای بزنند

من از آن‌ها نیستم که زیرِ بارِ حرفِ زور بروم. مرامم همین است. چون معتقدم حرفِ زور شنیدن یعنی آب به آسیابِ استبداد ریختن.

کسی که دنبالِ دو تا خرگوش بدود، به هیچ کدام نمی‌رسد.

آدمیزاد به همه چیز عادت می‌کند

برای کمک کردن به دیگران، آدم اول باید حقِ آن کار را داشته باشد

گاهی آدم در اولین برخورد با یک غریبه، بی‌این که حرف و سخنی رد و بدل شده باشد، ناگهان احساس می‌کند که قیافه طرف به دلش نشسته است. (از کتاب جنایت و مکافات)

آدمی را فقط «به تدریج و با دقتِ نظر می‌شود درست شناخت»

زن‌ها گاهی می‌توانند تا سرحدِ کوری و شیدایی عشق بورزند؟

حتی چرت و پرت را هم نمی‌توانیم به شیوهِ خودمان بگوییم. هر چرند و پرندی که دلت می‌خواهد بگو، اما به راه و رسمِ خودت، آن وقت من حاضرم پایت را هم ببوسم. چون مزخرف گفتن به شیوهِ خود، هزار بار بهتر از منطقی حرف زدن به شیوهِ دیگران است. در موردِ اول، تو یک انسانی؛ در موردِ دوم، فقط یک طوطی مقلّد! (از کتاب جنایت و مکافات)

اما این قدر هم دیگر فکر نکن. بی‌خیال طی کن. خودت را بسپر دستِ جریانِ زندگی. نگران هم نباش، زندگی خودش تو را به ساحلِ مقصود می‌رساند، خودش زیرِ پایت را محکم می‌کند.

ممکن است مأمور باشم و معذور، ولی همیشه باید این را هم در نظر داشته باشم که من هم انسانم و عضوی از این اجتماع، و خلاصه حسابِ انسان بودنم را هم باید داشته باشم

در دنیا هیچ کاری سخت‌تر از صداقت و صمیمیت نیست، هیچ کاری هم آسان‌تر از تملق و چاپلوسی. در صداقت و صمیمیت، حتی اگر یک درصد دروغ و تزویر باشد، فوری نغمه ناسازش بلند می‌شود و کار را به رسوایی می‌کشاند. برعکس، اگر همه حرف‌ها تا نقطه آخرش دروغ و تزویر باشد، مثلِ نغمه گوش‌نواز به دل می‌نشیند و لذت می‌بخشد. چاپلوسی، هر چقدر هم که نتراشیده و زننده باشد، دستِ کم نیمی از آن همیشه به نظر حقیقت می‌آید. ربطی هم به موقعیتِ اجتماعی آدم‌ها و این طبقه و آن طبقه ندارد، همه را در بر می‌گیرد. (از کتاب جنایت و مکافات)

کسی که وجدان داشته باشد و به اشتباهِ خودش پی ببرد، به عذابِ وجدان دچار می‌شود. همین مکافات برای او کافی است … اشدِّ همه محکومیت‌های کیفری است.

اختیارِ هر چیزی دستِ خود آدم است. حالا اگر گذاشت هر چیزی راحت از چنگش بلغزد… این دیگر از جبن و بزدلی خودِ او است، تمام شد و رفت … این دیگر چون و چرا ندارد… فقط مانده‌ام که مردم از چه چیزی بیشتر وحشت دارند. من که می‌گویم مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدمِ تازه‌ای بردارند یا حرفِ تازه‌ای بزنند… (از کتاب جنایت و مکافات)

روانشناسی، تیغِ دو دَم است، منتها یک دَمش تیزتر از دمِ دیگر است.

آدمی که گرفتارِ دزدِ سرِ گردنه شده باشد نیم ساعتی دستخوشِ وحشتِ مرگ‌آساست، اما وقتی چاقو را بیخِ خرخره دید، به خودش می‌گوید: بالاتر از سیاهی که رنگی نیست!

گاهی آدم در اولین برخورد با یک غریبه، بی‌این که حرف و سخنی رد و بدل شده باشد، ناگهان احساس می‌کند که قیافه طرف به دلش نشسته است. (از کتاب جنایت و مکافات)

«ما معمولا فکر می‌کنیم جهانِ آخرت، دنیایی است عظیم و غیرِقابلِ درک. آخر چرا؟ آمدیم آن دنیا اتاقک محقری بود مثلِ همین حمام‌های دودزده دهات، با سه‌کنج‌های کارتُنک‌بسته، هان؟ آن وقت چه؟ می‌دانید، من که گاهی فکر می‌کنم باید همین‌طورها باشد.» (از کتاب جنایت و مکافات)

آدمی که گرفتارِ دزدِ سرِ گردنه شده باشد نیم ساعتی دستخوشِ وحشتِ مرگ‌آساست، اما وقتی چاقو را بیخِ خرخره دید، به خودش می‌گوید: بالاتر از سیاهی که رنگی نیست!

دندانِ فاسد شده را باید کند و انداخت دور ـ چاره‌اَش همین است! رنج و مشقّت‌اش را هم باید قبول کرد.

«چی؟ کشیش؟ نه، کشیش می‌خواهم چه‌کار؟ مگر پولتان زیادی کرده که می‌خواهید یک روبل هم خرجِ کشیش کنید؟ من که گناهی ندارم. خدا بی‌کشیش هم باید گناهانِ مرا ببخشد. خودش می‌داند که من چقدر زجر کشیده‌ام! نبخشید هم نبخشید، چه‌کارش کنم!» (از کتاب جنایت و مکافات)

لابد حالا انتظار داری برایت توضیح بدهم. منتظر نشسته‌ای که دلیلش را برایت بشکافم. از قیافه‌ات پیداست. اما من چه می‌توانم بگویم؟ تو یک کلمه‌اش را هم نمی‌فهمی. تو فقط می‌توانی دل بسوزانی، فقط می‌توانی غصه بخوری.

«نمی‌دانم کجا، داستانِ مردی را خواندم که به مرگ محکوم شده بود. ساعتی مانده به اجرای حکمِ اعدام، می‌گفت یا فکر می‌کرد که اگر مجبور بود جایی زندگی کند مثلِ صخره‌ای بلند، لبه پرتگاهی باریک که فقط به اندازهِ ایستادنِ یک نفر جا داشته باشد، جایی که دور تا دورش دره‌های بی‌انتها، اقیانوس، ظلمتِ ابدی، تنهایی ابدی، توفان‌های ابدی باشد؛ اگر مجبور بود یک عمر ــ هزار سال، یا اصلا تا قیامِ قیامت ــ در چنین جایی و چنین شرایطی زندگی کند، باز هم ترجیح می‌داد زندگی کند تا این که همان دم بمیرد! آخ، فقط زندگی کردن، زندگی کردن، زندگی کردن! تحتِ هر شرایطی … فقط زندگی کردن! چه حقیقتی است این، خدا، چه حقیقتی! (از کتاب جنایت و مکافات)

اگر نیتم خیر است یک جنایت عیبی ندارد. یک کارِ ناصواب می‌کنم، دستم برای صد تا کارِ صواب باز می‌شود

از مردمِ عادی بیزار بود؛ از جماعت گریزان بود؛ با این حال، عمدآ جایی می‌رفت که جمعیتش انبوه‌تر باشد. حاضر بود همه چیزش را بدهد و تنها باشد؛ با این همه، احساس می‌کرد دقیقه‌ای نمی‌تواند تنهایی را تحمل کند. (از کتاب جنایت و مکافات)

همیشه حدّ و حدودی از شرافت، اصولِ پذیرفته شدهِ اخلاقی، و اعتقاداتِ ریشه‌دار برایش وجود داشت که هیچ چیز در دنیا نمی‌توانست او را وادار کند از آن حدود پا فراتر بگذارد.

پیرزن مرده بود. متوجه نخی که از گردن پیرزن آویزان بود شد. آن را برید و بیرون کشید. کیف پول پیرزن بود. دوباره فوری به اتاق خواب برگشت. دسته کلید را برداشت. کلیدها به قفلها نمی‌خوردند. ناگهان فکر کرد کلید بزرگ دندانه‌دار باید کلید صندوقچه‌ای باشد و چون می‌دانست پیرزن‌ها صندوقچه‌شان را زیر تخت می‌گذارند، صندوقچه را زیر تخت پیدا و با همان کلید آن را باز کرد. صندوقچه پر از النگو، گوشواره و زنجیرهای طلا بود. بعضی از آنها روزنامه پیچ بود و معلوم بود گرویی است. جیب‌هایش را از آنها پر کرد اما فرصت نکرد بیشتر بردارد. چون ناگهان احساس کرد در اتاقی که پیرزن بود کسی راه می‌رود.

تبر را برداشت و از اتاق بیرون دوید. وسط اتاق خواهر نیمه خل پیرزن را دید که رنگش پریده است و می‌لرزد و به جسد خواهرش نگاه می‌کند. راسکولنیکف را که دید وحشت کرد اما انگار از کمبود نفس نتوانست جیغ بزند. راسکولنیکف او را نیز با چند ضربه تبر کشت. بعد به آشپزخانه رفت و با سطلی آب، تبر و دست‌های خونی‌اش را خوب شست و خشک کرد. تبر را زیر پالتویش جاسازی کرد. پالتو و شلوار و چکمه‌هایش را وارسی کرد و لکه خونی را از روی چکمه‌اش پاک کرد. اما احساس می‌کرد شاید هنوز چیز ناجوری باشد که یادش رفته است … (از کتاب جنایت و مکافات)


> لینک کتاب جنایت و مکافات در سایت آمازون

> لینک کتاب جنایت و مکافات در سایت گودریدز


# خرید کتاب جنایت و مکافات با تخفیف

 

مشاهده قیمت و خرید کتاب جنایت و مکافات ترجمه احد علیقلیان (نشر مرکز)

مشاهده پرفروش‌ترین‌ نشر کتاب جنایت و مکافات


دوستان عزیزم

شما می توانید نظرات و قسمت های زیبا یا جالب مربوط به کتاب جنایت و مکافات را در بخش نظرات با بقیه به اشتراک بگذارید.

#کتاب جنایت و مکافات

به این مطلب امتیاز دهید:

امتیاز شما به این مطلب

لطفا به این مطلب امتیاز دهید!

امتیاز کاربران: اولین نفری باشید که امتیاز می دهد!
معرفی کتاب »»
کتاب بر باد رفته
منبع
wilkipediathenation

دیدگاهتان را بنویسید

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا